

۷۸۶
دوستان خوبم سلام
بی مقدمه سراغ اصل مطلب میروم، مدتیست در خیابانی هر روز رفت و آمد دارم، شنیده بودم که فقیری هست که می آید و کاسبان بعضی وقتا پول یا غذا به او می دهند، گفته بودند دیوانه است. من فقط در همین حد شنیده بودم و راستش برام مهم هم نبود، انقدر فکر مشغولی و حتی مشکلات دارم که این موضوع اصلا یادم رفته بود.
روز تولد پیامبر ص عزیز و مهربانمان بود که عصر با عجله از آن خیابان رد میشدم. که یک نفر را دیدم در پیاده رو آرام آرام می آید. از طرفی مبلغی روی دستم مانده بود که باید به نیازمندان میدادم. گفتم به این شخص بدهم. در همین فکرها بودم که از کنار هم رد شدیم. من چند متر رفتم جلوتر و به بهانه دیدم ساعت و خیابان و اینها ایستادم. زیر چشمی نگاه کردم دیدم او هم ایستاده و زیر چشمی بمن نگاه میکنه! خیلی تعجب کردم. تردیدم به این خاطر بود که نکند او نیازمند نباشد و با دادن پول او را آزرده کنم. از طرفی شاید خدا میگوید پول را به این شخص بدهم و اگر ندهم خدا ناراحت میشود. گفتم با احترام ازش میپرسم دیگه چارهای نیست. همینطور که از سمت جوب آرام آرام برگشتم، دیدم او هم همینطور بمن نگاه میکند آنهم در آن خیابان نسبتا شلوغ. جالب بود که به کسی دیگر نگاه نمیکرد؟! نزدیک شدم و سلام کردم و گفتم اجازه هست مبلغی بعنوان هدیه به شما بدهم؟ سلام گفتنش بسیار عادی بود و اصلا به نیازمندان نمیخورد، بهم تولد پیامبر را تبریک گفت. مثل یک دوست حال و احوال مرا پرسید. پول را که دید شاد شد و گفت خودت نیاز نداری؟ و خلاصه با تشکر فراوان گرفت و گفت همین الان میخواستم یه غذایی بخرم که پول نداشتم. منم یه مبلغ دیگه دوباره بهش دادم.
خلاصه چند دقیقهای صحبت کرد منم دیرم شده بود ولی گفتم همصحبتی ندارد و چند دقیقه از عمر طولانی را به این بنده خدا اختصاص دهم. و همینجا بود که حرفهایش منو بشدت متعجب کرد. وقتی بیشتر به جزئیاتش دقت کردم دیدم سر و وضعش خیلی نامرتب و ناتمیز است و وضع خوبی نداشت. سنش بالا بود ولی گفت داره ازدواج میکنه. بنظر می امد حتی خانه نداشت. چیزهایی از خانواده خود و خانواده کسی که قصد ازدواج دارد تعریف میکرد که من خیلی براش ناراحت شدم و احساس کردم اینها متعلق به گذشته است و او در گذشته مانده.
بسیار باهوش بود و حتی کلمات لاتین را از روی چیزی که همراهم بود خواند و فوری گفت آها فلانجا کار میکنی؟ بعد بمن آدرس دقیق نظام مهندسی در تهران داد و یک آدرس دیگر از مرکز آموزشی و گفت اونجا فلان دوره رو میگذرونی و مدرک معادل لیسانس بهت میدن! برو بگیر منم قبلا گرفتم! خلاصه کوهی از اطلاعات و حافظه بود. بعد راجب پدرش گفت که فوت کرده و نگران حالش بود که مریض هست و دیگر کسی نیست خوراکهایی که دوست دارد به او بدهد. من گفتم خدا هست، گفت خدا میدونه اون تخم مرغ و آبمیوه دوست داره؟ کسی جز من نمیدونست. گفتم خدا از شما بهتر میدونه کی چی دوست داره و پدرت الان اونجا مریض نیست. گفتم شاید منو فرستاده که اینهارو بهت بگم تا از اشتباه و خودخوری بیرون بیای. خیلی خوشحال شد و کلی برام دعا کرد. گفت پس کسی که دیشب کنارم خوابیده بود پدرم بود؟ گفتم احتمالا بله (ولی نمیدونم این بنده خدا کجا میخوابه و چه کسانی ممکنه مزاحمش بشن 😞).
خلاصه آخرش گفت روانشناسی بلدی؟ گفتم نه. گفت ببین یه چیزی اومده توی سرم بیا نگاه کن. انگشتش را دقیقا روی چشم سوم گذاشته بود و فشار میداد میگفت اینجا اینجا. و تند تند این سوالهارو ازم پرسید: گفت فکرهایی که میکنیم از ذهن کجا میره؟ از کف پا خارج میشه؟ ما فکرهارو لگد میکنیم؟ اون خیلی ناراحت میشه تهدیدم میکنه میگه لگدش نکنم. میگه دیدی باباتو برنگردوندم، حالا داداشتم میخوام ببرم. من چجوری راه برم که لگدش نکنم؟
من که تعجب کرده بودم و به این نتیجه رسیدم با اون همه مطالعه و اطلاعاتی که دارم در واقع هیییییچ چی نمیدونم. گفتم فکر توی ذهن تشکیل میشه و اگرهم جایی بره (منظورم کائنات بود) توی زمین و زیر پامون نمیره، اگرهم بره مشکلی با لگد شدن نداره. اون چیزی که توی ذهنت تهدیدت میکنه به حرفاش گوش نده، جان رو فقط خدا میده و میگیره.
گفت آها پس اون داره دروغ میگه. خیلی اذیتم میکنه، صداش قطع نمیشه، بخدا خستهم کرده، همش تهدیدم میکنه. حتی نمیتونم درست راه برم که یه وقت اونو لگد نکنم، بعد مردم میبینن بمن میگن دیوونست ولی من دیوونه نیستم. کسی قبول نمیکنه که این یارو رفته توی بدن من توی سر من.
خیلی اطلاعات و تجربیات ماورایی داشت، ولی براش ناراحت شدم که این مشکل بزرگ رو داره، گفتم ببین باید محکم و قوی بهش بگی من ازت نمیترسم و به حرفاتم گوش نمیدم. بگو تو داری دروغ میگی و من انقدر بهت بی محلی میکنم تا بری بیرون.
خلاصه با تمام دقت گوش میداد و مشخص بود مشکلی در حافظه و حواسپرتی نداره. مردم هم که رد میشدن یجوری نگاه بمن و اون میکردند. خلاصه تشکر کرد و رفتیم.
من چند روز در فکرش بودم، به این نتیجه رسیدم که انسانها بدلیل خودخواهی، حتی کسانی که اطلاعات و تجربیات بیشتری نسبت به اونها دارن رو دیوانه می پندادند. این شخص دیوانه یا عقب مانده (به معنی نقص در تکامل سلولهای مغزی) نبود و متاسفانه به دلایلی درگیر ضربههای روحی شده بود و از قضا از یکسری محدودیتهای جسمی فراتر رفته بود. اما مردم عادی بدلیل خلاصه شدن زندگیشان در خوردن و خوابیدن و لذت بردن، محدود شدن تمام حواسشان به پول و روابط، داشتن تنها حواس پنجگانه و … ، چون حتی ذرهای نتوانسته اند از عالم مادی فراتر روند، این اشخاص و حتی من و شما را که به ماورا معتقدیم دیوانه می پندارند و تمسخر میکنند. در واقع دلم برای این اشخاص می سوزد که حتی گوششان تحمل شنیدن این مباحث را ندارد و خدارا شکر میکنم که ذره کمی بینش به ما داده تا قدم در این راهها بگذاریم و باور کنیم که عوالمی فراتر از این حباب شیشهای (زندگی دنیا) وجود دارد.
عذرخواهی میکنم که خیلی طولانی نوشتم، تازه قسمتهایی را حذف کردم تا کوتاهتر شود 😁 اینهم بگویم که بشدت حس بدی به اون موجود که داخل کالبد اون شخص بود پیدا کرده بودم و تا رسیدم منزل اول خودم و تمام لباسهامو شستم (بدلیل انرژی بسیار مثبت آب) و بعد هاله دفاعی را کار کردم تا اون موجود بمن منتقل نشه و آسیبی بهم نزنه. شما هم اینجور مواقع خیلی مراقب باشید.
همه شما را به خدا میسپارم.
درود
باعث تاسفه که این افراد با کسایی که واقعا از لحاظ مغزی مشکل دارن اشتباه گرفته شن. گروه اول می تونن درمان شن.
سلام دوست عزیز
تجربه قشنگی بود مثل همیشه.من وقتی مطالبت رو میخونم حس پاک بودن بهم منتقل میشه.وای به حال اونی که از کنار یه نیازمند که میخواد رد شه جوری رد میشه که یه وقت بهش نخوره.احتمالا میترسن فقر طرف بهشون سرایت کنه.البته این نکته هم خیلی مهمه که از روی احساس و دلسوزی جو گیر نشیم چون شارلاتانم زیاده ولی نه بقدری که نیازمند واقعی زیاده.خدایا شکرت مملکت گلو بلبله
درود ادمین گرامی
بله واقعا باعث تاسف بود و من فکرمیکنم اون شخص خیلی بیشتر و بالاتر از ما میدید و می دونست، دنیای خیلی عجیبیه، هرکسی که بیشتر میفهمه دیوانهتر خطابش میکنند. متاسفانه من دیگه ایشون رو ندیدم.
دوست عزیز آقا محمد، خوشحالم که خوشت اومد، باید بگم که پاکی از شماست که اینقدر به دوستانت لطف داری، سپاس
درود
گاهی اوقات همین دونستن بیش از حد اگه بدون آمادگی باشه می تونه باعث جنون بشه چون شخص نمی تونه خودش رو با چیزهایی که می دونه توی عالم واقعیت جا بده. تعادل باید از هر لحاظی رعایت بشه.