قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس
مدیوم
اشتباهات رایج مدیوم های تازه کار
آوریل 22, 2019
مدیوم روحی
آشنایی با چند مدیوم معروف در دنیا
آوریل 22, 2019

داستان ماورایی – ناله مرده (نوشته نیما)

داستان ماورایی

داستان ماورایی

داستان ماورایی – ناله مرده (نوشته نیما)

هوای قبرستان خیلی سرد بود. درختان با شاخه های خشکیده همچون اسکلتان بی جانی بودند که نمادی از پیکره مردگان در خاک را به تصویر می کشیدند. هیچ رنگی در آنجا دیده نمی شد. همه چیز سیاه و سفید و خاکستری دیده می شد. مدت زیادی هم بود که آفتاب غروب کرده بود.

هنوز مرده های زیادی بودند که باید نبش قبر می کردم و جواهرات آنها را در می آوردم و می فروختم. نمی دانم چگونه کارم به اینجا کشید. دزدی از مرده…دیدن چهره گرسنه خانواده ام به من اجازه نمی داد دست روی دست بگذارم. کار کردن به عنوان آهنگر و ساختن نعل اسب هیچ وقت کفاف زندگی ام را نمی داد. این مرده ها ثروتی همراه خود در قبر دارند که ده ها آدم زنده مثل من در خواب هم نمی توانند آن را نمی بینند. اگر آنها نیازی به ساعت های طلا و جواهراتی که به عنوان زینت به همراه آنها گور شده نیازی ندارند ولی من دارم.

مرده ها را تازه امروز دفن کرده اند. اگر هر شب سراغ مرده های جدید نروم دزدان دیگر همه چیز را می برند. من هیچ وقت همه وسایل مرده را بر نمی دارم تا دزدهای دیگر شک نکنند فرد دیگری قبل از آنها پیش دستی کرده و در نتیجه بخواهند با من رقابت کنند.

یکی از ثروتمندان شهر به اسم آقای گیلبرت تازه فوت کرده بود. وقتی جسد او را تزئین کردند تا در تابوت بگذارند علاوه بر کت و شلوار گران قیمتی که تن او بود ساعت بسیار گرانبهایی هم به دست او زده بودند چون او در زمان حیات به آن ساعت علاقه زیادی داشت و وصیت کرده بود با آن دفن شود.

همچنین بخوانید:   داستان ماورایی - باغ پدربزرگ (ملاقات با ارواح) - قسمت دوم (نوشته محمد)

با احتیاط به سمت قبر آقای گیلبرت رفتم. کلنگ را برداشتم و شروع به کندن قبر کردم. تا تابوت را خواستم باز کنم صدای ناله از درون آن شنیده می شد. چه طور ممکن بود؟ آقای گیلبرت مرده بود…شاید توهم زده بودم! ولی صدا خیلی واضح بود و من را می ترساند. نام او را صدا زدم. تاثیری نداشت. همچنان مثل قبل ناله می کرد. تابوت را باز کردم تا ببینم مبادا زنده است؟

وقتی تابوت را باز کردم جسد مرده آقای گیلبرت که مشخص بود مدت زیادی از مرگ او می گذرد را دیدم. پس آن صدای ناله چه بود؟ خواستم ساعت را از مچ دست او باز کنم. ولی دستانش خشک شده بودند و نمی شد آن را تکان داد. با هزار زحمت ساعت را از دور مچ او خلاص کردم. در تابوت را بستم و همه چیز را به حالت اول برگرداندم.

ساعت را باید مدتی در منزل نگه می داشتم تا آب ها از آسیب بیفتد و کسی یادش نیاید این ساعت در مراسم خاکسپاری بر مچ دست آقای گیلبرت بود.

شب ها از محلی که ساعت در آنجا بود صدای ناله می آمد..بچه هایم ترسیده بودند. همسرم هم همین طور. آنها را آرام کردم و گفتم حتما صدا از بیرون است.

از وقتی ساعت در خانه ما بود نحسی های زیادی سراغ ما آمد. همسرم سل گرفت و فوت کرد. یکی از پسرانم دیوانه شده بود و می گفت سایه می بیند. او مردی شبیه آقای گیلبرت را می دید.

ساعت را به هر کس می فروختم بعد از چند مدت آن را به من پس می داد. آنها از نحسی ساعت و اتفاقات بد همراه آن می گفتند.

همچنین بخوانید:   داستان های ترسناک ارسالی شما (تاوان رفاقت) - نوشته RZ

نمی دانستم با ساعت چه کنم؟ حتی نمی شد دوباره سراغ قبر آقای گیلبرت رفت چون تحمل دیدن جسد پوسیده شده او را ندارم. حتی ساعتش هم وحشتناک بود.

ساعت را نزد کشیش یک کلیسا بردم. به او گفتم با این ساعت چه کنم؟ بعد از آنجا خارج شدم و کاری که کشیش گفت را انجام دادم. یعنی فروش ساعت و دادن پول آن به فقیران شهر.

وقتی کارم را تمام کردم احساس آرامش عمیقی داشتم. پسرم خوب شد ولی همسرم دیگر مرده بود. من هم تغییر کرده بودم. دیگر کار نبش قبر را کنار گذاشته بودم. به کار فقیرانه قبلی ام باز گشتم. هر وقت حرص مال به سراغم می آمد یاد جسد آقای گیلبرت که ثروتمندترین فرد شهر بود می افتم. او در قبر نالان و معذب بود. او هنوز به دنیایی که دیگر به آن تعلق ندارد وابسته بود. همین ها کافی بود تا فکر ثروتمند شدن به قیمت از بین رفتن جلای روحم را از سر خارج کنم.

 

admin
admin
درباره ردای سیاه (ادمین): تمرین کننده و نشر دهنده علوم روحی و روانشناسی (بیشتر)
اشتراک
اطلاع از
guest

0 دیدگاه ها
قدیمی ترین
جدیدترین
رفتن به نوار ابزار