

سلام به تمام دوستان عزیز
زندگی تو این دنیا آش کشک خالست که چه بخوری چه نخوری پاته.
چه خوب چه بد چه شاد چه غمگین چه راضی چه ناراضی فرقی نداره چون هممون درگیرشیم
ولی گاهی اوقات که چه عرض کنم اکثر اوقات
زندگی تو این کالبد محدود فیزیکی برای انسان آنچنان درد آور میشه که آدم کم میاره.
منم مثل برخی از عزیزان یا شاید خیلی از عزیزان روحم خستس.خیلیم خستس.از گذشته ای که تو سن پایینتر بعد از دانشگاهو مدرک و خدمت سربازی مثل همه برای آینده خودت با اشتیاق هدف داشتی که مثلا این شغلم میشه درامدم خوب میشه بعد ازدواج میکنم با یه فرد خوب خونه دار میشیم.بعدش بچه دار میشیم.مطمئنا این اهداف رو و رسیدن بهش رو رمز خوشبختی آینده و زندگی میدونستیم.و آیندمونو روشن و خوب میدیدیم.ولی هرکسی تو موارد خاص مربوط به خودش یه اتفاقاتی واسش میوفته که اگرم میخواست بدترین حالات ممکن رو برای آیندش در نظر بگیره خیلی بهتر از واقعیت الانش میشد.واقعا آدمیزاد چه قدر قوی و محکمه.یا اصلا شاید خیلی ضعیف و شکننده باشه اگر منصفانه بخواییم جواب بدیم میتونیم بگیم قدرت کامل داریم؟چرا با یه سکته معمولی آدم به راحتی فوت میکنه.یا الان سالمه و شاداب ولی ساعت بعد یا روز بعد کاملا حس غم و بدبختی داره یا حتی یه دقیقه بعدش ناگهان میوفته میمیره.از طرفی با این همه مشکلات زیست محیطی یا صدمات جسمی و روحی و استرسهای شدید اگه تک تکشونو در نظر بگیریم حیرون میمونیم که مثلا این بدن چقدر مقاومه.واقعا کدومشون برتری داره.کی میتونه جواب قاطع بده؟بروزایی هست آدم سرحاله و خب اگه ضربه روحی یا شکستی تو زندگی داشته بعد از چندماه زجر و ماتم و حال بد حس میکنه کمی بهتر شده یه سال میگذره یا دو سال حس میکنه خب شکر خدا دیگه روحیش بهتره ولی یهو بازم در عرض یه ساعت ازین رو به اون رو میشه افسرده میشه.یاد گذشته میفته.یاد خاطرات یاد اینکه خوشحال ازینکه یه سامانی زندگیش گرفته بود و دیگه خیالش راحت بود ولی ناگهان زندگیش طوفانی میشه اتفاقاتی میفته که واقعا خودشو ناتوان و شکست خورده میبینه همه چی تو یه چشم بهم زدن مثل سرابی از بین میره.یهو بعد یه سال سختی و عذاب که فکر میکنی دیگه شدتش خیلی کمتر شده بازم احساسات و افکار آزار دهنده مثل روزهای اول جون میگیره یه روز دو روز یه هفته.آدم باز چیزایی یادش میاد که دلش بدجور میگیره.حالا که دیگه نزدیک دهه چهل زندگی شدی وقتی به گذشته و اهدافی که داشتی یا شرایطی که از دست دادیش نگاه میکنی حس حماقت بهت دست میده که چقدر خوش خیال بودی.فکر میکردی تو سیو هفت هشت سالگیت حداقل یکی دوتا بچه ناز داری حس خوب پدر یا مادر شدنو درک میکنی.شبا به عشق همسر و دخمل نازو شیرینت با کله به سمت منزلت حریم امنو آرامبخشت میری.درو با یسری خرید که واسه مایحتاج و نازگل کوچولوت یا یه شاخه گل برای همسرت گرفتی به زور باز میکنی و کوچولوت به سختی رو تا پاش تلو تلو خوران میاد بغلت که انگار دنیارو بهت دادن.همسرت میاد کیفو کتتو میگیر با مهربونی میگه عزیزم خسته نباشی و گلو با تمام عشق بهش میدیو دیگه سختیهای زمونه و مشکلات اقتصادی یا خستگی روز رو این عشقو صفای خانوادگی ذوب میکنه.این موارد برای یه آدم چیز زیادیه؟یا فقط برای ماها زیادیه؟نه والا چیز زیادی نیست ولی نعمت بزرگ و دلگرم کننده ایه.اینم روزگار ازت دریغ کنه دیگه چقدر میتونی صبور باشی وقتی تو این روزای تاریک و سردتر از هوا و سوز زمستون لای خیل عظیم آدما از روی اجبار برای حفظ تنها چیزایی که واست مونده مجبوری تلاش کنی زنو شوهراییو میبینی که خندون با هم خوشن که ایشالا همیشگی باشه یا مردی که نوزادشو با خوشحالی بغلش گرفته و تو از دیدن اون طفل ناخوداگاه لبخند به لبات میشینه و سبک میشی بعد خلائی تو زندگیت حس میکنی و اجبارا آرزوهاتو که دیگه مردن به زور میخوای فراموششون کنی.ولی مگه به این راحتیه؟درد خودت به کنار چیزایی تو زندگی و خانوادت هم هستن که اونام آزارت میدن فکر سختی پدرت یا مادرت اینکه با سن بالا پدرت باید بعد از سی سال خدمت با یه حقوق ناچیز بازنشستگی که اونم انگار از گوشت تنشون دارن میکنن میدن باید ساعت چهار صبح پاشه بره دنبال معاش زندگی که حالا توام سربارش شدی ولی با تمام سختی زیر بالو پرش میگیرتت و ناراضی نیست چون اولادشی.ولی دیگه تو خونه ها صدای خنده ای نمیشنوی رفتو آمدی نیست فامیلی که یه زمون رفتو آمدی داشتن و منوی صرف شامشونو تو خونه پدرت سفارش میدادن ولی الان فقط نا لوطی گریاشونو حواله میدن انگار برعکس شده و ما نمک گیرو بدهکارشونیم.همش آدم درمونده .زن مطلقه مرد جدا شده تو سرما تو گرما تو کوهستانهای غربی و مرزی تو مسیرای صعب العبور بخاطر گذرون یک روز فقط یک روز از زندگی اونم در حد زنده موندن با بارهای سنگین و دستمزدهای ناچیز با نو جوونای خسته و نا امید مملکتمون که دردشونو تو خودشون میریزنو دم نمیزنن.با ایرانی خسته و از پا درومده.با انواع مصیبتها و بلایای ناپایان.با دسته دسته زنان و دختران بی پناه و معتاد.روزی دهها بار مردنو زنده شدن کجا یبار مردنو راحت شدن کجا ولی مشکل از خودمونه.نه کائنات نه خدا نه شیطان نه حتی موارد دیگه.ما آدما بد شدیم.ما فقط فکر گلیم خودمونیم.یارو تو سرما ته کوچه بغل سطل آشغال یا داخل قبرهای خالی بهشت زهرا واسه خودش سرپناه پیدا کرده،خب به ما چه؟زنه یا مرده یا هرکی دیگه تو سرمای این روزا تو بارون و برف یه ساعته کنار خیابون وایساده مام تو اتوموبیل خودمون تک سرنشین با بخاری خیلی عادی از کنارش رد میشیم.طرف سردشه کسی سوارش نمیکنه؟خب به من چه خودش میدونه؟فلان استان سیل اومده زلزله اومده اصلا به روی خودمون میاریم؟
از مکافات عمل غافل مشو
گندم ز گندم بروید جو زجو
مشکل ما همیشه یه دلیلی داره قهر خدا تا الان اگه میخواست بگیره که هممون کارمون تموم بود.البته انسانهای خوب و شرافتمند با وجود مشکلاتی که خودشونم درگیرشونن هستن کمم نیستن اونا مثل من نیستن روحشون خیلی بزرگتره کاش منم خوب بودم.ببخشید من بعضی روزا که خیلی حالم بد میشه با شما دوستان درد دل میکنم.وقتی حال خودم بده نمیتونم مقاله یا راهکار کمک کننده ای پیشنهاد بدم.با نوشتن و درد دل حالم بهتر میشه پیشنهاد میکنم دوستان گرامی من اگه هر وقت کم آوردین مثل من بنویسین تا حالتون بهتر شه چه اشکالی داره من ضعفامم بگم مگه چی ازم کم میشه چرا تظاهر کنم.من همینم با این ضعفا و رنجها شایدم یه موارد مثبت خودتونو خالی کنین بنویسید راحت درداتونو اگه دوست ندارید تو سایت مطرح کنید حداقل واسه خودتون بنویسین ولی من ترجیح دادم با دوستان خوبم و سایت گرامی درد دل کنم.ببخشید امیدوارم باعث ناراحتیتون نشده باشم.خدا پناه همه باشه.
منم آرزوهای زیادی داشتم. رشته گرافیک خوندم و فکر می کردم چه هنرمندی میشم. بعد که فارغ التحصیل شدم دیدم هیچ جا کار نیست و همه جا بیشتر گرافیست ساده سایت میخوان که براشون بنر طراحی کنم. همونم رقابتش زیاد بود و وقتی یکی با حقوق کمتر میومد منو بیرون میکردن. سی و چند سالمه ولی زندگیم رو هواست. مردهایی که برای خاستگاری میان برعکس شدن و اونا میپرسن وضع مالیم چه طوره. هیچ علاقه ای به خودم ندارن. دیگه ازدواج رو فراموش کردم. نمیدونم فردام چی میشه. کاش میمردم.
سلام رویا خانم گرامی کاملا درکتون میکنم.مسائلی که در این سالهای اخیر مخصوصا برای جوانانی همانند شما یا من و یا تمام دوستان دیگر بوجود آمده یا آورده شده دلایلی بیش از آنچه که معمولا میپنداریم دارد.مثلا در مورد رشته و تحصیلات مسلما ما این همه سال از کودکی درس نخوانده ایم که بعد از فارغ التحصیلی فقط یک کاغذ ساده را به عنوان مدرک بدن و بعد تازه ببینی ای دل غافل بهترین رشته هام پر از فارغ التحصیله.پولی که ما یا والدینمان به زحمت بدست آورده و خرج تحصیلمان مخصوصا دانشگاه شده رو فقط آقایون مسئول مخصوصا در… بیشتر »
مشکل از اونجا شروع شد که والدین ما بدون مشورت با ما، ما رو به دنیا آوردن تازه طلبکارم هستن. انگار من گفتم بابام مامانمو…
ولش کن چه دنیای چرتی.
سلام داوود جان اتفاقا ما خودمون والدینمون و زمان و مکان و جسم و… رو قبل از تشکیل نطفه اونطرف انتخاب کردیم. روح ما قبل از بدنیا اومدن همه گزینه هارو البته با دقت بسیار ارواح راهنمایمان بررسی کرده و گرچه این ارواح به هشدار هم شاید داده باشند که مثلا انتخاب فلان شلایط برایمان خوب نیست ولی نهایتا انتخاب را خودمان انجام داده ایم.نسل ما در این برهه و مکان همگی جزو ارواحی هستیم که ریسک بسیار بزرگی کرده ایم حالا یکی از روی قدرت و شهامتش و یکی از روی بلند پروازی.ولی شرایط بسیار سختی است کاش چاره… بیشتر »