قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس
تجربه ماورا
تجربه ماورایی شما – یک روز ترسناک تابستانی (نوشته الینا)
آبان ۱۳, ۱۴۰۲
مراقبه و تلقین با کمک نماد برای رسیدن به خواسته ها
آبان ۱۳, ۱۴۰۲

تجربه ماورایی شما – معجزه امام زمان (نوشته معصومه)

تجربه ماورا

سلام معجزه ای که برام اتفاق افتاده کاملا واقعیه. به هیچ کس تاحالا نگفتم و اولین باره میخوام با کسی در میون بذارم. ممنون از سایت آرنوشا.

چند سال پیش من اصفهان دانشگاه قبول شدم و خواستم خوابگاه دانشجویی بگیرم ولی چون به خانوادم وابسته بودم و اونام دوست داشتن مدام بهم سر بزنن قرار شد خونه کوچیکی اجازه کنم. چون همیشه احساس استقلال می کردم و خودم کارامو انجام میدادم تک و تنها میرفتم بنگاه ها و خونه میدیدم. هیچ مشکلی هم میش نمیومد. فقط سر قیمت با هم توافق نمیرسیدیم. یه روز وقتی از یه بنگاه اومدم بیرون یه آقایی حدود ۴۰ ساله بهم گفت جای دانشجویی خوب با قیمت مناسب داره و همیشه به دانشجوها میده. منم اعتماد کردم و باهاش رفتم تا ببینم خونه رو. با هم که راه میرفتیم حس بدی بهش داشتم چون همش سوالای شخصی میپرسید. حتی بهم گفت اگه قراره کسی رو بیارم خونه بهش بگم که جای بهتر نشون بده ولی من اخم کردم و جواب ندادم. رفتیم داخل خونه، خونه که چه عرض کنم خرابه بود. پشیمون شدم و گفتم نمیخوام ولی گفت از بیرونش این جوریه چون دارن بازسازی میکنن قیمتش الان خیلی کمه بعدا همین میشه ۲ برابر. رفتیم داخل دیدم راهروی خراب شده و بوی بد فاضلاب و دیوارای رنگ و رو رفتش واقعا تو ذوقم زد. رفتیم یه طبقه بالا و داخل خونه رو نشون داد. در رو بست و گفت چیزی میل دارم بخورم یا نه. گفتم نه آقا مرسی لطفا زودتر توضیح بدید شرایط خونه رو چون من عجله دارم باید چند جای دیگه هم برم. گفت حالا بودی چرا عجله. منکه صاحبخونه نیستم الان خودش میاد. دیدم یه مرد دیگه در رو باز کرد اومد تو و یه راست اومد سمت من. خیلی ترسیدم… کیف منو گرفت پرت کرد اون ور بدون اینکه چیزی بگه. گفت اینجا تهرون نیست تک و تنها بری خونه خالی ببینی حالا حالت جا میاد. چند تا فحش بد بهم داد. اومدن نزدیکم و میخواستن کاری کنن که من داد و فریاد زدم. اون مرد اولی گفت اذیت نکن پولتم میدیم. گفتم من این کاره نیستم بذارید برم. بعدش تو دلم یاد امام زمان افتادم و ازش خواستم کمکم کنه. گریه کردم به اون مردا گفتم من سید هستم به خاطر جدم بذارید من برم این کاره نیستم. دیدم سکوت کردن دلشون به رحم اومده. گفتن اگه این کاره نبودی چرا وقت ما رو گرفتی و اومدی اینجا؟ گفتم به خدا دنبال خونه بودم الان هم میرم. چیزی نگفتن و راحت اومدم بیرون‌. واقعا معجزه شد که اون اتفاق افتاد وگرنه معلوم نبود چه بلایی قرار بود سرم بیاد. تا وقتی خدا نخواد برگی از درخت نمیفته و تو بدترین حالت هم باشیم به دادمون میرسه‌.

همچنین بخوانید:   تجربه امید (باز کردن چاکرا)

 

مقالات مرتبط

admin
admin
درباره ردای سیاه (ادمین): تمرین کننده و نشر دهنده علوم روحی و روانشناسی (بیشتر)
اشتراک
اطلاع از
guest

0 دیدگاه ها
قدیمی ترین
جدیدترین
Inline Feedbacks
View all comments
رفتن به نوار ابزار