

سلام به همه ی دوستان و علاقه مندان عزیز .
این بار قرار است یک داستان که خودم نوشتم را با شما به اشتراک بگذارم و همچنین از سایت آرنوشا تشکر میکنم که این فرصت را به من داده است .
آن شب قرار بود خانواده دایی ناصر و خودش برای شام به خانه مان بیایند . دایی ناصر ، زن دایی زهره و پسر دایی رضا اعضای این خانواده بودند. البته دخترشان هم سالها پیش مرده بود ولی رضا باور داشت که خواهرش نمرده بلکه توسط موجودات ماورایی ربوده شده .
من ، رضا و معصومه عاشق کار های ماورایی و احضار جن بودیم ولی چون فاصله خانه هامان زیاد بود کمتر رفت و آمد داشتیم . خلاصه گذشت و رسیدند . بعد از شام من و رضا به اتاقم رفتیم تا با کامپیوتر فوتبال بازی کنیم .
راجع به مدرسه و همه چیز صحبت کردیم یکدفعه رضا رو به من کرد و با هیجان گفت :
میدونی امروز چی پیدا کردم ؟
– نه . چی؟
از جیبش یک گوی آبی درخشان نشانم داد .
– اینو میبینی ؟ از ملا ناصر برداشتم . میگن با استفاده از این با جن ها در ارتباطه .
-اما این که یعنی دزدی . کار درستی نکردی. اصلا شاید خطرناک باشه .
– من باید به هرقیمتی خواهرم رو پیدا کنم .
حرف ها و نصیحت های من مثل آب در هاون کوبیدن بود. ساعتی گذشت و مهمان ها می خواستند بروند ولی چون ماشین نداشتند و آن شب، شبی سرد زمستانی بود پدرم رفت تا آن ها را برساند مادرم هم طبق معمول با میگرن شدیدی که داشت طبقه بالا رفت تا قرص بخورد و استراحت کند . من هم رفتم مسواک بزنم و بخوابم . ناگهان صدای تق تق مانندی را شنیدم . دیدم که پنجره باز است . مطمئن بودم که پنجره ایرادی ندارد و تازه چه کسی در زمستان پنجره را باز می گذارد که من دومی اش باشم ؟ پنجره را بستم . مسواک زدنم را تمام نکرده بودم که دوباره صدا را شنیدم . هیچ دلیلی برای توجیه اینکه چرا پنجره دوباره باز است نداشتم . پنجره را بستم و تلویزیون را خاموش کردم ناگهان در صفحه ی سیاه تلویزیون رد شدن یک سایه سیاه را حس کردم. چون به کار های ماورایی علاقه داشتم آدم ترسویی نبودم . چراغ ها را خاموش کردم رفتم در اتاقم که بخوابم ناگهان یک جسم سفت و صیقلی را زیر پایم احساس کردم . بله گوی رضا یا ملا ناصر بود . دلیل تمام اتفاقات اطرافم را فهمیدم . ناگهان صدای تق تق شنیدم . اینبار پنجره نبود . کسی در می زد . با ترس در را باز کردم . مادرم بود . خیالم راحت شد . اما تعجب کردم مادر این وقت شب با آن قرص های قوی که برای میگرنش مصرف میکند چطور بیدار شده . گفتم : چی شده مامان ؟
– پسرم یه صداهایی رو پشت بوم میاد بیا بریم ببینیم کسی نباشه .
چند وقت پیش خانه همسایمان را دزد زده بود.
– باشه بریم.
تکه چوبی برداشتم و به سمت پشت بام رفتیم
ناگهان دیدم دختری با لباس های پاره و موهای بسیار بلند پشت به من ایستاده .
– خدای من !! معصومه ؟؟؟
ذهنم پر بود از سوالات زیادی که جواب منطقی نداشتند . چرا اینجا آمده ؟ کی آمده ؟ مگر نمرده بود ؟ جلو تر رفتم ناگهان با صدای وحشتناک درب پشت بام سر جایم میخکوب شدم . مادرم بود . درب را از پشت قفل کرد .
ترسی خفیف تمام وجودم را فرا گرفت .
– مامان چیکار میکنی ؟
نه این مامان نبود . از چشمان قرمز و بدون مردمکش معلوم بود مشکلی وجود دارد . جلو آمد و از در رد شد !! مثل یک روح ! دستش را به سمتم دراز کرد ناگهان ……….
اگه از داستان خوشتون اومده نظر بدید تا بقیش رو هم بزارم . خیلی ممنون که وقت گذاشتید .
نویسنده: محمد
عالی بود . لطفا قسمت بعدی رو هم قرار بده .
با اجازه ی آقا محمد منم یه نیمچه ذوقی دارم…فقط یکم تخیلش بیشتره.… دندوناشم خونیه،با لبخند کریهش میاد نزدیکتر. بوت میکنه… ازش فاصله میگیری،چند قدم میری عقبتر،باصدای اروم میخنده،بیشتر ازینکه ترسناک باشه فکر میکنی که چقد احمقه. باگوشه ی چشم معصومه رو نگاه میکنه… نگاه معناداری که آزارت میده…یادت میاد کتابچه ای دستته،ازش بخارهای نورانی درمیاد… کتابچه رو میاری بالاتر ببینی چیه… بعد میبینی یه گوی نورانی بالای کتابچه ست….گوی نورانی میره اونور… داره از خونه دور میشه… ولی انگار منتظر توإ…. باید بری دنبال نور… از پشت بوم میپری،معصومه میخواد پاتو بگیره ولی دستش نمیرسه… یکم پایینتر اوج میگیری… بیشتر »
درود . خیلی ممنون که وقت گذاشتید و مطالعه کردید . من این را به طور خلاصه بیان کردم و گفتم برای اولین قسمت خواننده را خسته نکنم . ایده های ناب و جذابی دارید می توانید آن ها را به کتاب و یا حتی رمان تبدیل کنید . من رمان ها و داستان های زیادی نوشته ام و همه آن ها مربوط به مسائل ماورایی و دیو و اجنه اند حتی چند جلد دست نویس را فروختم و به این کار علاقه دارم. این تازه قسمت اول این ماجراست و اتفاقات بعدی با ملا ناصر و مراسم ها و… بیشتر »
دوست دارم بنویسم ولی فکر میکنم داستان پردازی خیلی کار سختیه،
اینها هم ترکیبی از بخشهایی از خوابهام بودن وگرنه فکر نمیکنم بتونم ،ذهنی، همچین چیزایی بنویسم،
بارها خواستم از روی خوابهام بنویسم ولی در داستان پردازی مشکل دارم،اینجاهم از داستان شما کمک گرفتم.
چندسال پیش رفتم کلاس نویسندگی،ولی نتونستم ادامه بدم،چون استاد میخواستن ما داستان بنویسیم،و داستان پردازی کنیم ولی من نتونستم
درود. برای نویسنده شدن فقط باید نوشت !! ممکنه احمقانه به نظر برسه ولی همیشه باید اولین و بی ربط ترین چیز ها رو نوشت همه ی نویسنده ها نوشته هایی دارند که از همه پنهان می کنند زیرا بسیار خنده دار و پر از اشتباه است . کلاس نویسندگی ؟ درست است نویسندگی کار بسیار مشکل و پیچیده ای است ولی تمرین کردن به تنهایی و البته زیاد باعث موفقیت می شود . توصیه میکنم هر چه به ذهنتان میرسد بنویسید. به یاد داشته یاشید چیزی به نام استعداد وجود ندارد !! استعداد همان تمرین و ممارست است که… بیشتر »
درسته.
خیلی روش خوبی برای تمرین هست ولی برای داستانی که داخل سایت میزاری روش خوبی نیست شروعش از خودش هم افتضاح تره.
کارت خوبه ,اما فعلا نصیحت نه تمرین بباید
نوشتن خلق کردنه ، افریدنه . نهایت قدرت خلاقیته . ساختن یک دنیا با تمام زیر و بم هایش در یک کتاب /
برای همین است که بسیاری کتاب ها به درد جرز دیوار میخورند . چون نویسندگانش لایق خدایی نیستند
درود.
خدایی نکرده داستان من که اونجوری نیست . مه ؟
ممنون از راهنمایی های خوبتون
خیلی هیجان انگیزه واقعا.قسمتایه بعدشو حتما بزارید
ترسش زیادهههههاا