

خونه ای که میخوام در موردش صحبت کنم یه خونه دو طبقه نزدیک خیابون انقلاب تهران بود. ما مجبور بودیم یه مدت مستاجر اونجا باشیم به خاطر همینم خیلی به شکل و ظاهر آپارتمان دقت نکردیم. ظاهرش خیلی کثیف بود و داخلشم بوی نم میداد. مادرم خیلی به بابام غر میزد که اینجا کجاست ما رو آوردی. بابامم میگفت موقتیه و چون ارزون بود اینو گرفتیم.
فقط یه هفته طول کشید تمیزش کنیم از بس پر از جونور مثل مورچه و سوسک و موش بود و اینم به خاطر خرابی فاضلابش بود.
چون طبقه بالا کسی نبود و حیاط هم مال ما بود خوشحال بودم. حداقل میتونستم توش درس بخونم و کنار حوض بشینم و نگران وجود همسایه نباشم.
بلاخره کامل همه چیز آماده شد و اثاث بردیم اونجا. شب دوم نصفه های شب خیلی تشنم بود و حالمم خوب نبود. دیدم از طبقه بالا صدا میاد. صدای پا و صدای میز و ضربه. ترسیدم گفتم دزده. رفتم بابامو خبر کردم. رفتیم طبقه بالا گفت درش که قفله. گفت حتما خواب دیدی. ولی مطمئنم بیدار بودم.
تا چند شب بعدشم از ترس در اتاقمو باز میذاشتم و میخوابیدم تا اینکه یه شب در خود به خود بسته شد. با ترس رفتم سراغ مامانم. گفت اونم کابوس دیده.
تا چند مدت شبا درها خود به خود بسته میشدن ولی روزا این اتفاق نمیفتاد. صداهای طبقه بالا هم زیاد شده بودن.
بابام رفت به صاحاب خونه اینا رو گفت و اونم تکذیب کرد. یه همسایه فضول اون ورا بود اومد دم خونمون گفت اینجا جن داره و خودش چند سال پیش دیده.
کنجکاو شدم رفتم طبقه بالا و از لای پنجره شکسته داخل رو نگاه کردم. خیلی فضای کمی دیده میشد. یه مرتبه دیدم باد شدیدی از تو خورد به صورتم و حالم خیلی بد شد. تنم می لرزید.
بابام که دید من و مامانم اصلا از خونه راضی نیستیم به جای اینکه خونه رو عوض کنه رفت دعانویس آورد که باید بگم کارش خوب بود و از اون اذیتا کم شد. فقط بهمون گفت که اونا رو اذیت نکنید و هی طبقه بالا نرید و بهشونم فکر نکنید. همین کارارم کردیم و بعد دو ماه دیگه اصلا خبری از اونا نشد.