

سلام و عرض ادب خدمت همه عزیزان
میخام ماجرای یه سری از الهامتی که شنیدم و خودم تجربه کردم رو باهاتون به اشتراک بزارم امیدوارم خوشتون بیاد .
⚪دوستم میگفت : چند سال پیش که بچه بودم مادرم بهم یه مقدار پول صدقه داده بود تا ببرم برای یه پیرزن پیرمرد که از همسایه هامون بود بدم ،
در حین راه در حالی که داشتم از یه خونه گلی قدیمی رد میشدم یه حسی بهم گفت بالا سرت رو نگاه کن ، وقتی سرمو بالا گرفتم یه مار خیلی بزرگ رو دیوار کمین کرده بود ، یهو خودشو پرت کرد پایین فقط توی یه چشم به هم زدن تونستم بپرم عقب …
اون مار که فکر کنم حدودا یکی دو متر بود بسرعت رفت توی خونه خرابه ،، دوستمم سریع فلنگو میبنده و تمام ….
⚪یه بار دیگه ام یکی از دوستام با دلهره اومد به یکی از بچه ها گفت دیشب خواب دیدم یه شخص پیری که چهره خیلی مهربونی داشت بهم گفت که بهت بگم وقتی از خیابون رد میشی مراقب خودت باشی ،، اما اون شخص جدی نگرفت و بعد که دیدیمش گفت اون روز توی راه دانشگاه که بوده یه موتوری از رو پاش رد میشه !!!
⚪منو خانوادم معمولا تابستون روزای جمعه میریم خونه خالم اینا ، اما یه بار سه شنبه انگار به دلمون افتاده بود اماده شدیم بریم اونجا ، وقتی رفتیم تا مادربزرگمم از صبح اونجاست(اونم همیشه اخر هفته ها میومد نه وسط هفته! ) و یکی دو ساعتم بود حالش زیاد خوب نبوده و همش بیقراری میکرده ، کسیم اونجا نبوده ببرنش بیمارستان ما سوارش کردیم بردیمش …
⚪ آخرین تجربه هم بر میگرده به موقعی که صبح بود و من توی خواب و بیداری بودم(مطمعنم خواب نبود) که یهو حس کردم توی یه امامزاده هستم و یه شخصی بهم میگه پاشو بریم وضو بگیریم وقت نمازه منم میرم وضو بگیرم بلافاصله بعد وضو بیدار شدم و دیدم موقع نماز صبح شده ، اون لحظه حس خیلی خوبی بهم دست داد
کسانی که تجربش کردن متوجه میشن …
واقعا خیلی خوبه که به حس درونیمون گوش کنیم ،، هرچند بی معنی به نظر بیاد اما بعدا متوجه میشیم کار درستو کردیم …
پس به حس درونیتون اعتماد کنید، مطمعنا این الهامات همه از طرف خداست که خیلی از ما نادیده اش میگیریم
در پناه حق باشید 💚
سلام دوست خوبم
مطلب زیبایی بود موفق باشی