

با سلام
این داستان رو که تعریف می کنم مربوط میشه به پانزده سال پیش.یه روز تابستانی بود دقیق یادمه ساعت نه شب بود و من تنها تو خونه منتظر بودم تا برنامه مورد علاقه ام شروع بشه. برنامه یه راوی داشت که یه سری داستان هایی رو تعریف می کرد و نهایت آخر فیلم میگفت که آیا این داستان حقیقت داشته یا نه.یادم میاد یکی از این داستان ها که منو خیلی تحت تاثیر قرار داد، داستان دختری بود که توسط ناپدری نامادریش شکنجه شده بود به نحوی که در اثر شکنجه جونش رو از دست داده بود و بعد از چند روز یه شب جنازه ناپدری و نامادری رو که از ترس تو تخت سکته کرده بودند رو پیدا می کنند و از قضا میبین که قبر دختره اون شب باز شده بوده.من وقتی داستان تموم شد به خودم گفتم چه داستان الکی ای ،این که دروغه به طور قطع.ولی متاسفانه راوی گفت این داستان حقیقت داره و تو فلان سال در فلان ایالت این اتفاق افتاده.منم وقتی اینو فهمیدم از ترس زهرترک شدم در این حال بودم که دیدم یکی داره از پشت در زیرزمین محکم به در میکوبه انگار که میخواد در رو از جا بکنه تا اومدم بخودم بیام برق کل خونه رفت و همچنان مشت و لگد به در کوبیده میشد منم بدون کفش و روسری پریدم از خونه بیرون ،دیدم برق کل کوچه رفته ،نصف بدنم داخل حیاط بود نصف بدنم تو کوچه.خیلی ترسیده بودم یه ده دقیقه ای این سر و صدا ها میومد که در این حین بابام رسید قیافه منو که دید خیلی ترسید.گفت چی شده گفتم یکی تو زیر زمینه ولی نرو .اونم اصلا به حرفم اعتنا نکرد با چراغ قوه کوشیش رفت تو زیرزمین همه جا رو گشت تا اومد بالا برقا اومد بهم گفت کسی نبود ک.گفتم جن بوده دعوام کرد و گفت حرف الکی نزنم.ولی وقتی بابام اومد خدایی انگار همه اون نیروهای منفی رفتن.واقعا به عمرم انقد نترسیده بودم
منم یه بار خواستم جن احضار کنم برقا رفت پشمام ریخت دویدم بیرون