قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس
مقالات اعضا
افسردگی از شناخت تا درمان (۴) (نوشته محمد.و)
بهمن ۲۲, ۱۳۹۸
مقالات اعضا
دل نوشته (نوشته محمد.و)
بهمن ۲۶, ۱۳۹۸

داستان ماورایی – موجود فرا زمینی (قسمت اول) (نوشته بهروز کالج)

داستان ماورایی

داستان ماورایی

داستان ماورایی – موجود فرا زمینی (قسمت اول) (نوشته بهروز کالج)

با سلام خدمت همه دوستان عزیز ماورایی و مسؤلین محترم سایت آرنوشا
(پیشاپیش به عنوان نویسنده داستان میخواهم مطلبی را عنوان کنم که این فقط یک داستان است و تحلیل و برداشت شخصی شما میتواند آن را واقعی یا تخیلی درنظر بگیرد. لذا امیدوارم فقط به عنوان داستان سرگرم کننده آن را بخوانید و همچنین خواهشمندم کسی هم از آن سوءاستفاده نکند تا مدیون نویسنده آن نشود)
.
.
.
با هزار گرفتاری و گیر مختلف وسایلم را جمع و جور کردم و از سالن فرودگاه خارج شدم. متاسفانه تاکسی پیدا نمیشد و این وقت شب که دیگر نزدیک صبح بود راننده مسافرکش شخصی هم پیدا نمی کردم تا زودتر به خانه برسانم.
بالاخره بعد از کلی انتظار یک تاکسی پژو زرد رنگ برایم پیدا شد و راننده اش پرسید: “آقا کجا برسونمت؟”
گفتم: “اگه زحمتی نیست فرمانیه خیابون دیباجی جنوبی”
راننده تاکسی چمدان اصلی ام را داخل صندوق عقب گذاشت و خودم ساک دستی ام که وسایل شخصی داخلش بود را روی صندلی عقب گذاشتم و به سرعت داخل تاکسی شدم تا از سوز سرمای زمستان تهران فرار کنم.
همینطور که روی صندلی چرمی و سرد تاکسی لم داده بودم، به صدای موسیقی ملایمی که از بلندگوی تاکسی پخش میشد گوش میدادم و از شیشه ماشین به بیرون و خیابان های تهران که خاطرات زیادی ازش داشتم، نگاه میکردم.
بعد از گذشت چند دقیقه راننده تاکسی که جوانی خوش چهره و در حدود بیست و هفت هشت ساله بود سوال کرد: “آقا به سلامتی از کجا می آیید؟
با بی میلی گفتم: “از آلمان”
پرسید: “کدوم شهر زندگی می کنید؟ آخه برادر من هم آلمان شهر کلن با زن و بچه اش زندگی میکنه”
گفتم: “من شش سال دانشگاه اشتوتگارت تحصیل کردم ولی در مونیخ زندگی می کنم”
دوباره پرسید: “به سلامتی چه رشته ای خوندین؟ منم لیسانس دارم ولی بخاطر بیکاری الان پشت تاکسی بابام کار می کنم”
من که اصلاً حوصله صحبت کردن با راننده تاکسی را نداشتم خواستم طوری جوابش رو بدم که دیگر از پرسیدن سوال های بعدی منصرف بشود. برای همین با لحن تندی گفتم: “رشته مهندسی مکانیک و در کمپانی بِ اِم وِ کار می کنم و الان هم چون پدرم فوت کرده اومدم ایران تا به مراسم ختم و امور انحصار وراثتش برسم و اگه شما اجازه بدین میخوام کمی استراحت کنم و وقتی رسیدیم لطفاً صدام کن…”
راننده تاکسی با تُرش رویی گفت: “باشه آقا مهندس من که چیزی نگفتم!”
خوشبختانه اتوبان ها و خیابان های تهران در آن وقت شب خلوت بود و کمتر از یک ساعت به جلوی درب خانه پدری ام رسیدیم. از آنجاییکه کمی پول ایرانی و تراول چک از قبل پیش خودم نگه داشته بودم مبلغ کرایه را از راننده پرسیدم و مقداری هم پول بیشتر بهش دادم تا ناراحتی از دلش بیرون برود، چون چهره اش پَکَر بنظر می آمد.
راننده تاکسی بعد از گرفتن پول و شمارش اسکناس ها گفت: “آقا این زیاده!”
گفتم: “نه زیاد نیست… من راضی ام همینکه این وقت شب داری کار میکنی معلومه خیلی گرفتاری مالی داری…”
با خوشحالی یک کارت درآورد و گفت: “آقا مهندس این شماره منه اگه هر جا خواستی بری زنگ بزن خودم میام میرسونمت” بعد در حالیکه در تاکسی را باز میکرد تا برود ادامه داد: “تهران خیلی بزرگ و شلوغ شده… اگه یه تاکسی دم دستتون باشه خیلی خوب و راحت تر به کار و بارتون میرسید”
کارت را گرفتم و با بی میلی گفتم: “چشم… اگه خواستم جایی برم بهت زنگ میزنم” و وسایلم را برداشتم و زنگ خانه را زدم تا مادرم که در تمام این مدت منتظرم بود در را باز کند. چون به مادرم اصرار کرده بودم دوست ندارم کسی برای استقبالم به فروگاه بیاید و از آنجاییکه مادرم میدانست من آدم حساسی هستم قبول کرده بود که کسی به استقبالم نیاید.
.
.
.
چند روز درگیر مراسم ختم پدر و انجام رسم و رسوماتی بودم که اصلاً علاقه ای به آنها نداشتم خصوصاً با فامیل و آشنایانی که در طول چند سال گذشته هیچ ارتباطی با آنها نداشتم و حتی چهره خیلی از آنها را نمی شناختم و برایم با غریبه ها فرقی نداشتند، باید به اجبار روبوسی میکردم و حال و احوالپرسی های متداول را نقش بازی می کردم و به سوالات بی سر و ته شان جواب میدادم.
بعد از تمام شدن چهلم پدرم و رسیدگی به وضعیت مال و اموالی که از او بجا مانده بود، تصمیم داشتم که به آلمان برگردم و به زندگی عادی خودم ادامه دهم.
ولی متاسفانه مادرم خیلی بی تابی می کرد و میگفت: “پسرم تو رو به روح پدرت و به جان من قسم میدم فعلاً کمی بیشتر اینجا بمون! از وقتی پدرت فوت کرده در این خونه اتفاقات عجیب غریبی میوفته و من می ترسم در این خونه تنها باشم. البته وقتی پدرت زنده بود اواخر عمرش اینجا همیشه از یک موجود خیالی صحبت میکرد که خودش رو به او نشون میده و بعضی وقتها هم یکدفعه از خواب میپرید و میگفت زن جوانی بر روی صورتش خم شده و میخواد اونو ببوسه… ولی من اهمیت نمیدادم و میگفتم پیرمرد آخر عمری مالیخولیا گرفتی و دچار توهمات شدی… زن جوون کجا بود؟ پس چرا من نمیبینمش!؟ ولی باور کن از وقتی پدرت مُرده من در این خونه اتفاقات عجیب و غریبی میبینم”
پرسیدم: “مثلاً چه اتفاقاتی؟”
جواب داد: “یه بار انگشتر فیروزه ام رو گم کردم و هر چی دنبالش گشتم پیدا نکردم ولی چند روز بعد بالا سر تختم دیدمش که محاله من ندیده باشم یا بعضی وقتها پنجره آشپزخانه خود بخود باز میشه و باد سردی به داخل میپیچه و حتی ظرفی رو انداخت شکست یا یه وقتهایی که چشمم به آیینه میوفته احساس میکنم یه سایه ای از آیینه رد میشه”
من هم به مادرم میگفتم: “مادر تمام اینهایی که گفتی توهم است… سایه کجا بود؟ خیالاتی شده ای… انسان وقتی دچار تنهایی میشه توهمات به سراغ ذهنش میاد و چون شما و پدر سالهای زیادی در کنار هم زندگی کرده اید حالا با مرگ او خلاءیی در زندگی ات بوجود آمده و اینها همش بخاطر تنهایی ات هست وگرنه هیچ اتفاق عجیب و غریبی در این خونه وجود نداره مگر اینکه خودت ذهنت رو به اینجور مسایل درگیر کنی و دچار توهمات بشوی”
این را هم بگویم که خانه پدری ام یک ویلای قدیمی نسبتاً بزرگ دو طبقه بود که جلوی عمارت یک محوطه درختکاری داشت که درختان سرو و بید مجنون کاشته شده بودند و عمر درختان از سن من هم بیشتر بودند و پدرم زمانی که من به دنیا آمده و بچه دار شده بود به قول خودش به یُمن پا قدمم خریده بود و کودکی و نوجوانی ام در این خانه گذشته بود و خاطرات بسیاری از این خانه داشتم. حتی در بزرگسالی هم وقتی خواب میدیدم خودم را در این خانه میدیدم و همیشه این خانه در ذهن من تداعی میشد و هیچوقت خودم را در آپارتمانی که در آلمان زندگی میکردم در خواب نمیدیم و این مساله همیشه برایم جای سوال بود!!!
در مورد مادرم متاسفانه هر چه اصرار میکردم:” پس خودت را آماده کن میخواهم همراه خودم به آلمان ببرمت و با هم زندگی کنیم”
قبول نمیکرد و میگفت: “من سال های سال در این مملکت زندگی کرده ام و نمیتوانم در غربت زندگی کنم و به آنجا عادت ندارم و اگر چند وقت دیگه هم بمیرم دوست ندارم جنازه ام در خاک کشور غریب دفن شود و دور از وطنم باشم”
متاسفانه هر چقدر برایش دلیل و منطق می آوردم که “مادرم آنجا همه چیز اوکی هست و بهترین بیمارستان ها و امکانات را دارد و خودم ازت مراقبت می کنم و نگران چیزی نباش” زیر بار نمی رفت و حرف خودش را میزد. از طرفی اصلاً دوست نداشتم او را به خانه سالمندان ببرم تا در آنجا نگهداری شود و میدانستم اگر این ظلم را در حق او بکنم او هیچوقت مرا نخواهید بخشید و به قول خودش در زندگی خیر نمیبینم. به ناچار تصمیم گرفتم مدت بیشتری در ایران بمانم تا به این امور برسم و جستجو کنم یک پرستار خوب و مناسب پیدا کنم تا وقتی ایران را ترک می کنم خیالم راحت باشد که مادرم را دست یک آدم درست و قابل اطمینان سپرده ام.
پایان قسمت
(دوستان عزیز بخاطر محدودیت درج کلمات در سایت مجبورم داستان را در اینجا قطع کنم و در یک فرصت مناسب دیگر و اگر عمری باقی بود ادامه داستان را برایتان خواهم نوشت. پیشاپیش این را هم بگویم این اولین تجربه داستان نویسی ام است و اگر هر ایراد و نقصی به خود داستان یا تکنیک نویسندگی می گیرد صمیمانه از شما عذرخواهی میکنم)
در پناه خدا

همچنین بخوانید:   داستان ماورایی – ملاقات کنندگان (نوشته گرگ شب)

 

 

مقالات مرتبط

علی خانی (مشاور سایت)
علی خانی (مشاور سایت)
علی خانی، علاقه مند به حوزه ماورا و موضوعات عرفانی و روحی شرقی و غربی از جمله مدیتیشن، انرژی درمانی، طب سنتی، یوگا، خواب بینی، سفر روح و …
اشتراک
اطلاع از
guest

8 دیدگاه ها
قدیمی ترین
جدیدترین
Inline Feedbacks
View all comments
maryam_b
مهمان
maryam_b
5 سال قبل

با سلام و احترام
داستان بسیار زیبایی نوشتید که بیشتر به واقعیت نزدیک است تا داستان ……نحوه نگارش شما عالی هست و با خواننده ارتباط برقرار میکنید.
به هر حال بسیار کنجکاو شدم که بقیه داستان را بشنوم لطفا حتما بقیه داستان را بنویسید.
موفق باشید.

M.v
عضو
5 سال قبل

سلام بهروز جان
خوب شروع کردی.منم به نویسندگی علاقه مندم.خیلی وقته ولی دلم میخواد موضوع خوبی به ذهنم خطور کنه.در مورد مطالبت از خانه سالمندان گفتی.وقتی فکرشو میکنم پدر مادری که یه عمر خون دل خوردن و فرزندشونو به دندون کشیدن وقتی که از دستو پا میوفتن جاشون تو آسایگاه باشه اذیت میشم.البته گاهی چاره ای نیست ولی بستگی به آدمش داره.ولی میخوام که کسی اینکارو نکنه.کافیه یبار به آسایشگاه سالمندان برید.ببینید با دیدن حتی یه غریبه چقدر خوشحال میشن اگه خیرو گشایش تو زندگی میخواین زیاد به این جاها سر بزنید.ممنون از داستانت

سحر
مهمان
سحر
5 سال قبل

خیلی عالی بود. حتما ادامش رو بنویسید. کاراکتر خوبی رو انتخاب کردید یعنی یه آدم مغرور و تحصیل کرده ملحد که نمیتونه ماورا رو قبول کنه مگر اینکه به چشم ببینه.

بهروز کالج
مهمان
بهروز کالج
5 سال قبل
Reply to  سحر

با درود و سپاس به خانم سحر و کامنتی که ارسال کردین فقط با عرض معذرت میخواستم در مورد اینکه فرمودید آدم مغرور و تحصیل کرده ملحد… نظر خود رو اعلام کنم که کاراکتر داستان من لزوماً ملحد نیست چون ملحد به شخصی گفته میشه که از دین برگشته باشه یا احیاناً کافرباشه ولی کاراکتر این داستان شاید به دین و خداوند اعتقاد داره و خداپرست هم باشد ولی به مسایل ماورالطبیعه اعتقادی نداره و بخاطر فهم و درکی که در گذشته اش برایش شکل گرفته دنیای ماورا را تخیل و توهم انسانها تصور میکند. الان هم خیلی افراد در… بیشتر »

مسعود
مهمان
مسعود
5 سال قبل

اگه بار اوله نوشتی خیلی سطح بالاست و آموزنده. من البته دوست دارم شبیه تجربه های واقعی باشه و خیلی تخیلی نشه یعنی آدم فرازمینی نیاد و به جاش جن بیاد. چون چیزایی که پدرش تجربه کرده شبیه حمله جن بوده تا آدم فضایی.

بهروز کالج
مهمان
بهروز کالج
5 سال قبل

سلام به همه دوستان عزیز و سپاس از ابراز لطف و محبتتون نسبت به این داستان کوتاه راستش من از بچگی خیلی علاقه به کتابهای داستان و رمان داشتم و هر وقت کتاب داستان جدیدی گیرم می آمد با ولع تمام آن را میخواندم یا مجله های هفتگی که داستانهای بلند چاپ میکردن همیشه تهیه میکردم و میخوندم و خیلی دوست داشتم بتونم قصه و داستانی بنویسم که برای خواننده جالب باشه و این اولین داستانی هست که بقول معروف دارم مینویسم و امیدوارم در ادامه هم ازش خوشتون بیاد منتها تنها مشکلی که هست اینه که نمیتوان متن داستان… بیشتر »

بهروز کالج
مهمان
بهروز کالج
5 سال قبل

سلام جناب علی خانی ، وقت شما بخیر
خیلی سپاسگزارم از راهنمایی که فرمودین. حتماً برای ادامه داستان متن را از طریق آدرس ایمیلی که فرمودین ارسال میکنم
آرزو میکنم شما هم همیشه موفق و پاینده باشید

رفتن به نوار ابزار