

با سلام .حدودا” بین ۱۷ تا ۱۹ ساله بودم که متوجه خیلی از چیزهای ماوراالطبیعه شدم .بخشیش از دوران کودکی همراهم بود و بخشیش رو زمان برد تا کشف کنم .اما از اینجا شروع کنم .یک شب وقتی از تمرین بر می گشتم(کارته تمرین می کردم) کمی هم یوگا کار کردم و آخر شب شد و خوابم برد .اکثر اوقات یا بگم در تمامی خواب وقتی خوابی می دیدم متوجه اینکه خواب می بینم بودم و به دل خواه خودم در محیط رویا چرخ می زدم .تا اینکه خواب های که به پرواز ختم می شد بیشتر شد و می تونستم تو رویا مسافت بیشتری رو برم. وقتی تعداد این خواب ها بیشتر شد و من کنترل بیشتری پیدا می کردم .متوجه چیزهای ترسناکی می شدم و بیشتر دچار فلج عضلانی یا بختک و …می شدم و یک بار که پنجره اتاق باز بود با کمی یوگا که اونم ناقص انجام می دادم رفتم که بخوابم با این هدف که در خواب آگاه باشم .وقتی فلج عضلانی شروع شد و چشمام رو بستم یکدفعه دیدم محیط اتاق رو می بینم کمی تاریک تر از واقعیت بود پنجره اتاق باز بود مشاهده کردم که ۴ سیاه پوش که شنل سیاه کلا دار داشتن و صورتشان معلوم نبود و فقط کمی قرمزی چشم دید می شد وارد اتاق شدن و هر کاری می کردم که از این حالت خارج شم نمی شد و خیلی راحت اومدن سمت من ،و اطراف م بودن و آزاری نمی رساندن فقط کمی حالت خفگی و فکر کنم متوجه ترس شدید من شده بودن و دیگر نیازی احساس نکردن برای ترس بیشتر. فقط تا جایی که یادم میاد ذکر می گفتم و به خدا پناه می آوردم تا اینکه دیدم کسی از اعضای خانواده وارد اتاق شد و صحنه یک دفعه با باز شدن چشمام به حالت معمولی و بیداری تبدیل شد ..البته این اتفاقات زیاد افتاد برام انشاالله در داستان بعدی که نمیشه گفت داستان البته مستند داستان بعدی انشاالله بیان خواهم کرد .در پناه حق باشید ..
تجربه دوم:
سرکار بودم و شب کار شیفت ۱۲ ساعتی شب که از ۷ شروع و تا ساعت ۷ صبح ادامه داشت. ساعت های ۱ یا ۲ بامداد بود که کمی ذکر گفته بودم و کمی هم به روش نقطه سیاه تمرکز کرده بودم. همه همکاران خواب بودن منم گفتم یه چرتی. بزنم رفتی روی صندلی نشستم و چشمام رو بستم البته واقعا خسته بودم و از خستگی خواب بچشمام نمی اومد تا اینکه تو خواب و بیداری با چشم های بسته متوجه شدم انگار محیط اتاق رو می بینم زیاد تعجب نکردم چون بارها از این اتفاقات برام می افتاد و می افته .اول فکر کردم چشمام باز هستن و خواب نیستم فقط دچار فلج عضلانی شدم تا اینکه متوجه شدم دارم بالا می رم و خودم رو می بینم همینکه متوجه شدم دیدم صدای خیلی خیلی شدیدی داره از سه کنج اتاق میاد صدا همراه با نوعی موج بود چون می دیم مثل آب یا همچنین چیزی تو گوشه بالای اتاق داره موج میزنه یه دایره تقریبا ۱ متری درحال موج زدن بود و صدای عجیب و زیادی هم داشت مثل صدای سوت زدن شدید یا شیپور شدید .فقط به این فکر می کردم که الان همه بیدار می شن و منم تو این حالت چه کنم هرچه بیشتر حرکت می کردم صدا بیشتر می شد تا جایی که برام غیره قابل تحمل شد یا از ترس دقیق نمی دونم فقط سعی داشتم خودم رو بیدار کنم و از این حالت بیام بیرون که پس از چندین بار تلاش تونستم خودم رو بیدار کنم. و وقتی بیدار شدم هم خستگی نداشتم وهم نوعی خستگی داشتم که جسمی نبود …