قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس
تجربه ماورا
تجربه ماورایی – دیدن ارواح بستگان (تجربه زهرا)
مهر ۷, ۱۳۹۷
استرس
تصویرسازی های ذهنی برای کاهش استرس
مهر ۸, ۱۳۹۷

داستان ماورایی اعماق دریاچه ویچ (نوشته Alizax)

داستان ماورایی

داستان ماورایی

داستان ماورایی اعماق دریاچه ویچ (نوشته Alizax)

هیچوقت فکر کردی دور برمون چی میگذره؟ شاید خبری از اون تصویرای قشنگی که تصور میکنیم نباشه!…
این همون چیزی بود که سموئل، پسر عجیب و کنجکاو همیشه بین جمع دوستاش و… میگفت.

بهترین دوست سم “پیتر” بود و هردو در یک روستا ۳۰ کیلومتری شهری که درش مدرسه میرفتن زندگی میکردن و در مسیر روستا و شهر یک دریاچه بود بنام “ویچ” و روبروش جنگلی زیبا و مرموز
چون از مسیر بین روستا و شهر هیچ اتومبیلی رد نمیشد و یا اگه میشد خیلی کم بود، سم و پیتر مجبور بودن این مسیر رو هروز پیاده طی کنن تا به مدرسشون برن..

تو یه روز نیمه سرد زمستونی طبق روال هروز پیتر بدنبال سم اومد و باهم به مدرسه رفتن، ساعت حدودا ۱۱ صبح بود که ناگهان بارون نیمه سنگینی شروع به باریدن کرد و تا چندین ساعت بعدش بصورت عجیبی ادامه داشت..
همین موضوع باعث شد که معلم پیتر و سم بهشون تا قطع شدن بارون اجازه رفتن از مدرسه رو نده و اوایل غروب بتونن از مدرسه بزنن بیرون
قصد داشتن که از داخل شهر کسی رو پیدا کنن تا به روستا برسوندشون اما مثل بارونی که بی دلیل و مرموز باریده بود شهر هم در سکوت و غریبگی ترسناکی فرو رفته بود..
انگار اونروز تو شهر به این بزرگی فقط همین دو نفر بیرون بودن!
به ناچار پیاده و به سمت روستاشون راهی شدن و سریع حرکت میکردن تا به شب نخورن
تقریبا هوا تاریک شده بود و داشتن از مسیر دریاچه و جنگل رد میشدن و خب خوش شانس بودن که بعد از بارون صبح بالاخره ابراش از آسمون رفته بودن و مهتاب با نور درخشانش راه رو براشون روشن کرده بود
همینطور که داشتن راه میرفتن:
– سم من میترسم انگار دیوونه شدم دارم یه صدای عجیبی میشنوم
– صدای عجیب! اره گمونم منم میشنوم
– بیا بدوییم تا زودتر ازینجا بریم خواهش میکنم من خیلی ترسیدم
– نه صبر کن پیتر ببینیم چیه …

همچنین بخوانید:   داستان ماورایی – موجود فرا زمینی (قسمت چهارم) – (نوشته بهروز کالج)

صدایی که پسرا میشنیدن شبیه گریه بود، سم با نترسی به سمت صدا داشت میرفت که از طرف جنگل بود
اما پیتر لرزون و ناچار با فاصله چند متری پشت سم حرکت می‌کرد
بالاخره فهمیدن صدا از چی بود، یه دختر مو سفید که بی دلیل با لباسی ارغوانی رنگ روی تکه چوبی اوایل جنگل نشسته بود
سم به طرفش رفت بدون ذره ای نگرانی انگار که سالها بود دخترک رو میشناخت
اما پیتر در فاصله چند متریشون و در پشت یک درخت فقط داشت به دوستش نگاه میکرد که به دختر غریبه ای درحال گریه نزدیک میشد

صداشون رو نمیشنید اما پیتر دید که سم بعد از رسیدن به دخترک چند کلمه ای به دختر گفت و گوشش رو دم دهن دخترک برد و اونم چیزی با حق حق دم گوش سم زمزمه کرد
ناگهان دست همدیگه رو گرفتن و برگشتن شروع کردن راه رفتن به سمت بیرون جنگل

پیتر سریع قایم شد، وقتی نزدیک تر شدن صورت دختر رو دقیق تر دید
عجیب بود چون چیزی رو که در لحظه ای دید باور نمیکرد
دختر روی صورتش فقط دهن داشت !…
پیتر ترسیده بود و وحشت زده اما بازهم داشت میدید که دوستش با دختر مرموز به کدوم سمت میره
دید که نزدیک دریاچه شدن و سم دست به دست دخترک انگار که به راحتی قدم میزنن به زیر آب رفت…
پیتر مدتی منتظر موند اما خبری نشد، ترسیده و نگران با دوویدن خودش رو به روستا رسوند
ازون ماجرا گذشت، گروه های جستجوی زیادی برای پیدا کردن سموئل تشکیل شد در طی سالها اما نه خبری از سم بود نه حتی جسدش ..
حالا دیگ پیتر یه پسر مدرسه ای نبود و سالها میگذشت
و هربار که پیتر از کنار دریاچه ویچ رد میشد یاد حرف بهترین دوستش میوفته که میگفت “شاید خبری از اون تصویرای قشنگی که تصور می‌کنیم نباشه 🙂 ” …

همچنین بخوانید:   داستان ماورایی (گوی اسرارآمیز) – قسمت 5 – نوشته محمد

مقالات مرتبط

admin
admin
درباره ردای سیاه (ادمین): تمرین کننده و نشر دهنده علوم روحی و روانشناسی (بیشتر)
اشتراک
اطلاع از
guest

0 دیدگاه ها
قدیمی ترین
جدیدترین
Inline Feedbacks
View all comments
رفتن به نوار ابزار