

از بچگی قدرت اینکه خلسه بشم زیاد بود. وقتی به پاندول ساعت بزرگ خونه خیره می شدم هر کاری می کردم نمی تونستم بهش توجه نکنم. فکرم خالی میشد و حالت جذبه داشتم. چند تا کتاب از کتابخونه مدرسه در مورد هیپنوتیزم خوندم و اطلاعاتم رو زیاد کردم.
گذشت و ۱۵ سالم بود که بهم از طرف داییم تجاوز شد و من تقریبا دیوانه شده بودم. مادرم منو هر روانپزشکی می برد فایده ای نداشت. بهشم نگفته بودم داییم اون کارو کرده و گفتم یه غریبه تو شب بهم تجاوز کرد. ما هم از ترس آبرو سکوت کردیم و نرفتیم تو محل جار بزنیم که به من تجاوز شده و باید ببینیم کی بوده چون اون وقت تعداد متجاوزان بعدی خودمو زیاد می کردم.
یه سال نتونستم مدرسه برم و هر چند مدت یه بار بی خودی زمین میفتادم و به خاطر فشار روانی قبلیم گریه می کردم. مادر بیچارم همش دنبال معالج خوب بود. منو پیش یه روانپزشک جدید برد که میگفتن کارش خوبه ولی حرفی به من زد که از رفتن به هر چی دکتره متنفر شدم. اون دکتر به من گفت حتما تقصیر خودت بوده که این طوری شدی و حالا باید مسئولیت کارتو قبول کنی و گذشته رو فراموش کنی. اون قدر از این تهمت ناراحت شدم که در مطب رو کوبیدم و رفتم.
دیگه هیچ دکتری نرفتم تا اینکه مادرم گفت باشه ولی یه هیپنوتراپ هم هست که میگن بدون اینکه خیلی سوال پیچت کنه با هیپنوتیزم خوبت می کنه. من چون قبلا هیپنوتیزم رو دوست داشتم از پیشنهاد مادرم استقبال کردم.
وقتی وارد مطب دکتر هیپنوتراپ شدم سوال کلی در مورد مشکلم رو پرسید و باهام همدردی کرد. گفتم دوست ندارم هیپنوتیزمم کنی و جزئیات تجاوز رو بپرسی. گفت من اصلا تو این هیپنوتیزم قرار نیست چیزی ازت بپرسم و فقط تلقین درمانیه. من کاری با اسرار تو ندارم و روش های درمانیی که روی بقیه کسایی که تجربه تو رو داشتن و الان خوب شدن پیاده می کنم.
همون دفعه اول خیلی راحت هیپنوتیزم شدم و دکترم تشویقم کرد. چند جلسه پیشش رفتم و بهش اعتماد کامل کردم و همه کارایی که میگفت رو انجام میدادم. هزینه یه کم زیاد بود ولی ارزشش رو داشت.
آخرین جلسات بود که من وقتی هیپنوتیزم شده بودم و با دستورات دکتر خلسه رفته بودم یه مرتبه بدنم سبک شد و دیگه چیزی نکردم و با فشار بیرون از جسمم اومدم. با روحم دور اتاق می چرخیدم. دکترم منو نمیدید و کار خودشو می کرد و بهم جمله های تلقینی می گفت. من برای اینکه بهش ثابت کنم واقعا پرواز روح کرده بودم رفتم وسایل پشت میزش که حالت عادی مشخص نبودن رو نگاه انداختم و همه چیزو حفظ کردم. بعد برگشتم بدنم چون داشت منو بیدار می کرد.
وقتی بیدار شدم بهش گفتم که پرواز روح کردم ولی خیلی اعتنا نکرد و حتی چهرش ریخت به هم. بعد شروع کردم وسایل پشت میزش رو توصیف کردن. خیلی تعجب کرد و گفت بیشتر چیزایی که گفتم درسته. ازش اجازه خواستم تا برم خودمم ببینم. واقعا بیشتر چیزایی که موقع پرواز روح تو هیپنوتیزم دیده بودم درست دیده بودم. البته بازم دکتره اعتنایی نکرد و گفت قدرت خوبی داری. فکر کنم یا براش عادی بود یا نمی خواست وارد متافیزیک بشه. هر چی بود دستش درد نکنه. منو از دردهای روحی که داشتم نجات داد.
سلام به جناب آقای علی
واقعا متاسف و ناراحت شدم با شنیدن این تجربه.
شخصی مثل دایی شما در واقع نمیشه اسم انسان بهش گذاشت …
ولی شما مطمئن باشید این شخص کارمایی شدید در زندگی و آخرت خود خواهند داشت.
خود را به خداوند بسپارید و از خدای بزرگ آرامش بخواهید.