

با صداهای عجیبی از جایم بلند شدم . انگار که در میدانی بزرگ بودم . مدتی در آن هیاهو گذشت تا به خودم آمدم . ناگهان دیدم که دور تا دورم را شیاطین و اجنه پر کرده اند و دیوانه وار تشویقم می کنند . میدانی بزرگ با دیوار هایی بلند و پر از سنگ و صخره ...
حس کردم که مثل یک گلادیاتور در میان رومی ها هستم . رومی هایی که فقط یک شاخ و دم اضافه داشتند . با دیدن ملکه الیزا تا حدودی از سردرگمی در آمدم .
– الیزای لعنتی …. اینجا دیگه کجاست ..؟
– بستگی به تو داره .. میتونه میدونه بازی باشه یا قبر تو .
– از من چی می خوای ..؟
– تا اونجایی که یادمه تو از من یه چیزی میخواستی ..؟ نه ..؟
– آره .. گوی زمان ..
– خب .. انتظار نداری که دو دستی تقدیمت کنم ..؟ دوست دارم یکم باهات بازی کنم . اشکالی که نداره ؟
– بعدش اونو بهم میدی .؟
– شک نکن .
از جان یاد گرفته بودم که اربابان شیطانی هرگز دروغ نمی گویند . در واقع مغرور تر از آن هستند که از کسی یا چیزی بترسند و یا حقیقت را انکار کنند .
– قبوله .. فقط بگو باید چیکار کنم تا راضی شی ..؟
– چیز خاصی نیست .. فقط زنده بمون .
بعد با همان اقتدار همیشگی به پرواز در آمد و روی صندلی مخصوص خود در طبقه ی بالای میدان ، رو به روی من نشست .
گیج تر شده بودم . نمی دانستم چه چیزی جانم را تهدید می کند . ناگهان به فرمان ملکه درب آهنی بزرگ پشت سرم باز شد . مدتی گذشت و میدان نبرد غرق در سکوت شد . انگار که کسی نباید حرف میزد . ناگهان زیر پایم لرزید . دوباره و دوباره به فاصله ی برابر ، زمین زیر پایم می لرزید . ناگهان یک موجود با جثه ای دو برابر یک فیل ، هشت دست و پا ، با شاخ هایی متعدد روی سر و گردن و موهایی بسیار بلند که از سر تا نزدیک بینی اش آویزان بودند ، روبه رویم ظاهر شد . در کل شبیه به یک گاو نر وحشی بود . میدان دوباره پر از هیاهو و سر و صدا شد . ناگهان ملکه دستش را رو به جمع بالا برد .
– اگر صدایی از کسی در بیاید ، کاری میکنم که دیگر کسی صدایش را نشنود .
سپس به سمت آن موجود نگریست .
– برو مگنوس ( magnus ) .. سرش را از تنش جدا کن .
آن موجود هم نعره زنان سم هایش را بر زمین کوبید… از شدت ترس پا به فرار گذاشتم . ناگهان با سرعتی باور نکردنی به سمتم دوید .
من هم پشت یک صخره پریدم . با قدرتی بی نظیر به سنگ پشت سرم ضربه زد . سنگ ، تکه تکه شد و من هم در هوا به پرواز در آمدم . سپس با سر به دیواره ی میدان برخورد کردم
و نقش بر زمین شدم . چشمانم به سختی اطراف را می دید . انگار که از شدت ضربه سوی چشمانم کم شده بود . به گونه ای که فقط رنگ ها و اندازه ها را تشخیص می دادم . ناگهان فکری به ذهنم رسید .چشمانم را بستم و روی چاکرا هایم تمرکز کردم . تمام انرژی بدنم را وارد چشمهایم کردم . سپس چشمانم را باز کردم …
باورم نمی شد . همه چیز سیاه و سفید بود . سیاهی و سفیدی محیط ، به صد ها رنگ مختلف تقسیم می شد . از سیاهی محض تا خاکستری رو به سفید تفاوت رنگ ها حس می شد . از جایم بلند شدم . چشم های تمام افراد دور میدان رنگ هایی خاکستری مایل به سیاه داشتند . برخی سیاه تر و برخی روشن تر . نا خودآگاه به چشمان ملکه توجه کردم …
سفیدی محض … و سپس به آن موجود خیره شدم که سر جایش ایستاده بود . هر چه دقت کردم سفیدی چشمانش را ندیدم . انگار که اصلا چشم نداشت ..!!
من فکر میکردم که چشمانش زیر موهای بلندش پنهان اند اما تازه متوجه شدم که اصلا چشم ندارد !!!
پس چگونه مجل حضور مرا تشخیص می داد ..؟ تنها یک جواب برایش پیدا کردم …
گوش هایش ..
خوشحال شدم . راه حل زنده ماندنم را تا حدودی یافته بودم . چند تکه سنگ بر داشتم و حرکت کردم . با هر قدم سنگی به اطراف پرتاب می کردم و او هم با سرعت کله اش را به همان سمت کج میکرد و هر چه جلویش بود را نابود می ساخت . یواش یواش به او نزدیک شدم . در یک قدمی اش رسیدم و با سرعت روی کمرش پریدم . در کمال تعجب واکنشی نشان نداد !!
خواستم بازی را تمام کنم اما حس کردم می توانم تا حدی انتقامم را از ملکه بگیرم . دو سنگ در دستم بود . کنار گوش راستش گرفتم و به هم زدم . موجود دیوانه وار به سمت راست می چرخیدو و می چرخید . آنقدر به چپو راست چرخاندمش که خودم هم گیج شدم . سپس سنگ ها را به طرف درب میدان پرتاب کردم . مگنوس هم به سمت در رفت و مایه هایش را از جا در آورد . ناگهان صدای هیاهو و تشویق جمع بلند شد. از روی موجود پیاده شدم و او هم به سمت جمع دوید .
نزد ملکه رفتم .
– خب .. گوی کجاست ..؟
– من گفتم اگه از پس مسابقه بر بیای جای گوی رو بهت میگم .
– خب .. من هم که زنده موندم و پیروز شدم ..
– درسته .. اما این تازه قسمت اول مسابقه ی تو بود ……
.
.
.
.
.
.
.
بازم شرمنده درگیر امتحانات بودم وقت نداشتم . ازتون ممنونم که وقت میزارید و مطالعه می کنید و یه عذر خواهی ویژه هم از آقا یا خانم (تنها)دارم . متاسفم که دیر شد . امیدوارم بتونم قسمت های بعدی رو زود تر قرار بدم.
نویسنده: محمد