

پاییز فرا رسیده بود و برگهای زرد و قرمز درختان در حرکت آرام خود بودند. شهر کوچک واکرسوود در آغوش پاییزی دستنخورده به نظر میرسید. اما این پاییز دست نخورده یک رمز تاریک در زیر زیباییهای خود پنهان کرده بود، رمزی که تازه به تدریج آشکار شد.
آنا، دختری یازده ساله با چشمانی بزرگ و گردنی پوشیده از موهای قهوهای، در یکی از خانههای شهر واکرسوود زندگی میکرد. او همیشه خواب آرام و دلپذیری داشت، تا زمانی که یک شب یک خواب ترسناک و غمانگیز زندگیاش را تغییر داد. در آغاز، آنا در خواب وارد عالمی تاریک و ترسناک شد. او در یک جنگل گرفتار شده بود که درختانش بلند و ترسناک بودند. افکار وحشتناک و نگرانیهایی که در ذهنش بود، جنگل را به یک مکان وحشتناک تبدیل کرده بود. در این جنگل، آنا تنها نبود. یک جنایتکار مرموز با چشمان تیره و نفسهای بلند از سایهها پیدا شد و به سمت آنا حرکت کرد. آنا احساس کرد که قلبش از ترس می ایستد پس از تمامی قوا و انرژیاش برای فرار تلاش کرد. او از جنگل ترسناک بیرون آمد و به خانهٔ خود بازگشت، اما احساس ترس و نگرانی درونیاش رفع نمیشد.
از آن روز، آنا هر شب با همان خواب ترسناک مواجه میشد. او در هر خواب به دنیایی تاریک و غیرقابل کنترل منتقل میشد، جایی که شیاطین نهفته در سایهها به دنبالش بودند. این خوابهای وحشتناک باعث افزایش ترس و نگرانیاش در زندگی روزمره میشدند. آنا به تدریج به شخصیتی سایهای از خودش تبدیل شد، کسی که با ترس و وحشت زندگی میکرد. پدر و مادر آنا نگران شدند. آنها تازه احساس کرده بودند که دخترشان درگیر مشکلی جدی است. آنها به دنبال راهحلی برای رفع این ترس و وحشت بودند، اما هیچ راه حلی به نظر نمیرسید.
یک روز، پدر آنا دربارهٔ این موضوع با یکی از دوستان خانوادگی اش مشورت کرد. دوستان به پدر آنا خبر دادند که در جنگلی نزدیک شهر، یکی از معابد باستانی وجود دارد که به عنوان مکانی متبرک شناخته میشود و به طور معجزهآسایی تواسنته برخی از مشکلات مردم را رفع کند. پدر آنا تصمیم گرفت با دخترش به این معبد بروند. او امیدوار بود که این مکان مقدس بتواند ترس و وحشت آنا را برطرف کند. پس در روزی آفتابی، آنا و پدرش به سمت جنگل حرکت کردند. وقتی آنها به معبد رسیدند، محو زیبایی و آرامش آن مکان شدند. آنا و پدرش وارد معبد شدند. دیوارها با نقوش باستانی و آرامشبخش تزئین شده بودند و یک آرامش محیطی واقعی به آن دو نفر میبخشید. آنا به آرامی پایین نشست و شروع به نگاه به اطراف کرد. پدرش همچنین کنار او نشست و با صدایی آهسته با او صحبت کرد.
پدر آنا به آرامی گفت: آنا عزیزم، چرا این همه ترس و وحشت داری؟
آنا نگاهی به پدرش انداخت و با دلتنگی در نگاهش به پدرش گفت: من نمیدانم، پدر. خوابهای ترسناکی دارم و هیچکاری نمیتوانم بکنم که ترسهایم را از بین ببرم.
پدر آنا ادامه داد: این معبد به عنوان یک مکان متبرک شناخته شده است. احتمالاً با ماندن و تمرکز در اینجا، میتوانی ترسهایت را کنترل کنی و آرامش را به دست آوری.
آنا دستانش را به نقوش باستانی روی دیوار کشید و با صدایی آرام گفت: من از خودم میترسم. از این ترسهایی که دلم را فرا گرفته و زندگیام را تاریک کرده است.
پدر آنا نزدیکتر آمد و به آهستگی دستش را روی سرش گذاشت. او با صدایی نرم گفت: آنا عزیزم، ما تماماً در زندگی با ترسها و چالشهایی مواجه خواهیم شد. اما مهم این است که با اعتماد به نفس و ایمان به خودمان، به این چالشها غلبه کنیم.
آنا با دلگرمی چشمانش را باز کرد و به پدرش لبخند زد. او احساس کرد که ترسهایش کمی کاهش یافته و در زندگیاش روشنایی آغاز شده است.
آنا به پدرش نزدیکتر شد و با صدایی آرام گفت: ممنون ازت، پدر. من میفهمم که باید با اعتماد به نفس و ایمان به خودم، بر این ترسها غلبه کنم.
پدر آنا با لبخندی دلگرمانه دست دخترش را گرفت و گفت: درست فهمیدی، عزیزم. ما همیشه با تو هستیم و تو هر ترسی را که داری میتوانی آن را شکست دهی.
آنا احساس کرد که اطرافش به نور پر از امید تغییر میکند. او به خود و آیندهای پر از امید نگاهی انداخت و با ایمان به خودش، تصمیم گرفت که ترسهایش را پشت سر بگذارد و به سوی یک زندگی پر از امید و آرامش حرکت کند.
در آن روز، آنا به همراه پدرش از معبد خارج شد. او احساس میکرد که قوا و انرژیای جدید درون خود دارد. این یک شروع جدید بود، یک شروع پر از امید و ایمان به خود و آینده.
اما واقعا چه یاد گرفت؟
در آن معبد، آنا به آرامش و خودآگاهی پرداخت. او آموخت که با تمرکز در محیطی آرام میتواند ترسها و نگرانیهای خود را کنترل کند. آنا فهمید مهم است که به خودمان اعتماد کنیم و با ایمان به تواناییهای خود، به سوی رشد و پیشرفت در زندگی حرکت کنیم. او از تجربه خود در معبد یاد گرفت که ترسها و چالشهای زندگی اجتنابناپذیر هستند، اما مهم این است که با اعتماد به نفس و ایمان به خودمان، میتوانیم بر آنها غلبه کنیم و به سوی آرامش و آیندهای بهتر حرکت کنیم.
داستان قشنگی بود ولی چرا پدرش توی همون خونه کمکش نکرد رفتن معبد؟ الان معبده تاثیرگذار بود یا پدرش؟ اصلا اگه قرار بود پدره نصیحت کنه چرا رفتن معبد؟
درود
شاید چون رفتن به بعضی مکان ها الهام بخش هست و نه تنها روی خود ما بلکه روی اطرافیان هم اثر می ذاره و حکمت رو از زبان اونا میگه.
سلام استاد من یه داستان فرستادم میخواستم بدونم چرا پخش نشده
درود
اسمش چی بوده؟
دقیقا یادم نمیاد چند ماه پیش فرستادم درباره سه تا دوست که توی کوه گیر افتادن