

با سلام اسم داستانی که دارید میخونید جهنم انتقام می گیرد هست . پسر جوانی بود که در شهر کوچکی زندگی میکرد همراه خانواده اش. او محصل بود و درس می خواند اما نکته ای که خانواده اش داشت این بود که طی اتفاقی که برای خانواده عمویش افتاده بود که در آن طی سیل همه غرق شده بودند دختر آنها زنده ماند و خانواده عموی دخترک مسئولیت اورا به عهده گرفتند و اورا بزرگ کردند. دخترک طی حادثه ای برایش رخ داده بود و به چشم خودش مرگ عزیزانش را دیده بود لکنت زبان گرفته بود و گاهی اوقات حتی صدایش در نمیامد. عمو و زن عمویش اورا خیلی تحویل میگرفتند حتی بیشتر از پسرشان. و این موضوع پسر را عذاب می داد که چرا آن دختر باعث شده رابطه اش با خانواده سرد شود. خانواده او با او بد شده بودند و بیشتر از قبل او را سرزنش و نصیحت می کردند. پسر همه این ها را از چشم دختر عمویش می دید بنا براین از او متنفر شد و وقت هایی که خانواده اش نبودند اورا کتک میزد و چون دختر زبانی برای گفتن گناهان پسر نداشت پسر با خیال راحت تری اورا کتک میزد موهایش را می کشید به او فوش میداد و میگفت این همه مدت باعث سر افکندگی او و خانواده اش شده است و همه این مدت برای آنها اضافی بوده است . دخترک ضربه روحی خورد و حرف های پسر را باور کرده بود. یکسال همین ماجرا تکرار میشد و پسرک در فرصت های مناسب دختر عمویش را بشدت کتک میزد و حتی با حرف هایش روح دخترک را عذاب دو چندان میداد. دخترک هم که نمی توانست گناهان پسر عمویش را به خانواده اش بگوید و حتی بخاطر اینکه مدرسه هم نرفته بود (بخاطر تمسخر دوستانش)بسیار افسرده شده بود.تا اینکه روزی از روزها که پسر و خانواده اش برای درس هایش به مدرسه رفته بودند وقتی برگشتند با کمال تعجب دیدند که دخترک خودش را در اتاقی که برایش درست کرده بودند دار زده بود.مادر پسر غش کرد و مجبور شدند دو نفر را به بیمارستان ببرند.دخترک مرده بود و مادر پسر هم باید زیر تیغ جراحی میرفت.چند سال از آن ماجرا گذشت و پسر بالغ شده بود. به او خبر رسید که مادرش سکته کرده و باید مقداری پول و دفترچه سلامت مادرش را از خانه شان بیاورد.آن شب باران گرفته بود ورعد وبرق میزد. پسرک دوان دوان به سمت خانه شان رسید.کلید را انداخت و در را باز کرد.در پذیرایی را باز کرد و تا خواست به سمت اتاق مادرش برود رعد وبرق شدیدی زد و برق خانه رفت. گوشی اش هم شارژ نداشت و او مجبور شد از انباری شمع بیاورد.وارد اتاق مادرش (همان اتاق دختر عمویش) شد و ترس عجیبی در خودش حس کرد زیرا پس از مرگ آن دختر هیچوقت پایش را در این اتاق نگذاشته بود.دنبال دفترچه مادرش میگشت که ناگهان پنجره باشدت باز شد.نسیم ملایمی در اتاق شروع به وزیدن گرفت او از ترس شدید گیج شده بود و نمی دانست باید چکار بکند صدای خنده ای شیطانی در اتاق پیچیده بود.پرده ها بشدت تکان میخوردند . پسر بالاخره دفترچه را پیدا کرد و خواست بیرون برود که دید در قفل است. باشدت به در میکوبید و داد میزد کمککککک! خواست از روی میز شمع را بردارد که به آیینه خیره شد . آیینه آتش گرفته بود و به حالت سیاه چاله در آمده بود که ناگهان دخترک با چشمانی سرخ و صورتی آتشین ظاهر شد و به پسرک میخندید پسر هول شد و شمع از دستش افتاد روی فرش . روح شیطانی دخترک از آیینه ییرون آمده بود و به پسرک میخندید پسر به زمین افتاد و عرق شدیدی کرده بود. او داشت از ترس میمرد و میخواست فریاد بزند اما زبانش قفل شده بود.روح دخترک به او میگفت یادت هست چقدر مرا عذاب دادی؟ اکنون نوبت من رسیده است . من میخواهم تو را به خانه ام در جهنم ببرم! و خندید و به دور پسرک چرخید . فرش آتش گرفته بود و پسرک غش کرد. در طی آتش سوزی پسرک در آتش سوخت و روح دختر آرامش یافت.
با تشکر از اساتید وسایت خوب آرنوشا
سلام. جالب بود ولی چرا دختری که یه عمر عذاب کشیده و کتک خورده باید جاش توی جهنم باشه؟
چون خودکشی کرد