

ماجرای من به ده سال پیش زمانی که ۱۲ ساله بودم باز می گردد. تنها یک خواهر کوچکتر از خودم داشتم که ۷ ساله بود. پدر و مادر ما کارمند بودند. تا آن زمان اطلاعی از دنیای ماورا و اتفاقات آن نداشتم.
مادرم به طور ناگهانی بیمار شد و چند روز در بیمارستان بستری شد. زمانی که سالم بود همیشه ساعت ۲ ظهر از سر کار به خانه می آمد. از آنجا می فهمیدیم خانه آمده که می گفت من اووومدم.
روز اولی که در بیمارستان بستری شد قطعا مادرم در خانه نبود و من مسئول مراقبت از خواهرم بودم تا پدرم به منزل بازگردد. در همان روز اول در ساعت ۲ بعد از ظهر، صدای مادرم را شنیدم که گفت من اوووومدم ولی صدای او عجیب بود. من و خواهرم سراسیمه دم در رفتیم ولی خبری نبود. اگر من توهم زده بوده باشم چرا خواهرم نیز آن صدا را شنیده بود؟
چه کسی داشت با ما بازی می کرد؟ هر که بود رابطه خوبی با ما نداشت چون صدای کریهی از صدایی مشابه مادرم را تقلید کرده بود و قصد داشت ما را بترساند.
شب هنگام خواهرم با ترس و عجله از اتاق خود بیرون آمد و گفت زنی شبیه مادرمان را دیده که در کنار تخت او ایستاده. ما حرف او را باور نکردیم چون احتمالا خیالبافی کرده و یا دروغ گفته است.
فردای آن روز باز هم نزدیک ساعت ۲ ظهر صدای مادرم آمد. من و خواهرم واقعا ترسیده بودیم و می خواستیم به پلیس زنگ بزنیم. ولی احتمالا پلیس به حرف های ما می خندید و یا به جرم مصرف روانگردان دستگیرمان می کرد.
اتفاقات کوچک و ترسناک دیگری از دیدن روح زنده مادرمان در خانه افتاد ولی عجیب بود که پدرم چیز عجیبی را حس نکرده بود و شاید نمی خواست ما را در جریان آن بیاندازد تا مبادا بترسیم. وقتی مادرم به خانه آمد ماجراها را به او گفتیم. او گفت دلش پیش ما بوده و مدام به ما فکر می کرده است. شاید واقعا روح او برای دلسوزی پیش ما می آمده ولی برای ما یک خاطره ترسناک را رقم زده.
اون جن بوده به احتمال زیاد.