قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس
داستان ترسناک
داستان های ترسناک ارسالی شما (تاوان رفاقت) – نوشته RZ
فوریه 26, 2025
تجربه ماورا
تجربه ماورایی شما – تجربه پرواز روح (نوشته زهرا)
مارس 20, 2025

داستان ترسناک ارسالی شما (نجوای سایه ها) – نوشته حدیث

داستان ترسناک

داستان ترسناک

هوا سرد و نمناک بود. مه غلیظی کوچه‌های باریک شهر را در بر گرفته بود. سارا چترش را محکم‌تر در دست گرفت و با عجله از خیابان خلوت عبور کرد. ساعت از نیمه‌شب گذشته بود و تنها صدای قدم‌های او در کوچه‌های تاریک طنین‌انداز می‌شد. باران با شدت بیشتری می‌بارید، خیابان‌ها خالی بودند، انگار همه شهر در خواب فرو رفته بود…

ناگهان، احساسی عجیب در دلش ایجاد شد، مثل اینکه کسی پشت سرش راه می‌رفت. صدای قدم‌هایی نرم و کشیده در پس‌زمینه باران به گوشش رسید. قلبش تندتر زد. آرام قدم‌هایش را کند کرد. به پشت سرش نگاهی انداخت…

هیچ‌کس نبود. فقط چراغ کم‌نور خیابان و مهی که در هوا می‌چرخید.

نفس عمیقی کشید و سرش را پایین انداخت. «فقط خیالاتی شدم… خسته‌ام.» اما وقتی دوباره به راه افتاد، همان صدا را شنید. این بار، نزدیک‌تر.

گوش‌هایش را تیز کرد. قدم‌هایی که وقتی او حرکت می‌کرد، حرکت می‌کردند… و وقتی ایستاد، متوقف شدند.

ترس در بدنش پیچید. نگاهش را به دیوارهای کناری دوخت. سایه‌ای روی دیوار تکان خورد. اما این غیرممکن بود… چون هیچ‌کس آنجا نبود.

با نفس‌های بریده قدم‌هایش را تند کرد. سایه‌ها همراه با او کشیده شدند، انگار چیزی درون تاریکی راه می‌رفت و فقط روی دیوارها دیده می‌شد.

به خانه‌اش نزدیک شده بود. تنها چند متر باقی مانده بود. کلید را از کیفش بیرون کشید و با دست‌های لرزان داخل قفل چرخاند. در را باز کرد، خودش را به داخل انداخت و با عجله در را پشت سرش بست.

نفس‌زنان به دیوار تکیه داد. خانه در تاریکی فرو رفته بود. تنها نور کم‌رنگی از پنجره به داخل می‌تابید. سکوت… فقط سکوت مطلق.

همچنین بخوانید:   داستان ماورایی - موجود فرا زمینی (قسمت سوم) - (نوشته بهروز کالج)

اما ناگهان، صدایی آرام در گوشش پیچید:

«سارا… منتظرت بودم…»

نفسش بند آمد. بدنش یخ کرد. صدا درست کنار گوشش بود. آرام، کشیده… و خیلی شبیه به صدای خودش.

با وحشت چراغ را روشن کرد. کسی آنجا نبود. چیزی جز سکوت نبود.

با قدم‌هایی لرزان به سمت اتاق خوابش رفت. دلش نمی‌خواست برود، اما چیزی درونش او را به داخل می‌کشید. انگار این یک کابوس بود که باید آن را تمام می‌کرد. در را آرام باز کرد…

روی تخت، ردپایی خیس دیده می‌شد. رد پاهایی که انگار از وسط اتاق شروع شده بودند، نه از در ورودی.

و درست زمانی که خواست جیغ بکشد، زمزمه‌ای دیگر به گوشش رسید. این بار، از داخل کمد…

«فقط توهمه… فقط توهمه…»

اما او این جمله را الان نگفت… پس چه کسی در تاریکی، صدای او را تقلید می‌کرد؟

 

سارا عقب رفت. گلویش خشک شده بود، قلبش به شدت می‌کوبید. نگاهش به کمد قفل شده دوخته شد. سایه‌های شب از لبه درزهای آن بیرون می‌خزیدند، انگار چیزی درونش زنده بود.

نمی‌توانست چشم از آن بردارد. مغزش دستور فرار می‌داد، اما پاهایش به زمین چسبیده بودند. صدایی آرام و کشیده دوباره از داخل کمد بلند شد:

«سارا… چرا درو باز نمی‌کنی؟»

این صدا… این صدا همان صدای خودش بود. دقیقاً مثل وقتی که با خودش حرف می‌زد. اما این غیرممکن بود!

گلویش را صاف کرد، سعی کرد منطقی فکر کند. «شاید خیالاتی شدم… شاید توهم ناشی از خستگیه…» اما بوی نمناک و سردی که از کمد بیرون می‌زد، واقعی بود. نفس عمیقی کشید و دستش را به سمت دستگیره دراز کرد…

همچنین بخوانید:   داستان ماورایی باغ پدربزرگ (شکنجه گاهی در خانه) - قسمت سوم (نوشته محمد)

لحظه‌ای سکوت.

سپس، در همان لحظه که نوک انگشتانش به دستگیره برخورد کرد، کمد ناگهان تکان خورد. انگار چیزی از داخل محکم به آن کوبید.

سارا وحشت‌زده عقب پرید، نفسش بند آمد. چیزی درون کمد بود. دیگر هیچ شکی نداشت.

دیوارهای اتاق به‌طرز عجیبی تاریک‌تر شده بودند، سایه‌ها روی سقف موج می‌زدند، انگار اتاق داشت درون خودش فرو می‌رفت. نفس‌های سردی در فضا معلق بود.

و بعد… آرام، خیلی آرام، درِ کمد، خودش شروع به باز شدن کرد.

سارا خشکش زد. در با صدایی خش‌دار لولاهای زنگ‌زده‌اش را باز کرد. تاریکی مطلق پشت آن بود، چنان عمیق که انگار هیچ‌چیز آنجا وجود نداشت… یا شاید چیزی در آن کمین کرده بود.

و بعد، از دل تاریکی، چیزی بیرون آمد.

اول فقط یک دست بود، کشیده، نازک، انگار از سایه ساخته شده باشد. دست، کناره در را گرفت، آرام فشار داد و در را بیشتر باز کرد.

چشمان سارا گشاد شد.

آن چیز، دقیقاً شبیه خودش بود. اما… کمی تغییر کرده. چهره‌اش رنگ‌پریده‌تر، چشم‌هایش سیاه‌تر، و لبخندش… عجیب‌تر.

“بالاخره دیدیم همو…” سایه‌اش با لبخندی کشیده گفت.

سارا نمی‌توانست تکان بخورد. نمی‌توانست فریاد بزند. فقط نگاه کرد. و ناگهان، سایه جلو پرید.

سراسر اتاق را تاریکی بلعید.

سکوتی سنگین بر فضا حکم‌فرما شد.

صبح روز بعد، سارا دیگر آن سارا نبود.

او از خواب بیدار شد، نگاهی به دست‌هایش انداخت… دست‌هایی که کمی کشیده‌تر شده بودند. به آینه نگاه کرد… چشمانش سیاه‌تر شده بودند.

لبخندی زد.

و از همان لحظه، دیگر کسی متوجه نشد که سارا… دیگر خودش نیست.

مقالات مرتبط

همچنین بخوانید:   داستان ماورایی (گوی اسرارآمیز) - نوشته محمد
admin
admin
درباره ردای سیاه (ادمین): تمرین کننده و نشر دهنده علوم روحی و روانشناسی (بیشتر)
اشتراک
اطلاع از
guest

0 دیدگاه ها
قدیمی ترین
جدیدترین
رفتن به نوار ابزار