

سلام من حمیدرضا هستم.
میخوام اولین داستان ماورایی رو براتون بنویسم.
دو سال پیش بود که تو مدرسه دو دوست پیدا کردم که همشون درباره متافیزیک این چیزا میدونستند با هم آشنا شدیمو قرار گذاشتیم که با هم این کینزی ها رو یاد بگیریم هر سه تا مون به یه کینزی علاقه داشتیم من به پیروکینزی رو بیشتر دوست داشتم دوست اولم که علیرضا اسمش بود به ایروکینزی علاقه داشت و دوست دوم که اسمش طاها بود هیروکینزی رو دوست داشت. «پیروکینزی:کنترل آتشه ایروکینزی:کنترل باده هیروکینزی:کنترل آبه» ما هر روز مرفتیم پارکینگ خونه علیرضا اونجا یه اتاق داشت که چیز های بدرد نخور رو اونجا میذاشتند علیرضا رفت با همسایه ها و پدرش صحبت که و اونا هم گذاشتند اتاق مال ما باشه ما اونجارو تمیز کردیم و هر روز اونجا تمرین میکردیم بعد سه ماه تمرین به نتیجه خوبی رسیدیم.
تا اینکه یه روز یه فکر به سرم زد وقتی رفتیم به اون اتاق گفتم:بچه ها بیاید پول جمع کنیم که خود هیپنوتیزم ارتباط با خود برتر و خود هیپنوتیزم موفقیت در تحصیل رو بخریم طاها با خود هیپنوتیزم ارتباط با خود برتر مخالفت کرد گفت:من میخوام خود هیپنوتیزم میل به ورزش رو بخریم.
من و علیرضا گفتیم:خود برتر خوبه تو زندگی کمکمو میکنه.
طاها بازم مخالفت کرد ولی با کلی جر و بحث موافقت کرد من بهش شک داشتم.
رفتیم پول جمع کردیم و واریز کردیم به حساب من و رفتیم موفقیت در تحصیل رو خریدیم بعد که می خواستیم خود برتر رو بخریم طاها گفت که به حساب من واریز کنید شکم بیشتر شد تا اینکه یه روز دیدیم طاها رفته میل به ورزش رو خریده من و علیرضا خیلی عصبانی شدیم اونقدر عصبانی شدم که میخواستم آتیشش بزن طاها گفت:اگه به من آسیب بزنیم تمام راز ها مون رو به همه میگم ماهم ولش کردیم منو علیرضا رفتیم ۱سالو نیم تمرین کینزی هامون رو کردیم تمرین فکرخوانی و اتموکینزی هم انجام دادیم.
«اتموکینزی:کنترل آب و هوا» خیلی پیشرفت کردیم به توری که من میتونستم با نگاه کردن به چوب یا وسایل دیگه اونا آتیش میگرفتند علیرضا همچین بادی درست میکرد که آدمو تو هوا معلق میکرد طاها هم با میل به ورزش بدنش رو تو فرم انداخت رفت تو مسابقات کشتی و مقام خوبی به دست آورد ما هم با موفقیت تو تحصیل کارنامه ها مون بیست میشد ولی هنوز علیرضا میخواست یه جوری از طاها انتقام بگیره من هر روز بهش میگفتم که ولش کن ولی اون دست بر دار نبود.
تا اینکه یه روز اومد بهم که طاها میخواد بره مسابقات استانی که دیروز نتونسته با اتوبوس بره و امروز میخواد با پدرش بره بعد گفت با اتموکینزی نزاریم بره مقاومت کردم ولی منو مجبور کرد و رفتیم ابر ها سیاه رو اوردیم سمت خونه طاها خیلی انرژی گرفت ولی آخرش موفق شدیم یه بارونی بارید کعه انگار طوفان بود وقتی بارون تموم کردیم فردا فکر طاها رو خوندم که دیروز گریه کرده بود من ناراحت شدم رفتم باهاش صحبت کردم گفت که ناراحته که رفته اون خود هیپنوتیزم رو خریده و پول جمع میکرده که خود برتر رو بخره رفتم به علیرضا گفتم اونم از این موضوع ناراحت شد رفت همه چیز رو به طاها ها و دوباره با هم رفیق شدیم و به متافیزیک مون ادامه دادیم بپیشرفت خیلی زیادی کردیم.
(نکته این داستان واقعی نیست)
ممنون از دوستان و مسئولین سایت.
باحال بود خخخخ ولی دیگه خیلی اغراق داشت
اغراقش دیگه از حد گذشته بود 🙂
لطفا دفعه بعدی یه ذره داستانتو یا طنز آمیزانه(..) و یا به حالت های دیگه شباهت بده!
یا علی
به نظرم خیلی از داستانها و تجربیاتی که بقیه دوستان نوشتند هم طنز ، با این تفاوت که طنز ترسناک