

۷۸۶
سلام،
من یک مجسمهساز هستم و چند سال پیش با عدهای در یک کارگاه مجسمه سازی کار میکردیم، کارگاه یک خانه ویلایی قدیمی بود با حیاط بسیار بزرگ در یک محله بشدت کم رفت و آمد و خلوت. اینجور مکانها برای یک هنرمند عالی و ایدهآل است. طول روز فقط صدای پرندگان را میشنوی و به نور خورشید که از پنجرههای بزرگ میتابد و در کف کارگاه حرکت میکند توجه میکنی. البته متاسفانه وقتی بقیه در کارگاه بودند با صدای بلند موسیقی پخش میکردند و خودش باعث اعصاب خوردی می شد. همیشه میگفتند این مکان چیزهایی داره و ما تنها نیستیم. یکبار هم بین بچهها حرفش پیش آمد و همه این مطلب را نفی کردند و گفتن چرت و پرته و وجود نداره و بعضیها حتی حرفهای زشتی زدند و مسخره کردند ولی من گفتم نه اینجوری نگین زشته اونا ناراحت میشن. از آنجایی که من پروژههای بیشتری انجام میدادم بعضی وقتا در کارگاه تنها بودم. چند روز پس از اون حرفهامون من متوجه شدم لیوانم گم شده، از همه پرسیدم. دوباره فردا همه جا را گشتم و وقتی برگشتم دیدم روی میزی هست که ابزار روی اون میزاریم، جایی که من اول از همه نگاه کردم! گفتم حتما کار همکارام بوده میخاستن سر به سرم بزارن. چند روز بعدش نزدیک عصر بود و من تنها بودم، رفتم یه چای بریزم و برگشتم یکی از ابزارهایی که بیش از همه به کارم میاد نبود. دوباره همه جا رو گشتم حتی توی حیات که اصلا نرفته بودم، تعجب کرده بودم و کم کم داشتم دلهره میگرفتم که اگه این ابزار پیدا نشه من چیکارکنم؟ چون دست ساز بود و نایاب و همیشه از دست همه حفظش کرده بودم. از اون طرف زمان میگذشت و کارم عقب افتاده بود. ابزار هم که انگار آب شد رفت توی زمین. اون لحظه فقط نگران ابزارم بودم که دیگه نمیبینمش و کارم که عقب افتاد. بدجور مستاسل و ناراحت شدم، دوباره رفتم سراغ کیف لوازم و ابزارهام و همه رو یکی یکی چک کردم و گذاشتم توی کیف و گذاشتم روی صندلی. اون ابزار نبود که نبود. دیگه واقعا مضطرب شدم فقط بخاطر گم شدن ابزار خاصم، اون لحظه یاد موجودات دیگه هم افتادم و گفتم اگه اونا برداشته باشن من چجوری برش گردونم؟ و اضطرابم بیشتر شد. از طرفی اگه خودم جایی انداخته باشم و بدون اون ابزار برم خانه فردا یکی از همکارام که آدم خوبی هم نیس پیداش میکنه و میبره برای خودش، از طرفی هم هوا داشت تاریک میشد. خلاصه یه صندلی روبهروی کیف ابزارهام بود که روی اون نشستم به ساعت نگاه کردم و سرم انداختم پایین با دستام جلو صورتمو گرفتم و به حالت ناله گفتم خدایا حالا چیکار کنم؟….. چند ثانیه گذشت یه حسی بهم گفت کیف ابزارهاتو نگاه کن، سرم رو آوردم بالا و دیدم کنار کیف ابزارهام اون ابزار خاصم قرار داره!!! همون لحظه یقین پیدا کردم که اونها آوردن و گذاشتنش کنار کیفم. کاملا بی صدا. اون لحظه تمام تنم مورمور شد و هم بشدت خوشحال شدم و هم بشدت ترسیدم! ولی ازشون تشکر کردم و مهربونیش رو حس کردم و خندیدم. بعد از اون اتفاقهای دیگه هم افتاد ولی چون میدونستن من از دیدن اونا وحشت دارم هیچ وقت خودشونو بمن نشون ندادن. وقتایی که تنها بودم حس میکردم کسی یا کسایی نشسته و کار هنری منو نگاه میکنه و انگار لذت میبره. وقتایی که من و اون همکار بدم تنها بودیم همش اونو میترسوندن. صداهایی میومد که وقتی من تنها بودم شنیده نمیشد. مثلا تا از اتاقی به اتاق دیگه میرفت داد میزد و میگفت سایه دیدم و با اینکه بزرگسال بود حسابی ترسیده بود. یا وقتی سر موضوع کاری بحث میکردیم انگار یک متر پشت سرمون یه مشت خاک آروم آروم میریزن روی زمین که هر دومون متوجه میشدیم و ساکت میشدیم. یا یه بار که تقریبا دعوامون شده بود درست از کنارمون صدای بوق بلندی اومد برای چند ثانیه و واقعا کر کننده بود و هردو تعجب کردیم. همکارم میگفت تنهایی اینجا چجوری کار میکنی؟ ولی وقتهایی که من تنها بودم همچین اتفاقهای ترسناکی رُخ نمیداد. از روزی که از اون کارگاه بخاطر همون همکار بد مجبور به رفتن شدم، تا به امروز دلم برای اون موجود تنگ میشه…
من عاشق این جور مکانهام. ای کاش منم این جور جاها کار میکردم.