

درود. من پریا هستم. میخوام از خودم براتون بگم. آدم کم حرفی هستم اجتماعی نیستم اما راحت دوست پیدا میکنم. تنهایی رو خیلی دوست دارم آرامشی بهم میده ک چیزی دیگه اون آرامش رو نمیده. من از وقتی خیلی کوچیک بودم اتفاقهای عجیب برام رخ میداد. خیلی چیزها رو هم تقریبا فراموش کردم. یک عده میگن جن اما ب جن اعتقادی ندارم. بچه ک بودم از تاریک شدن هوا میترسیدم یعنی شب ک میشد هراس میفتاد توی دلم دلیلش هم نمیدونستم. من تا سن ۲۲ سالگی توس یک خونه ویلایی زندگی میکردم با برادر و خواهرهایم. بچه آخری هستم. یادمه تقریبا هر شب نصف شب با صدای جیغ بلند یک زن توی گوشم از خواب میپریدم و خودم رو توی راهرو میدیم تنها دراز کشیده بودم. راهروی تاریک و ترسناک آنقدر میترسیدم خشکم میزد چشمهام میبستم و یکهو نیروم رو جمع میکردم و میدویدم سمت اتاق کنار مادر و پدرم. تا خود صبح زیر پتو حتی اگه تابستون هم بود پتو مینداختم و میرفتم زیرش خیلی میترسیدم به شدت. یک درخت یاس داشتیم توی حیاط بزرگ و زیبا. درست و دقیق یادمه ک شبهای تابستون گلها ک باز میشدن بدشون میپیچید تو کل خونه میرفتم حیاط و سرتاسر این درخت بزرگ پر میشد از کرمهای شبتاب سبز رنگ آنقدر زیاد بودن ک حیاط هم سبز میشد و محو تماشا میشدم. دقایق طولانی خیره میشدم ب درخت آنقدر زیبا بود ک خیلی خوب تصویرش یادمه. جالب اینجاست هیج کدوم از اعضای خانوادم چنین چیزی رو به یاد ندارن و میگن نه همچین چیزی نبوده. فقط من و خواهر بزرگتر از خودم این رو یادمونه… یک بار خواهر رو دیدم… شونه من گم شده بود ب حالت قهر دراز کشیدم میخواستیم بریم مهمونی گفتم تا شونه نکنم نمیام… خواهرم رو دیدم ک گفت شونه ت اینه؟ گفتم آره تا بلند شدم دیدم نیست بهش گفتم شونم چی شد قسم خورد ک من برنداشتم. دیگه هم شونه من پیدا نشد. توی اون خونه صداهایی میشنیدم خوابهای بسیار عجیبی میدیدم.من سه شب پشت سر هم خواب دیدم چاه حیاط ما ریخته خیلی وحشتناک ریزش کرده بود جوری ک یک گودال عمیق تاریک با دهانه بسیار بزرگ درست شده بود.. هر سه شب پشت هم دقیقا همین خواب رو دیدم. ب هرکسی ک گفتم حرف منو قبول نداشت.. تا اینکه از شرکت فاضلاب برای درست کردن فاضلاب محلمون اومدن… وقتی چاه رو کندن دقیقا ااا چاه ب همون شکل ریزش کرده بود و دقیقا موزاییکهای حیاط همونجوری ک توی خوابم دیدم زیرشون خالی شده بود… خانوادم متوجه شدن ک خوابهای من اکثرشون خبر از آینده میدن… خبر از حوادث… مرگ فامیل آشنا… عروسی آشنا و دوست… تولد یک بچه… ووو… بارها یک دختر بسیار قد بلند با رنگ پوست خاکستری و انگشتهای باریک بلند رو دیدم یکبار هم بالای سرم نشسته بود من نمیتونستم حرکت کنم و موهام رو نوازش میکرد.. شاید این بخاطر مسائل روانی باشه اما خیلی واضح بود… یک بارهم نصف شب از خواب پریدم متوجه شدم سرم روی بالشت هست و از گردن ب پایین معلق در هوا هستم آنقدر ترسیده بودم یک شبح تاریک رو پایین پاهام دیدم تمام توانم رو جمع کردم و خودم رو تکون دادم و خلاص شدم…. من حس ششم بسیار قویی دارم جوری ک اکثر اتفاقات رو میتونم حدس بزنم و بگم..ذهن خوانی میکنم. میتونم تقریبا انجام یک کاری هرچند خیلی کوچیک رو کنترل کنم ک ب چ صورت انجام بشه… من افسردگی دارم و اغلب اوقات تنها هستم.. بخاطر مسائلی که پیش اومده یکسری آگاهی هایی راجع به مسائل مختلف باعث شده از اعضای خانواده فاصله بگیرم… اخیرا نمیدونم دوستم و بعضی ها بی دلیل از من فاصله گرفتن بدون اینک بهشون بدی کرده باشم اتفاقا باهاشون خوب هم بودم.. این منو عذاب میده دوستی ب اون صورت ندارم. همش خونه هستم و کار من هم دورکاری هست. شغلم تصویرگری کتاب کودک هست و نقاشی من بسیار عالیه استعداد ذاتی دارم در خلق هر تصویر و شخصیتی ب صورت ذهنی. بدون اینک آموزش ببینم. اپتدایی که بودم در مسابقه نقاشی منطقه اول شدم. اما کشوری شرکت نکردم… تقریبا هرچیزی رو خیلی زود یاد میگیرم البته اگر علاقه داشته باشم. دوچرخه شنا رو ب سرعت یاد گرفتم. شنا رو فقط در دو روز اونهم با آموزش خواهرم یاد گرفتم ک برای خودم هم عجیب بود… الان اصلا از تنهایی و تاریکی نمیترسم.. صداهایی میشنوم لکه هایی سیاه میبینم اما واکنشی نشون نمیدم عادت کردم تقریبا… گاهی صبحهای خیلی زود یا نصف شب در حالت خواب و بیداری افکار و ایده های نابی ب ذهنم میرسه ک فردای اون برای خودم هم عجیبه… در خوابهام خیلی راحت انگلیسی و عربی صحبت میکنم. یکی از خوابهام ک ب شدت دوستش دارم پرواز بر فراز دریا و اقیانوس در شبی مهتابی نزدیک ماه و ابرها جوری ک نسیم خنک هم ب صورت میخوره.. چند باری دیدم. من بعضی خوابهام رو میتونم کنترل کنم.. مثلا یک خواب رو چند شب میبینم بعد فردا میگم اینبار ک دیدم تصمیم میگیرم حتما برم توی دریا یا برم توی اون کلبه یا برم پشت اون جنگل که بسیار زیباست.. و همینطور هم میشه… تجربیات من بسیار زیاده… در زندگی سختی های زیادی کشیدم و همین مشکلاتم از بعضی شاید توانایی هام کم کرده.. دلم میخواد دوباره قدرتم رو به دست بیارم تا اقلا توی زندگی کمتر صدمه ببینم… من باید راه درست رو پیدا کنم… باید حواسم رو تقویت کنم… من هم انسانم مثل بقیه تمام انسانها دارای قدرت هستند اما باید تمام این قدرتها کنترل بشن و رشد کنن… خیلی لز اتفاقهایی ک برام افتاد رو نگفتم چون نمیتونم در این سایت بگم…این هم بگم عاشق حیوانات هستم و خیلی خوب میتونم باهاشون ارتباط برقرار کنم و بفهمم خواستش ن چیه… جدیدا از گوشت متنفر شدم خوب اونها هم موجود زنده هستند و احساس دارن… گیاهان هم حس دارند و میفهمند… البته نمیشه چیزی نخورد.. قانون طبیعت این هست.. من خیلی حرف زدم عذر میخوام و سپاس از اینکه تجربیات من رو خوندین و سپاس از مدیر محترم سایت