

من و خانواده ام در یک غار تاریک در کنار هم نشسته ایم. حرفی برای گفتن نداریم چون زبان را نمی دانیم. همه صحبت های ما یا با اشاره است یا نگاه. بوی استخوان های حیواناتی که قبلا گوشت آنها را زنده زنده خورده بودیم فضای غار را پر کرده است. خواهرم عاشق این استخوان ها است و کاردستی های تزئینی زیادی برای خود درست کرده است. وظیفه شکار بر عهده من و پدرم است و مادر و خواهرم به جمع آوری میوه ها و حیوانات کوچک تر می پردازند. البته قرار نبود چنین خانواده کوچکی باشیم. مادرم بارها زایمان کرده بود ولی بیشتر نوزادان یا در اثر بیماری و یا حمله حیوانات دیگر مرده بودند.
امشب شب متفاوتی برای خانواده من است. چشمهای مادر و خواهرم به من دوخته شده است. شاید من را سرزنش می کنند که چرا پدرم را در شکار تنها گذاشتم و او هنوز بازنگشته است. نمی توانستم به آنها توضیح دهم چه شده ولی حس عذاب وجدان من را آزار می داد. البته کاری هم از دست من بر نمی آمد. خرس بزرگی که به پدرم حمله کرد بعد از مجروح کردن او قصد داشت به من هم حمله کند. چاره ای جز فرار نداشتم. امیدوار بودم پدرم زنده مانده باشد.
دیگر نتوانستم فضای سنگین غار را تحمل کنم. نیزه ام را برداشتم و به سمت جایی که پدرم مجروح شده بود رفتم. چیزی که می دیدم وحشتناک بود. بدن او تکه تکه شده بود. حیوانات دیگر هم در حال پاره کردن بقیه جسد او بودند. نتوانستم ادامه این صحنه را مشاهده کنم. حالا باید چه کار می کردم؟ دیگر من مسئول خانواده ام بودم و نباید خودم را می باختم.
بیرون غار نشستم و گریه کردم. غم های خود را به صورت نقاشی بر روی دیوارهای بیرون غار حکاکی کردم تا شاید مرهمی بر آلام درونی ام باشد. وقتی نزدیک صبح شد نیزه ام را برداشتم تا به شکار بروم. مادر و خواهرم هنوز خواب بودند. روی آنها چیزی جز برگ و خاشاک برای محافظت از سرما نبود. من هنوز راه را خوب بلد نبودم و تازه در شکار کردن ماهر شده بودم. مسیری که انتخاب کرده بودم صخره های بلند و لغزنده بود. یکی یکی سنگ ها را می پریدم و جلو می رفتم. تا اینکه پایم لغزید و از روی صخره سر خوردم. سرشاخه درختانی که سر راه من بودند دستم را پاره کردند و خونریزی زیادی احساسی کردم. بعد از آن هم سیاهی مطلق….
از خواب بلند شدم. مدتی طول کشید تا بفهمم که انسان غارنشین نیستم. من شاهزاده ای از فراعنه مصر بودم. فورا معبر خواب را صدا کردم تا خوابم را تعبیر کند. پدرم همیشه می گفت که خواب ما خاص است و نیاز به تعبیر دارد. آنها الهاماتی از جانب خدایان هستند.
معبر خواب خود را به من رساند. خوابم را برای او تشریح کردم. او گفت احتمالا دردی که اکنون در دست من است به خواب پاره شدن دستم توسط شاخ و برگ ها ارتباط دارد. این ناراحتی در دست من ارثی بود. هر چه قدر نسل ما خالص تر می شد و خواهرها و برادرهای خاندان فراعنه با هم ازدواج می کردند نقص های ارثی فرزندان آنها هم بیشتر می شد. او از تعبیر بقیه خواب خودداری کرد و گفت شاید دانستن آن برای من خوشایند نباشد.
– لطفا هر چه هست را بگو…
– سرورم…
– این یک دستور است…
– نمی دانم انسان های غارنشین چه کسانی بودند ولی خواب مرگ پدر شما می تواند نشانه نفرت شما از پدر فعلی تان باشد یعنی فرعون عصر حاضر. شما خود را در خواب مسئول خواهر و مادر خود دانستید ولی عمدا از جایی عبور کردید که احتمال مرگ شما زیاد بوده است. این یعنی دور شدن خودخواسته. انگار دوست ندارید در آینده با خواهر خود ازدواج کنید و سنت ما را ادامه دهید.
حتی فکر ازدواج با خواهرم من را مریض می کرد. تا کی باید به این سنت عجیب ادامه داده می شد. تا کی باید بچه های ناقص الخلقه از رحم زنان ما خارج می شدند؟ به معبر گفتم برود. من جواب خود را گرفتم. آن غار در خواب، نماد همان کوچکی خانواده ام و پایین بودن سطح افکار آنها بود. من در خواب نمی توانستم صحبت کنم نه فقط به خاطر اینکه هنوز زبان و لغت اختراع نشده بود بلکه نماد این بود که من واقعا حرفی با خانواده ام ندارم. از شاهزاده بودنم متنفرم. از پدرم فرعون و شکنجه برده ها که کار همیشگی او است متنفرم.
بعد از مدت ها تصمیم خودم را گرفتم. از قصر فرار کردم. لباس مبدل پوشیدم و هر چه جواهرات داشتم فروختم و بین فقیران تقسیم کردم. شبها را در بیایان می خوابیدم. روزها هم به کمک برده ها می رفتم تا هم باری از دوش آنها برداشته باشم و هم طعم تلخ زندگی آنها را بچشم و بتوانم خود را جای آنها بگذارم.
یک شب که در بیابان دراز کشیده بودم و به ستاره ها خیره شده بودم نقطه های روشنی را در آسمان دیدم. هیجان سراسر وجود من را گرفته بود. از جای خود بلند شدم. یک شی عجیب در پشت یکی از تپه ها فرود آمد. وقتی به آن نزدیک شدم لرزش هایی را حس کردم. پاهایم سست شد و از هوش رفتم.
وقتی به هوش آمدم خود را در دخمه ای عجیب دیدم. انسان هایی را دیدم که لباس عجیب داشتند. آنها به خوبی زبان من را بلد بودند ولی انگار کلمه ای جاری نمی شد و انتقال افکار بود. رفتار خصمانه ای از آنها ندیدم. بنابراین کم کم به آنها اعتماد کردم. مشکلات مردم خود را با آنها در میان گذاشتم. یکی از آنها به من فهماند که چه مشکلی من را بیش از حد آزار می دهد؟ از آزار و شکنجه شدن برده ها گفتم. از اینکه روز و شب مجبور هستند برای ساختن بناهای عظیم زیر گرمای سوزان کشور مصر و شب های سرد بیابان های آن کار کنند. او به من گفت که دانش، کلید حل این سختی ها است. در طول مدتی که آنها در کنار من بودند علوم مختلفی از ریاضیات، نجوم و معماری را یاد دادند. خیلی سریع تر از آنچه که فکر می کردم همه این اطلاعات به ذهن من منتقل شده بود.
بعد از چند روز خود را در وسط بیابان دیدم. انگار باز هم خواب دیده بودم ولی هنوز اطلاعاتم را داشتم. بدون آنکه وقت تلف کنم چیزهایی که فرا گرفته بودم را با چند ریاضی دان و معمار شهیر در میان گذاشتم. آنها از دانش من تعجب کردند. ولی وقتی برای این تعارفات نبود. باید از علمی که آن موجودات به من یاد داده بودم استفاده می کردم. علومی که کار سخت برده ها را راحت تر می کرد. تمایلی نداشتم نزد پدرم برگردم. پس مثل مرد پشت پرده هر چه می دانستم را به اندیشمندان دیگر یاد دادم تا آنها واسطه ای شوند برای دست به کار شدن و استفاده از دانش جدیدی که سختی کار برده ها را کمتر می کرد. همین طور هم شد. وسایل و امکاناتی فراهم شد که عقل هیچ انسان عادی به طراحی آنها نمی رسید. بناها به سرعت و با مشقت کمتر ساخته می شدند. برده ها نیازی به حمل مستقیم سنگ های عظیم نداشتند. مصر رو به آبادانی می رفت. ترکیب ریاضیات و نجوم و معماری جدید باعث شد که فرعون به وجد بیاید و استفاده های خودخواهانه بیشتری از آن کند. نمی دانستم این طور می شود. ای کاش او هیچ وقت از این موضوع خبردار نمی شد ولی هر چه باشد همه امور کشور به او گزارش می شود.
صحبت ها بین ریاضی دانان و معماران بالا گرفت و خواستند بدانند چه کسی و یا چه کسانی این معماری های جدید را به مصر معرفی کرده است؟ آنهایی که مستقیما من را می شناختند قصد داشتند راز را افشا کنند. اگر من را پیدا می کردند احتمالا دوباره نزد فرعون می بردند چون فرعون مایل به دیدن این مخترع بود. صبح با اعضای گروهم جلسه ای گذاشتم و قرار شد که شب هنگام به پایه یکی از کوه های معروف بیابان بیایند و همه با هم نزد فرعون برویم. از این فرصت استفاده کردم و در تنهایی و در زمان قبل از رسیدن آنها، تصویر موجوداتی که این علوم را به من آموختند را روی سنگها ترسیم کردم. حالا می توانستم ارتباط بین حکاکی روی سنگ در خواب و این اتفاق را متوجه شوم. وقتی غروب شد و کارم تمام شد محل را برای همیشه ترک کردم. آنها رسیدند و تنهایی چیزی که نظاره گر آن بودند حکاکی های مختصر من بود. آنها می خواستند صاحب این علوم را بشناسند و من هم واقعیت را ترسیم کرده بودم. نگاره هایی از موجوداتی با کلاه هایی گرد و لباس هایی عجیب، سوار بر یک شی بشقابی مانندی که پرواز می کرد…
سلام گرگ شب موضوع و محتوای جالبی داشت و زیبا نگارش کردید.
سلام معلومه روی این داستان فکر شده بوده. من حدس میزنم خواستی به تناسخ انسان غارنشین به یه پرنسز مصری هم اشاره کنی. منم شنیدم که اهرام مصر کار آدم فضاییها بوده و عکس آدم فضاییها رو هم داخل هرمها کشیدن