

سلام به عزیزان
… اون روزا من خیلی بد میاوردم.همش با نامزدم جرو بحثم میشد.یه روز که با نامزدم رفته بودیم هایپر دوستم محمد باقر زنگ زد و بعد از سلام علیک یهو گفت هایپری؟ دارم میبینمت.با نامزدتی.من تعجب کردم پشتمو همه جارو نگاه کردم گفتم اینجایی؟با خانمتی؟بیاین پیشمون.که خندید.گفتم کجایی؟گفت خب دیگه.بعد قطع کرد.من سریع زنگ زدم مغازه به برادرم گفتم باقر اونجاس.گفت نه رفته جایی.گفتم تا اومد بهم زنگ بزن.پنج دقیقه نشده بود برادرم زنگ زد گفت اومد.من گفتم باشه دو سه ساعت دیگه میام یسر اونجا.خلاصه رفتم و هرچی ازش پرسیدم چطوری فهمیدی اونجام نگفت.برادرمم خبر نداشت من با نامزدم اونجاییم که از اون شنیده باشه.برادرم میگفت بعضی وقتا میره جایی یکی دوساعت.اون موقع بحث هک کردن تازه شده بود و یادمه من شکم رفت که این گوشیمو هک کرده و رفتم پیش چندتا موبایل فروشو برنامه نویس گفتن نه هک نیست منکرش میشدن حالا چرا نمیدونم.
از اون روز به بعد یسری ماشین میدیدم که از صبح تا غروب که دنبال کارام بودم همش تعقیبم میکردن.اوایل توجه نکردم ولی دیگه خیلی زیاد شد.من تو آینه نشونشون کرده بودم هرجا وای میستادم اونام وایمیستادن.یه موضوع عجیب دیگه اینکه گاهی من تو مسیر مخصوصا شبا که باشگاه میرفتم ایست بازرسی میدیدم.اینا هر ماشینیو میدیدن حداقل یه نگاه به سرنشیناش مینداختن بعد میگفتن مثلا برو.ولی منو انگار نمیدیدن.سه یا چهار بار این قضیه پیش اومد.یبارم ظهر که رسیدم خونه یه پسره افتاده بود دنبالم.من رفتم خونه ولی از پنجره نگاه میکردم تغریبا ته کوچمون وایساده بود و همش در خونمونو دید میزد چند ساعت گذشت دیدم اومده روبروی خونمون داره طبقه مارو دید میزنه یعنی به پنجره ط چهارم نگاه میکرد.چند روز بود اینا خیلی اعصابمو بهم ریخته بودن.رفتم پایین و درو باز کردم پسره پیاده تندی رفت ته کوچه که راهش باز بود.صداش کردم توجهی نکرد دیدم داره فرار میکنه منم دویدم دنبالش پشت کوچه یه تاکسی رسید اینو سوار کرد.
من از شانس یه ماشین دیگه اومد سوار شدم یارو گفت تاکسیه چرا انقدر تند میره گفتم داداش اینا پولامو زدن دمت گرم گمشون نکن.اونم معرفت بخرج داد دم یه پاساژ پسره تند پیاده شد تاکسیه هم گازشو گرفت منم پول دادم سریع پریدم پایین.پسره رفت طبقه زیر پاساژ تو یه لوازم فروشی من از فاصله هفت هشت متریش دنبالش بودم رفتم تو مغازه فروشنده منو با اون وضع دید ترسید گفت آقا چیزی میخوای گفتم اون پسره که الان اومد تو کجا رفت.گفت کیو میگی؟گفتم ببین اعصاب ندارما بگو کجاس خلاصه گفت بیا همه جارو بگرد.منم گشتم نبود که نبود.اینجا بود که گفتم خدایا اینا کین.
خلاصه اتفاقای عجیبی تو خونه ام میفتاد.مثلا یهو برقا خاموش میشد.تلویزیون قاطی میکرد.مهمتر از همه صدای خش خش که از توی دیوار میومد و صدای همیشگیه پا و راه رفتن بالای سرمون.چیز عجیب دیگه صدای سوت عجیبی که تو گوش میپیچید و منو برادرمو درگیر کرده بود.و گوش دردای شدید.اوائل گفتیم از اینترنت و امواج موبایله.یکی دیگه از موارد این بود که یهو احساس تغییر یه فرکانس مغزی یا تو این مایه ها میکردم و یجوری میشدم.یه شبم که تنها بودم جلوی در بالکن داشتم سیگار میکشیدم که تلفن خونه زنگ خورد من سیگارو گذاشتم لبه بالکن رفتم جواب دادم برگشتم دیدم سیگار روی پاشنه در بالکن به صورت عمودی و ایسادس.خلاصه درو بستم کمی اتاقو تاریک کردم و نشستم چندتا نفس عمیق کشیدم بعد گفتم.اگه موجودی هست که منو زیر نظر داره والان این دوروبره بهم یه علامتی بده.سریع صدای چند ضربه به دیوار اومد.گفتم سه تا ضربه دیگه بزنید.دو تا زدن.خلاصه گفتم من شمارو جدی نمیگیرم.بعد که بقیه اومدن شب یهو برادرم که اتاقشو با ازدواج خواهرم از من سوا کرده بود با ترس اومد گفت محمد یکی همش میزنه به پنجره اتاقم و شبو تو اتاق من خوابید.
یه روز من رم گوشیمو در آوردم تا مشکلات گوشیم مثل کندیو هنگ کردنش ببینم رفع میشه؟ رمو گذاشتم کنارم رو تخت بعد پنج دقیقه که اومدم دوباره بندازمش هرچی گشتم نبود حتی کل اتاقو زیرو رو کردم.و قبلا هم وسایلمو جابجا میکردن.خلاصه پیدا نشد.یک ماه یا بیشتر گذشته بود که تو باشگاه یکی از بچه ها گفت رم پیدا کردم واسه کیه من گفتم ببینمش چهار گیگه گفت آره دیدم واسه خودم بود گفت روی میز پرس سینه دیدمش.من اون روز پرس نزده بودم.شبها گربه ای که تو پارکینگ و ماشینم بود صدای ناله های عجیبی مثل گریه بچه در می آورد.بعد مدتی حامله شد و چهار پنج تا بچه آورد.دوتاشون مردن.من واسشون شیر میبردم.مادره که همون گربه هه بود بهم دیگه اعتماد کرده بود.و انگار با زبانی خاص جمله میگفت و خوشحال بود.یه روز دیدیم یه چیزی میخوره به در خونه بعد صدای گربه هه اومد بابام رفتو مادرو برادرم این همش صدا میکرد.من که رفتم سریع اومد دور پاهام چرخید کمی میو میو کرد و رفت سمت پشت بوم رو پله ها ایستاد و نگاه کرد تا برم کلید پشت بومو برداشتم رفتم همش خودشو میزد در پشت بوم باز کردم دویید سمت فاصله بین دیوار ساختمون ما با بغلی که یه وجب فاصله داشت من توشو دیدم چیزی نبود اومدم برم نذاشت باز برگشتم که دیدم صدای ضعیف بچه گربه میاد. وسط این فضا بعضا با کیسه یا سنگ بسته شده بود.بعد یه میو کرد رفت پایین منم دنبالش جلو واحدمون همش زد به در درو باز کردم دویید تو سمت شومینمون و منو همش نگاه میکرد با سرش دیوار شومینرو نشون داد.من گوشمو گذاشتم دیدم صدای بچش میاد.یعنی از بالا بچش افتاده بود تا پشت دیوار شومینمون گیر کرده بود.شومینرو کندیم نشد زنگ زدیم آتشنشانی اومد نتونست درش بیاره.نگاههای مادرش جیگر آدمو میسوزوند خلاصه شب شد.این همش پشت درمون ناله میکرد.صدای بچشم ضعیف به گوشمون میرسید مگه خوابمون میبرد.گفتم خدایا تا صبح دووم بیاره یجوری درش میارم.صبح هوا که روشن شد.با صدای ناله مادره بیدار شدم سریع رفتم پشت بوم اونم اومد یه طناب جور کردم سرش یه جیزی بستم فرستادم پایین تا گربه بگیرش بکشم بالا.انگار توانی نداشت یهو مادره رو پاهاش نشست و دستاشو دور طناب گرفت خدا شاهده خیلی عجیب بود و فهموند که اونو ببندم به طناب بفرستم پایین.همینکارو کردم و بعد مدتی گرفتش و با صدای خاصی با خوشحالی اعلام کرد بکشمش بالا.سریع گوشتو شیر دادیم مادره خورد کمیم بچش شیر خورد بعد چند ساعت مادره از شیر خودش داد تا کم کم جون گرفت.الان همون بچش کپیه خودش بزرگ شده مادرش بچه هاش که بزرگ شدن رفت.بقیه ام رفتن ولی اینیکی موند. مثلا میخواد بره بیرون میاد جلو در ما من که میرم میره پایین تا درو واسش باز کنم بره بیرون یبارم دزد اومده بوده کفشامونو ببره این میاد وقتی دزده میخواسته کفشای منو برداره انقدر جیغ میکشه که دزده فرار میکنه کفشای همرو برده بود و کفشای منو دو قدم به سمت پله ها ول کرده بود فرار کرده بود.من میبینمش یاد مادرش میفتم.خدا چه عظمتی داره.موجودات نازنینی هستن گربه ها.فقط من نفهمیدم چجوری سر از پشت بوم در آورده بودن…
با تشکر. فکر میکردم فقط خودم عشق گربه م..
سلام به emı گرامی
ممنونم از محبتتون
سلام دوست گرامی دو قسمت جدید که نوشتین واقعا جالب بود و از خوندنش خسته نمیشدم چقدر خوبه که اینقدر آرام با این مسائل برخورد میکنین از خدا میخام همچین آرامشی رو به همه اعضای سایت مخصوصا خودم ببخشه. یه سوال البته نمیدونم اینی که من میگم مث موجوداتی که شما دیدین باشن یا نه،ولی خوشحال میشم اگه بتونین اطلاعاتی بهم بدین، این موجوداتی که شبیه بچه هستن حالا هر سنی هم که باشن مث دختری که تو ماشین بود یا اونایی که دم اتاقتون بودن یا حتی پسری که فرار کرد،خود من حتی بچه های دو ساله رو هم… بیشتر »
سلام به famono محترم از اینکه مطلب به دلتون نشسته خوشحالم و نیز از ابراز لطفتون متشکرم.در مورد قسمت اول نظرتون عرض کنم اینکه افراد در موقعیتهای مختلف به چه نحو واکنش نشان دهند مطمئنا در تک تک افراد متفاوت است که این به مسائلی مانند روحیات طرز تفکر و برداشت در هر مسآله ای و خیلی موارد دیگه برمیگرده.من در این ماجرا اصلا دچار ترس نبودم.علتش فکر کنم دو سه مورد باشه.اول اینکه من براحتی هر تجربه عجیبی رو به دنیای ماورا مرتبط نمیکنم گرچه همونطور که مستحضرید به ماورا اعتقادی راسخ دارم.و در این مورد نیز من سرسختانه… بیشتر »
این داستان تموم شد یاادامه داره؟
درود
فعلا بخش دریافت تجربه و داستان و نظرات عمومی غیرفعال شده.
سلام تمامی دوستان گرامی
ضمن عرض خسته نباشید خدمت ادمین و سایت محترم فرصت رو مغتنم دونستم به تمامی دوستان گرامی هم سلامی عرض کنم.امیدوارم حال همگی خوب باشه و این محدودیت ایجاد شده که مطمئنا دلیل و مصلحتی داشته رفع بشه و از احوالات دوستان آگاه بشیم.تجربه فوق هم ناتمام مونده دوست گرامی
امیدوارم بزودی بتونیم اخر ماجرا رو بفهمیم