قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس
تجربه ماورا
تجربه ماورا – بلیط قرعه کشی (نوشته سمیه)
مارس 22, 2020
امواج مغزی گاما
امواج مغزی گاما | چگونه به امواج گاما برسیم
مارس 22, 2020

تجربه ماورا – خوابیدن در قبرستان (نوشته پویا)

تجربه ماورا

تجربه ماورا

تجربه ماورا – خوابیدن در قبرستان (نوشته پویا)

من از مرده خیلی میترسیدم. یادمه وقتی پدربزرگم فوت کرد و کفن پیچش کرده بودن من نه تنها به جسدش نگاه نمیکردم سر قبرشم نرفتم برای خداحافظی. فامیلامون فکر کردن من خودمو گرفتم و بی احترامی کردم ولی نمیدونستن من به جسد فوبیا دارم. پسرعموم خیلی باهام حرف زد و گفت زشته حدقل تا سنگها رو نچیدن روی جنازه بیا با پدربزرگت خداحافظی کن. منو میگی سرم گیج رفت و قلبم اومد دهنم. رنگ صورتم شد عین گچ. پسرعموم منو خوب می شناخت چون با هم بزرگ شده بودیم و حتی یه مدرسه رفته بودیم. از دیدن من خندش گرفته بود و نمیدونست به حال من بخنده یا برای مرده گریه کنه. وقتی هفتم تموم شد گفت برای چهلم که میای سر قبر؟ گفتم تو رو جون مادرت ولم کن. مرده ها هم راضی نیستن ما از زندگی بزنیم بریم قبرستون. خندش گرفت گفت بهانه نیار. میدونم میترسی از این جور جاها ولی باید ترست بریزه. دفعه قبل آبرومون رو جلوی فامیل بردی. گفتم خب چی کار کنیم؟ گفت اگه کسی از آب بترسه چارش چیه؟ باید هلش بدن تو استخر دیگه. پس بیا فردا شب بریم قبرستون محلی چند خیابون اون ورتر که دیوارش کوتاهه و بی صاحابه. گفتم خودت برو این حرفا چیه میزنی؟ میخوای سکته کنم؟ گفت اگه نیای همه دختربازیاتو به بابات میگم. دیدم داره تهدید میکنه قبول کردم یه تک پا شب بریم قبرستون. اون قبرستونی هم که میگفت زیاد مرده نداشت و کمتر از ده تا قبر بود و محله هم روشن بود. به خاطر همین خیلی نترسیدم.
فردا شبش به بهانه اینکه برم با پسر عموم درس بخونم از خونه جیم شدم و به خانواده گفتم شب نمیام و خونه عمو میخوابم. ساعت ۲ شب با پسرعموم رفتیم قبرستونی که میگفت. از دیوار بالا رفتیم. محله تاریک تر از اون چیزی بود که فکر می کردم. اونجا بوی مرده میومد. هوا هم سرد بود و احساس راحتی نمی کردم. یه قبر باز اونجا بود پسرعموم گفت برو اون تو. گفتم بمیرمم نمیرم تو قبر. ولی منو به زور هل داد پام رفت داخلش. از ترس گریه کردم. دست و پا میزدم ولی ول کنم نبود و منو تو قبر نگه داشته بود. یهو تقلید صدای گریه من به حالت مسخره اومد. معلوم نبود منبع صدا از کجا بود. یه صدای بم داشت به مسخره گریه منو تقلید می کرد. هر چی اطراف رو نگاه کردیم کسی نبود. هوا سردتر شد. دیگه واقعا قلبم داشت وامیستاد. پسرعمومم ترسیده بود. هر دوتامون مثل سگ فرار کردیم و اومدیم بیرون از اون جهنمی.
هیچ کس اون جاها نبود. صدایی هم که شنیده بودیم خیلی نزدیک گوشمون بود. شک ندارم جن ها بودن. تا چند سال یاد اون صدا میفتادم میترسیدم. دیگه نمیتونستم تنهایی برم حموم. باید در رو باز میذاشتم. شبها چراغ رو روشن میکردم و میخوابیدم. نه تنها ترس من از قبرستون و مرده از بین نرفت بلکه بدترم شد. پسرعموم دست بردار نبود. گفت باید بازم تمرین کنی بیا این سی دی فیلم جنایات صدام رو ببین تا دیگه از مردن و مرده نبینی. سی دی رو پرت کردم سمتش و گفتم آقا نمیخوام ولم کن. باشه چهلم میام خاک پدربزرگ. دیگه این مسخره بازیا چیه؟ چهلم هم شد و رفتم. واقعا ترسم از بین رفته بود چون اونجا اصلا با قبرستونی که ما رفته بودیم قابل مقایسه نبود. کلی جمعیت بود و هوا هم روشن بود. فقطم صدای گریه فامیل بود نه صدای عجیب جن. از این تجربه ده سالی میگذره. خودم خندم میگیره چه قدر ترسو بودم. شاید به خاطر سن پایینم بود. به بچه ها سخت نگیرین خودشون بزرگ میشن این چیزا براشون عادی میشه. فقط نفهمیدم اون صدایی که داخل قبرستون شنیدم چی بود. اگرم جن بود به ما آزاری نداشت.

همچنین بخوانید:   تجربه ماورا - دود مریم گلی (نوشته شقایق)

 

 

علی خانی (مشاور سایت)
علی خانی (مشاور سایت)
علی خانی، علاقه مند به حوزه ماورا و موضوعات عرفانی و روحی شرقی و غربی از جمله مدیتیشن، انرژی درمانی، طب سنتی، یوگا، خواب بینی، سفر روح و …
اشتراک
اطلاع از
guest

0 دیدگاه ها
قدیمی ترین
جدیدترین
رفتن به نوار ابزار