

مکانیسمهای دفاعی ایگو استراتژیهای روانی هستند که در اصل به ما کمک میکنند تا با یک حقیقت دردناک یا واقعیتی که پذیرش آن برای ما سخت است، مقابله کنیم. آن را مثل یک شوالیه تصور کنید که انسجام عقلی شما را حفظ میکند. اما مشکل اینجاست که اغلب این شوالیه درونی نمیخواهد از خواستهاش برای حفاظت از ما دست بکشد آن هم به دلیل ترس و صدمات روانی. وقتی این اتفاق میافتد، ما با تکرار الگوهای قدیمی و ناکارآمد روبرو میشویم که مکررا اجرا میشوند و در زندگیهایمان خرابکاری میکنند.
– احساس کم ارزشی و اراده ضعیف دارید.
– دائما با افراد به جنگ میپردازید.
– بدون دلیل مشخصی احساس ناراحتی و نگرانی دارید.
– اغلب احساس میکنید که قربانی ای بیگناه هستید.
– احساس میکنید که جهان علیه شماست.
– دنیا را به صورت سیاه و سفید میبینید («خوب یا بد»، «درست یا غلط»، «دوست یا دشمن»، «ما یا آنها» و غیره).
– در روابط، به سرعت به افراط میپردازید، به عبارت دیگر یک روز عاشق همسرتان هستید و روز بعد از او متنفر می شوید.
– به شدت انتقادی و تندزبان هستید.
– به ندرت خود را مقصر میدانید (چرا که «هیچ کار اشتباهی انجام ندادهاید»).
– انتظارات بالایی از خود و دیگران دارید.
– اغلب احساس ناراضی بودن از خود یا زندگی دارید.
– شخصیت وابسته ای دارید.
– معمولاً وسواسی هستید.
– در مورد همه چیز بیش از حد فکر میکنید.
– اغلب احساس میکنید که شخصیت مصنوعی دارید.
– احساس دوری از خود و واقعیت خود دارید.
فرضیه یک حدس است. وقتی ما یک فرضیه ایجاد می کنیم، فکر می کنیم که یک چیزی، بر اساس آنچه که فکر میکنیم درست است آن هم بدون اثبات. فرضیهها ممکن است در مورد دیگران، خودتان یا یک وضعیت خاص در زندگی باشند. فرضیهها اغلب شبیه به این هستند: “او با من اینطور برخورد میکند چرا که ….”، “آنها فکر میکنند من یک …. هستم”، “من همیشه این کار را انجام میدهم چرا که …..”.
چرا این مضر است: فرضیهها باعث ایجاد درد و رنج هیجانی و ذهنی زیادی میشوند، به ویژه اگر همیشه بدترین فرضیه را داشته باشید. فرضیهها همچنین میتوانند منجر به داشتن ارزیابیهای نادرست درباره دیگران شوند. این میتواند روابط شما با افرادی که با آنها ارتباط دارید را آسیب بزند و حتی نابود کند.
باور یک قاطعیت است که یک چیزی درست است، حتی اگر واقعیت داشته نباشد. اغلب، باورها، بسیار افراطی و سیاه و سفید هستند. اعتقادات اغلب به این صورت صدا دارند: “من هرگز نخواهم توانست به طور طبیعی صحبت کنم”، “او از من نفرت دارد”، “دیگران همیشه قصد دارند به من آسیب بزنند”، “هیچ کس هیچ وقت من را دوست نخواهد داشت چرا که زشت هستم”. مانند سایر دامهای ذهنی، اعتقادات به صورت ناخودآگاه نگه داشته میشوند: آنها میتوانند به قدری عمیق باشند که از ذهن آگاه فرار کنند.
چرا این مضر است: باورهای ذهنی می توانند بسیار کورکننده باشند. اگر این اعتقادات نادرست باشند، میتوانند بر ارزش شخصی شما تاثیر زیادی داشته باشند. وقتی با اراده ضعیف شده مبارزه میکنید، هر جنبهای از زندگی شما تحت تاثیر منفی قرار میگیرد و معلول آن میشود.
مقایسه یک ارزیابی است که بین دو یا چند نفر/چیز انجام می دهیم. به عنوان مثال، مقایسهها میتوانند بین شما و دیگران وجود داشته باشند، به عنوان مثال: “او هوشمندتر از من است” و “بدن من نسبت به او چقدر چاق است”. مقایسهها همچنین میتوانند بین ما و ایدههای خودمان از آنچه باید اتفاق بیافتد وجود داشته باشند، به عنوان مثال: “باید بتوانم بیشتر کار کنم”، “باید در ارتباطهای اجتماعی بهتر باشم”. نارضایتی و اراده ضعیف دو ویژگی هستند که حس مقایسه کردن را تحریک میکنند: ما میخواهیم بهتر، کاملتر و ایدهآلتر باشیم و بر دیگران ارجحیت داشته باشیم. علاوه بر این، مقایسه رقابت را تحریک میکند: ما افراد دیگر و آرمانهای خودمان را به عنوان اندازهگیری موفقیت استفاده میکنیم.
چرا این مضر است: مقایسه، غرور و حسادت فراوانی ایجاد میکند که به خشم، درد و ناامیدی منجر میشود. این احساسات پر از اندوه موجب فشار زیادی بر روابط ما با دیگران میشوند و اغلب دوستیها، ارتباطات خانوادگی و روابط عاطفی را نابود میکنند.
آرزو کردن به معنای خواستن چیزی است که نداریم. ما این کار را میکنیم چرا که راضی نیستیم و احساس میکنیم که درونمان، جایی عمیق، کمبود داریم. وقتی آرزو میکنیم، با احساسی به این مضمون مبتلا میشویم که به اندازه کافی نداریم یا ما کافی نیستیم. آرزوها اغلب شبیه به این میآیند: “میخواهم مانند …. باشم اما نمیتوانم”، “میخواهم فلان چیز را بخرم چرا که زندگیام را بهتر میکند”، “میخواهم همانند او شوم”. آرزوها به طور نزدیک با مقایسهها مرتبط هستند. وقتی خودمان را با دیگران یا یک ایده ذهنی مقایسه میکنیم، اغلب متوجه میشویم که کوتاه آمدهایم و بنابراین آرزو به وجود میآید.

چرا این مضر است: اصل اساسی اندیشه بودایی این است که آرزو برابر با درد است. اغلب، آرزو منجر به شهوت میشود، و شهوت منجر به آرمان گرایی و وسواس میشود. نتیجه معمولاً با احساسات ناراحتی، خشم و حسادت همراه است. هنگامی که به جرمهایی که در جهان انجام میشود (دزدی، قتل، تجاوز و غیره) فکر میکنیم، همه این اعمال از آرزوهای وسواس گونه نشات میگیرد. هنگامی که آنچه را که نمیتوانیم داشته باشیم، آرزو میکنیم، نتیجه معمولاً درد است.
انتظار داشتن به معنای داشتن یک ایده پیشفرض است که یک چیزی باید اتفاق بیافتد یا خواهد افتاد. انتظارات معمولاً توسط ذهنی ایجاد میشوند که دوست دارد کنترل داشته باشد حتی بر روی نتایج آینده. وقتی یک انتظار برآورده نشود، نتیجه آن اضطراب، درونیگرایی و خشم و عصبانیت است. به عنوان مثال، اگر ناخودآگاه انتظار داشته باشید رئیس شما با شما خوب رفتار کند و از او ناامید شوید، احساس ناراحتی و خشم خواهید کرد. انتظارات از اطمینان اشتباه میآیند و این یک علامت از رفتار جویای امنیت است.
چرا این مضر است: انتظار داشتن از دیگران برای انجام رفتارهای خاص معمولاً منجر به ناامیدی، ابهام و خشم میشود و این باعث فشار بر روابط ما میشود. علاوه بر این، داشتن انتظارات بالا از خود نیز به رنج می گردد چرا که شما در نهایت انسان و ناکامل هستید.
از دیگر مکانیسم های دفاعی ایگو، آرمان های بلند پروازانه است. یک آرمان نتیجه کامل یک تصور است. یکی از مثالهای شایع آرمان، پیدا کردن “عاشق کامل” (“عشق یکتای حقیقی”) است که غیر واقعی است زیرا همه نقاط ضعف و زمینه تاریکیای دارند. آرمانهای دیگری که ممکن است داشته باشیم میتواند شامل داشتن خانه کامل، شغل کامل، یا انجام دادن هر چیز درست در رابطه با رشد شخصی ما باشد. آرمانها نشانه از کمالطلبی هستند و معمولاً به عنوان اهداف غیر واقعی تنظیم میشوند که تقریباً همیشه غیر ممکن است به آنها پاسخ دهیم.
چرا این مضر است: زیرا آرمانها دشوار به دست می آیند. ما اغلب احساس میکنیم که شکست خوردهایم، مثل اینکه زندگی ما به اندازه کافی خوب نیست و هیچ وقت هیچ چیز درستی برای ما اتفاق نخواهد افتاد. علاوه بر این، آرمانها میتوانند باعث فشار زیادی شوند و باعث ایجاد اضطراب مزمنی میشوند که در پسزمینه ذهن انباشته میشوند. هنگامی که ما به طور مکرر نمیتوانیم آرمان درونی خود را با واقعیت بیرونی هماهنگ کنیم، تجربه سقوط درونی داریم که میتواند افسردگی و گاهی بحران وجودی را به وجود آورد. در نهایت، کسانی که بسیار آرمان گرا هستند معمولاً کمالطلب هستند و فشار زیادی را بر خود و روابط شان وارد می کنند.
بسیاری از ما اغلب با تنش درونی از خواستههای متناقض زندگی میکنیم و میترسیم این خواستهها به نظر دیگران ناپسند باشند. فرض کنید میخواهید به طرز آزادانه و بلند خندیده و خود واقعی تان را ابراز کنید، اما میدانید دیگران به شما عجیب نگاه خواهند کرد، بنابراین این بیان را سرکوب میکنید. یا شاید یک فیلم یا آهنگی دوست دارید که میدانید دوستان شما از آن خوششان نمیآید، بنابراین این خواسته را فروکش می کنید و فراموش می کنید.
اگرچه سرکوب در برخی مواقع (مانند مراقبت از کودکان کوچک و نیازمند) میتواند مفید باشد، اما زمانی که به طور منظم انجام میشود، ممکن است سمی باشد. سرکوب موجب می شود تا حس، انگیزه یا افکار درونی در شما ناپدید شود. در واقع، ممکن است آن را درون خود مثل گدازه آتشفشانی جمع کنید که در هر لحظه ممکن است منفجر شود.
چرا این مضر است: سرکوب یک مانع اصلی در رشد شخصی و زندگی خوشبخت است زیرا منجر به عدم توانایی در بیان واقعی خود میشود (که عنصر کلیدی در عشق به خود است). هر چه بیشتر افکار درونی را سرکوب میکنید، بیشتر باید یک شخصیت یا ماسک کاذب بر چهره بگذارید تا با دنیای بیرون مقابله کنید و کم کم اتصال شما به روحانیتتان کاهش مییابد.

واپس زنی از سرکوب در یک نکته اساسی متمایز میشود. در حالی که سرکوب در ابتدا یک فرآیند آگاهانه برای نادیده گرفتن یک خواسته است، واپس زنی یک فرآیند کاملاً ناخودآگاه است.
به عنوان مثال، ممکن است در کودکی تجربهای تلخی داشتهاید که به اندازهای ترسناک یا ناامیدکننده بوده است که باید فوراً فراموش شود. البته، این کار به طور خودکار به عنوان یک مکانیزم دفاع از خود اتفاق افتاده است و تقصیر شما نیست: اما آن محتوای واپس زنیشده هنوز هم در ناخودآگاه شما وجود دارد و ممکن است در زندگیتان به شکلهای مختلف و نابخردانه ظاهر شود.
چرا این مضر است: مشکل با واپس زنی این است که اتوماتیک و ناخودآگاه است. در نتیجه، ما حتی از خواستههای اصلی واقعیمان آگاه نمیشویم چرا که قبل از اینکه فرصت داشته باشند بشکفند، خفه شدهاند. نتیجه این است که احساسی داریم که از ارتباط با خود واقعیمان دور هستیم و احساس بیگانگی از زندگی داریم.
یکی از بزرگترین موانع در مسیر رشد شخصی هر کسی، فریب دادن خود به این صورت است که فکر میکنند هیچ اشتباهی انجام ندادهاند. اکثر افراد در انکار یا اجتناب زندگی میکنند، با این کار ویژگیها و ظرفیتهای ناپسند خود را به درستی نمی شناسند مثلا می گویند:
“دنیا اشتباهی است اما من کاملاً بیگناه هستم”. این نگرش اصلی آنها نسبت به زندگی است. آنها از دیدن ارتباط بین اعمال و سبک زندگیشان با دنیای بیرونی اطرافشان طفره می روند.
این مکانیزم دفاعی بسیار شبیه به تماشاگر بیگناه است، با این تفاوت که این بار از رویارویی با خود به کمک انتقاد از دنیا و افراد اطراف خود پرهیز میکنند. نظرشان این است که انتقاد نمیکنیم تا علیه جامعه شورش کنیم یا به دنبال راهی برای خروج از ‘گله’ باشیم، بلکه میخواهیم خارج از ‘گله’ باشیم در حالی که هنوز احساس مشارکت نادرستی داریم.
اشتباه نکنید: اندیشه نقادانه یک ابزار ضروری در رشد شخصی هر فرد است. اما اغلب این “نقادان” از اندیشه نقادانه به عنوان یک راه برای افزایش احساس ارزش و احترام به خودشان استفاده میکنند و میخواهند خود را هوشمندتر از افرادی ببینند که هنوز متوجه اشتباهاتشان نشدهاند. متاسفانه، توجه به نقاط ضعف دنیا به تنهایی کافی نیست مگر آنکه بهطور فعال راهحلی برای مشکل اجرا کنید.
مطمئناً همه ما با یک قربانی عصبانی از زندگی روبرو شدهایم، کسی که ۱۰۰٪ از مشکلات خود را به دیگران یا دنیا میاندازد. اما همه از انتقاد به عنوان یک مکانیزم دفاعی ایگو به مقداری استفاده میکنیم. در واقع، آنچه از خودمان دفاع میکنیم، مسئولیت خود در مواجهه با تجربه ناخوشایندی است که داریم.
فرو رفتن در انتقاد به معنای واگذاری مسئولیت شخصی و انتقال آن به ذهن کسی دیگر است. ما خودمان را متقاعد میکنیم که مسئول حالت زندگیمان نیستیم و آن را به گردن کسی دیگر میاندازیم.
در واقع، قربانی بیگناه یکی از حفاظتگران شدید ایگو ماست و می گوید به جای اینکه هر چه اتفاق افتاده نشانه ناتوانی ما باشد، نشانه ناتوانی کسی دیگر است.
در نهایت، به نقش کنترلکننده همهچیز در ایگو میرسیم. بیایید یک لحظه بایستیم و این بخش مهربان خودمان را ارزیابی کنیم: در نهایت، این فقط میخواهد ما ایمن باشیم. اما مشکل اینجاست که این مکانیزم دفاعی ایگو باگ هایی دارد. این فرض میکند که اگر سعی کنیم هر چیز را کنترل کنیم، در نهایت “امن” خواهیم بود. در واقع جقیقت دقیقاً برعکس است. هر چه بیشتر سعی میکنیم خودمان، دیگران و زندگی را کنترل کنیم، بیشتر رنج میبریم. ما به خودمان فشار میآوریم، عزیزان خود را از خود دور میکنیم و در برابر جریان زندگی مقاومت میکنیم. در واقع، قدرت واقعی در کنترل مبتنی بر عشق است و نه ترس.
قبل از اینکه یاد بگیرید چگونه ذهن خود را از مکانیزمهای دفاعی ابگو فوقالذکر رها کنید، با یک نکته مهم میخواهم شما را آشنا کنم:
همه الگوهای ذهنی بد نیستند.
گاهی اوقات لازم است که باور خاصی داشته باشید تا خود را در مقابل مشکلات مایوس کننده قرار دهید. گاهی اوقات باید سریع به نتایج نهایی برسید و فرضیاتی بکنید تا از خود در برابر خطر محافظت کنید (مثلاً فرض کردن اینکه کسی با یک کلاه تاریک در کنار خیابان نشسته ممکن است شما را تهدید کند.) و اینکه بدون خواسته و آرزو، پیشرفتی در زندگی امکانپذیر نخواهد بود.
اما الگوهای ذهنی وقتی شروع به مداخله روانی، احساسی و معنوی ما می کنند و زندگی ما را تلخ می کنند تبدیل به دامهای ذهنی میشوند.
در زیر، نحوه آزاد شدن از تأثیرات مخرب این مکانیزمهای دفاعی ایگو را خواهم گفت:

وقتی یک احساس منفی درون شما ظاهر میشود به آن شاهد بتشید. خود را مانند یک روانآنالیز، معلم، دانشمند، مشاهدهگر – هر کدام از این واژهها که برای شما جذاب است – در نظر بگیرید و طبیعت آن را مورد بررسی قرار دهید.
سوالاتی مطرح کنید مثل:
– چه احساسی دارم؟
– چه فکری در پشت این احساس است؟
– چه شواهدی در برابر این فکر/احساس میتوانم پیدا کنم؟
– چه توضیح دیگری ممکن است وجود داشته باشد؟
– چه گزینههایی دیگر دارم؟
به اندازه کافی باز و کنجکاو باشید. اگر کمک میکند، حتی میتوانید درباره تجربیات خود یادداشت بردارید.
وقتی انرژی موجود در فرضیات، باورها، مقایسهها، افکاری که سمیت دارند را بررسی میکنیم، میبینیم که همه اینها از ترس ناشی میشوند. این ترس ممکن است از آن باشد که فکر کنیم کافی نیستیم، ممکن است آسیب ببینیم، ممکن است ترک شویم و… که همگی بر اساس ترس است.
چه چیزی مخالف ترس است؟
پاسخ: عشق و محبت.
ترس، درون انسان را فشرده و بسته میکند درحالی که محبت، دل و ذهن را باز و گسترده می کند.
برای بهبود مکانیزمهای دفاعی ایگو، نیاز داریم به خودمان، دیگران و خود زندگی با محبت و مهربانی نگریم. بله، گفتن این کار آسانتر از انجام آن است، اما به یاد داشته باشید که به زمان و تمرین نیاز دارد.
حتی ناتوانی در نگریستن به زندگی با محبت و مهربانی هم میتواند با همدلی و دلسوزی بهبود یابد.. آیا میتوانید با ناتوانی خود در نگریستن با مهربانی، مهربان باشید؟ آیا میتوانید ناتوانی خود در بخشیدن را ببخشید؟ آیا میتوانید در میان سختیها، نرمی را تمرین کنید؟
شما حق دارید هر زمان که یک فکر درباره خود یا کسی دیگر ظاهر میشود، بپرسید: “آیا این درست است؟”
با بررسی فرضیاتی که در ذهن شما ظاهر میشوند، میتوانید با تضعیف اعتبار آنها، قدرت آنها را کاهش دهید. پس افکاری که مورد چالش قرار نگرفتهاند، میتوانند به راحتی مانند دیکتاتورهای درونی شوند که ما را به احساسات دردناک و باورهای ناسالم فرو برند.
اگر به جرات سوالاتی مطرح کنید، نیازی نیست برده ذهن خود باشید.
هر وقت یک فرض، باور یا مقایسه ظاهر میشود، بپرسید: “آیا میتوانم مطمئن باشم که این ۱۰۰٪ درست است؟” چنین سوال سادهای تأثیر آزاد کنندهای بر روحیه شما دارد.
مدیتیشن یک تکنیک باستانی است که به عنوان یک راه برای دسترسی به آرامش درونی و یکپارچگی استفاده میشود. با این حال، شما نیازی به مذهبی بودن یا حتی اعتقاد به معنوی بودن آن برای تمرین کردنش ندارید.
مدیتیشن یک تکنیک پویا برای یادگیری نحوه تماشای افکار شما به جای اینکه فکر کنید آنها هویت شما هستند است. اکثر افراد به اندازهای به افکار خود پیوسته و هویت یافتهاند که از وجود یک سکوت عمیق درون خود که در خارج از افکار وجود دارد، اگاه نیستند.
اگر تاکنون مدیتیشن نکردهاید، این ممکن است برای شما گنگ باشد. اما آن را مانند آسمان ببینید: آسمان همیشه وجود دارد و افکار مانند ابرها در آن آسمان هستند که میآیند و میروند. مهم نیست که چه ابر (افکاری) ظاهر میشود، آسمان همیشه در پس آن است، بدون تغییر. همین امر برای آگاهی شما هم صادق است.
برای دوری از فرضیات، باورها، مقایسهها، انتظارات و ایدههای خود، مستقیمترین روش مدیتیشن است.
ابتدا ۵-۱۰ دقیقه را به مدیتیشن اختصاص دهید. هرچند که این تمرین در ابتدا ممکن است شما را ناامید کند، اما بر اساس دانش علمی، قدرتمندترین تکنیک شناخته شده است که منبرای خنثی کردن تأثیرات مخرب تلههای ذهنی به کار می رود. پس ادامه دهید، حتی اگر در ابتدا ضعیف عمل کنید (که احتمالاً این اتفاق خواهد افتاد).
در اینجا یک مدیتیشن پنج دقیقهای ساده که میتوانید امتحان کنید آورده شده است:
۱- یک مکان آرام پیدا کنید.
۲- اگر میخواهید محیط را آماده کنید، میتوانید یک موسیقی آرام در پسزمینه پخش کنید.
۳- روی یک صندلی بنشینید و پشت خود را صاف نگه دارید.
۴- چشمانتان را ببندید (یا اگر ترجیح میدهید، آنها را کمی باز بگذارید).
۵- تمرکز خود را به نفس خود بیاورید.
۶- توجه داشته باشید که سینه و شکم شما بالا و پایین میرود یا اینکه هوا از بینیهایتان وارد و خارج میشود (هر کدام برای شما راحتتر باشد).
۷- وقتی افکار شما پراکنده میشوند، به آن فکر توجه کنید و تمرکز خود را دوباره به نفس خود بیاورید.
۸- این تمرین را پنج دقیقه ادامه دهید.
سرانجام، شما قادر خواهید بود که به افکاری که ظاهر میشوند بدون قضاوت و گم شدن در آنها توجه کنید. آن وقت خواهید فهمید که ذهن شما چقدر پرسر و صداست (نگران نباشید، همهی ما با ذهنهای بیوقفه مبارزه میکنیم). اما با مدیتیشن مداوم، ذهن شما شروع به آرام شدن خواهد کرد و شما قادر خواهید بود که آلودگیهای دفاعی ایگو را در هنگام ظاهر شدن تشخیص دهید.
از سادگی این تمرین ناامید نشوید. این ممکن است ساده باشد، اما بسیار قدرتمند و تاثیرگذار است.
به خود لطف کنید. بفهمید که شما انسان هستید، شما ممکن است اشتباهاتی انجام دهید، احتمالاً اشتباه میکنید و این همه عادی و قابل قبول است.
وقتی نگرشی را برای خودتان پذیرفته باشید که اجازه میدهد که اشتباه کنید، کمتر استرس و فشار وجود خواهد داشت.
مطلب بسیار جامع و کاربردی مطرح شد
ممنون از تیم آرنوشا
درود
ممنون از توجهتون