

– چی ؟؟؟ منظورت چیه ؟
– خیلی ساده است . تو برای ورود به دنیای ارواح به روحت بیشتر از جسمت نیاز داری .
– نمی فهمم . اگه بمیرم اون وقت چطور ….
مثل همیشه حرفم را قطع کرد .
– خیلی سوال می پرسی . ببین من به طور موقت ارتباطت رو با دنیا و جسم فیزیکیت قطع میکنم.
– یعنی چی ؟؟؟ اصلا به من چه ؟ من که کاری نکردم . برو با رضا این کار رو انجام بده.
چشمان بزرگش برقی زدند و با چهره ای خشمگین رو به من گفت :
– اگه فقط یباره دیگه صداتو بلند کنی کاری میکنم که تا آخر عمرت مثل بید بلرزی .
آدم پر رو و شجاعی بودم ولی نمی دانم چرا دست هایم شروع به لرزیدن کردند و پاهایم سست شدند . حس کردم بدنم خالی شد . نا خودآگاه به زمین افتادم. سرم گیج میرفت و حالت تهوع داشتم . حس کردم که با موجودی بی نهایت قدرتمند طرفم . پس از مدتی حالم بهتر شد ولی باز هم کمی سرگیجه داشتم . توانستم بنشینم . اثری از ملا نبود . بلند شدم و به سختی خودم را به آشپزخانه رساندم .
یک لیوان آب نوشیدم و روی صندلی نشستم.
با خودم میگفتم : حالا چیکار کنم ؟ چطور به این ملا ناصر اعتماد کنم ؟ از کجا معلوم نمیرم ؟ اگه دوباره اون موجود بیاد سراغم چی ؟؟ در همین حال و هوا بودم و با خودم کلنجار میرفتم که صدای باز شدن در آمد .
– سلام مامان .
– سلام .
– خوب خوابیدی ؟
– آره ، مثل همیشه .
بعد به آشپزخانه آمد و رفت سراغ یخچال . یک دفعه یاد زخمم افتادم و اینکه دوباره قرار است مادر سوال پیچم کند . سریع به اتاقم رفتم و لباس آستین بلندم را پوشیدم .
بر گشتم که به پشت بام بروم که مادرم صدایم زد : به به ، چه جالب . از کی تا حالا لباس آستین دار می پوشی ؟
– می خوام صرفه جویی کنم . به جاش شوفاژو کمتر میکنم .
پوز خندی زد و ادامه داد : قربون پسرم که صرفه جویی میکنه .
خندیدم و به راهم ادامه دادم . به سمت پشت بام رفتم . تکه شیشه ها را جمع کردم . ناگهان صحنه ی اتفاقات دیشب از جلوی چشمانم رد شد . ترسی خفیف وجودم را فرا گرفت . به سرعت برگشتم .
– مامان میدونی چیشده ؟
– چی ؟؟
– شیشه پشت بوم شکسته !!
– خدا مرگم بده نکنه دزد بوده ؟!! سریع زنگ بزن به بابات بگو بیاد خونه .
مادرم بسیار حساس بود و از هیچ چیز به آسانی نمی گذشت . خلاصه پدر آمد و قرار شد پلیس را خبر کنند زیرا سابقه دزدی در محل ما زیاد بود . من و مادر هم به خانه پدر بزرگ رفتیم .
مادر بزرگم سالها پیش مرده بود و پدر بزرگم تنها زندگی میکرد . هر چه به او میگفتیم بیا پیش ما زندگی کن ، میگفت اینجا با خاطرات بی بی زندگی میکنم و نمی توانم جای دیگری بروم . البته دایی فرهاد و همسرش هم بیشتر اوقات به دیدنش میرفتند و شب می ماندند .
آن روز هم آنجا بودند. پس از کلی احوالپرسی طبق معمول به طرف کتابخانه رفتم و کتاب های قدیمی پدرجان را ورق می زدم . ساعتی گذشت و همه مشغول بودیم که پدر بزرگ گفت : من برم یه سری به شیخ بزنم . من هم که حوصله ام سر رفته بود گفتم : میشه منم بیام ؟
– آره .
در راه بوی خوش روستا حال و هوایم را عوض کرد و همه چیز را از یاد بردم. صدای گنجشکان در درخت و جیرجیرکان، ملودی زیبایی را ساخته بود . بالاخره به خانه شیخ رسیدیم . در زدم . در را که باز کرد سر جایم خشکم زد .
– م..م..ملا ناصر ؟
از سلام و احوالپرسی گرم پدر بزرگ فهمیدم که با ملا ناصر رفیق است .
خب شیخ بگو ببینم نوه ام رو از کجا میشناسی ؟
برخلاف انتظارم ملا ناصر تمام ماجرا را برای پدرجان تعریف کرد . من شکه شده بودم . پدربزرگ تلنگری به من زد و با تبسم گفت :
پس قصد داری پا جای پای پدربزرگت بذاری ؟
– پس شما ملا ناصر رو میشناسید ؟
– منو ناصر مدت هاست رفیقیم .
بعد از خاطرات بی شمارش با ملا ناصرو دردسر هایشان با اجنه و شیاطین سخن می گفت و ملا ناصر هم به نشانه تایید سرش را تکان میداد .
وقتی ملا ناصر ماجرا را برای پدرجان تعریف کرد حیرت و ناراحتی را در چهره اش حس کردم. آنجا بود که فهمیدم دردسر بزرگی در پیش دارم .
بعد از آن قرار شد پنجشنبه ها و جمعه ها به خانه پدر بزرگ بروم و با ملا ناصر صحبت کنیم.
در راه برگشت از پدر بزرگ راجع به مشکلم پرسیدم .
– پدرجان . قرار است چه اتفاقی برایم بیفتد؟
– نمیدانم ! ناصر که میگفت شومان (shooman) نشانت کرده .
– چی ؟ شومان دیگه چیه ؟
– یک ارباب شیطانی قدرتمند و خطرناک .
– ارباب شیطانی ؟….
.
.
.
.
اگه دوست داشتید لایک و نظر فراموش نشه .
ممنون .
نویسنده: محمد
خیلی بهتر از دو تای قبلی بود. ادامه بده
درود.
خوشحالم که دوست داشتید. انتقادات و پیشنهادات شما بسیار کارآمد هستند.
خیلی خوبه
خیلیی باحاله ادامه بده
خیلی خوبه من عاشق اینجور داستانام لطفا هردفعه طولانی تر بنویسید وزود به زود آخه خیلی باحاله.