قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس
تجربه ماورا
تجربه ماورا – دوست فکرخوان من (نوشته مازیار)
اردیبهشت ۱۵, ۱۳۹۹
سایه یونگ
ملاقات با سایه درون توسط مراقبه
اردیبهشت ۱۵, ۱۳۹۹

تجربه ماورا – روح شهید و خواستش (نوشته محمد.و)

تجربه ماورا

تجربه ماورا

تجربه ماورا – روح شهید و خواستش (نوشته محمد.و)

سلام به همگی

این ماجرا مربوط به خودم نیست مستقیم.تغریبا بیستو خورده ای سال پیش که من دوران راهنمایی بودم و هنوز وارد عرصه ماورا نشده بودم.اگه با توجه به این زمان و سختیهاش یا غمها و اندوهها و هزاران مورد دیگش بهم میگفتن بهشت برفرض همون روزها با تمام خوبیو بدیهاشه من بدترین لحظات زندگیم رو در برابر بهترین لحظات کنونی ترجیح میدادم لذت رفتو آمدها بین اقوام و حتی همسایه ها و شب نشینیهاش خوابیدن تمام مردا و پسرها شبای تابستون رو پشت بوم و باد خنک همراه نگاه کردن به آسمون تمیز و پر از ستاره و پچ پچ با بچه های فامیل که مثلا اون فلان ستاره مال منه و … اینا مسائلیه که بچه های الان درکش نمیکنن و اینا آدمو اذیت میکنه.ما یه شب خونه خالم برای شام دعوت بودیم.شوهر خالم با چندتا برادر و خواهر تو نوجوونیش والدینشو از دست داده بود و اینا تو محله و خونه روبروییه مادربزرگم اینا بودن که با ماجراهایی هندی با طعم اکشن فیلم فارسی خالم تونست به عقد شوهرخالم با تمام مخالفتها در بیاد خالم به قدری عاشق شده بود که هم شوهر کرد و هم سرپرستی و بزرگ کردن هفت هشت تا از برادر خواهرای قدو نیم قد آمیتاباچان قصه رو که اشاره کردم با جان و دل پذیرفت و خودش هم هجده سالش بود.یکی از برادرای شوهرخالم که من یادم نیست و ندیدمش علی بود که با شروع حمله صدام یزید کافر رفت جبهه و سرباز بود.

همچنین بخوانید:   تجربه ماورایی - انجام اشتباه حرکات جذب انرژی (نوشته محمد)

این انسان باغیرت مثل همه همرزمهای دیگش که من برای تک تکشون احترام خاصی قائلم مردونه جنگید تا اینکه تو مناطق غربی کشور گویا تو یه درگیری با عراقیها که تو کوهها بوده از طریق هلیکوپتر این نامردا با خیلی از همرزمای دیگش به رگبار بسته میشه.خلاصه اون شب مادربزرگ و بقیه از خالم میخوان آلبوم شهید رو بیاره که عکسهارو ببینن.آلبومها تو انباری آپارتمان و زیر زمین پارکینگ بود.خالم رفت و بعد چند دقیقه با رنگی پریده اومد و آلبوم رو با اکراه و ترس داد به بقیه و همش میگفت یواش ورق بزنید مواظب باشیدو اینا.بزرگترها متوجه حالت غیر عادی خالم شدن که وقتی سوال جواب کردن گفت چیزی نیست پله ها رو اومدم بالا نفسم گرفت.اکثرا داشتن عکسهارو میدیدن غافل از اتفاقی که خالم شاهدشه و به حال تشنج میوفته.خلاصه خالم بعد از چند دقیقه وحشتناک که منه بچه تا حالا ندیده بودم با تلاش بقیه بهوش اومد و با گریه و ترس چارچوب در ورودی واحد رو نشون میداد و میگفت تو رو خدا یکی به علی بگه بره من فردا عکسشو میگیرم میذارم تو آلبومش .طبیعتا بقیه چیزی نمیدیدن.دقایق میگذشت و روح شهید همچنان اونجا با غضب ایستاده بود.که به زور خالم به حرف میاد و میگه علی میگه نمیرم همین الان پاشو برو از فلانی عکسو بگیر بیار.ما آلبومو ورق زدیم دیدیم جای یه عکس خالیه.خود خالمم نمیدونست ولی روح علی آقا بهش میگه عکسمو خالم (خواهر مادرشون) فلان روز که اومده بودن اینجا آلبومو نگاه میکردن یواشکی یادگاری برداشته.مادر بزرگم خدابیامرز پاشد با جذبه ای خاص رو به در گفت علی اینه مزد دخترم که براتون مادری کرده؟ تو شهیدی دور از شان شهیده این رفتارا به حق تعالی قسمت میدم بری تا ما بریم عکسو بگیریم.خالم کمی بعد بهتر و بهتر میشه.و همون شب دو سه تا از مردا با شوهر خالم رفتن پیش خاله ایشون اولش منکر میشه ولی دقیق میگن کدوم عکسه و حتی اینکه گذاشتش زیر چراغ گرد سوز طاقچه اتاق و ماجرارو تعریف میکنن اونم با شگفتی و استغفار عکسو میده.تو این مدت خالم با ترس و زوری جلو درو نگاه مینداخت.مادربزرگم پرسید اونجاست هنوز گفت نه نمیبینمش ولی همین جاهاس عطرش میاد خودشم حس میکنم انگار آروم شده.وقتی عکسو آوردن همه تعجب کردن از این واقعه و عکسرو گذاشتن سرجاش خالم بعد گفت وقتی مردا اومدن تو علی هم پشت سرشون بود ولی از رفتارش کمی شرمنده بود و من تو ذهنم گفتم چرا تو نیومدی گفت چون دعوت نبودم.خلاصه خوشحال میشه و از خالم تشکر میکنه و میگه یه هدیه واست دارم تا چند روز دیگه میدم بهت چند روز بعد بنیاد وام قرض الحسنه خوبی بهشون میده.خالم میگفت وقتی رفتم آلبومو بیارم تو انباری که داشتم میگشتم صدای علی اومد که اینو من امانت سپردم بهت.واسه همین وقتی اومد رنگش پریده بود.خالم میگفت علی بچه مهربونی بود و همیشه مراقب چشماش بود و تو خونه منو زیاد نگاه نمیکرد.ولی دفعه آخری که داشت اعزام میشد بهم گفت مادری کردی واسمون حلالم کن و خالمو بوسیدو رفت.من دقیقا نمیدونم چرا یک شهید باید تا این حد نسبت به عکس دنیویش حساس باشه و اینطوری مصرانه خواستار برگشت عکسش.چیزی که میدونم اینه که ماجرا واقعی بود و خالم دروغ نمیگفت که شواهدش هم دیدیم.حقایق هستی بسیار بسیار زیاد و ناشناختس و هیچگاه بشر نمیتونه حکمت همه چیز رو تو این دنیا بفهمه.از طرفی همه میدونیم شهدا درجه و طبقه بندی دارن.البته جایگاه کم درجه ترین ایشان هم از بهشت برزخی یا اخروی در یکی از طبقات اون شروع میشه.خدا شهدا و مخصوصا جانبازامونو علو درجه و رحمت عطا کنه.

همچنین بخوانید:   تجربه ماورا - چشم سوم و دیدن اجنه (نوشته محمد)

 

 

سینا تقی نژاد (مسئول روابط عمومی)
سینا تقی نژاد (مسئول روابط عمومی)
مسئول روابط عمومی و پاسخگویی به نظرات.
اشتراک
اطلاع از
guest

5 دیدگاه ها
قدیمی ترین
جدیدترین
Inline Feedbacks
View all comments
M.v
عضو
5 سال قبل

سلام جناب تقی نژاد ممنون از اطلاعاتتون.بله این دلیلی که فرمودی اصولا منطبقتره.کلا ارواحی که با زندگان به هر روشی ارتباط برقرار میکنند عمدتا مشتاق این هستند که زندگی روحی پس از مرگ را به عزیزانشان بنوعی اثبات یا یاداوری کنند.در مورد شهدا من مطالبی دیگر هم خوانده ام و گویا این عزیزان محدودیتهای ارواح عادی را کمتر دارند و میتوانند حتی با تجسد کامل در بیداری با فرد روبرو شوند.تشابه حدودی اسمی ایشان با شما جالب است.چون نام خانوادگی شان علی نژاد بود موردی وجود دارد که بیانش بد نیست.عزیزان تصور کنید رزمنده های ما افراد دشمن را با… بیشتر »

sole
مهمان
sole
5 سال قبل

شاید جن بوده

M.v
عضو
5 سال قبل
Reply to  sole

سلام جناب تقی نژاد درسته نیت طرف خیلی مهمه ولی یسری موارد دیگه ام هست که فرصت بشه بهش گریزی میزنیم.در جواب sole عرض کنم درسته که جن و کلا موجودات زیادی هم وجود دارند و اینکه در مواردی پای جن در میان است. ولی من معتقدم نباید این موجود رو دائما در ارتباطات اینچنینی دخیل بدونیم. بنابر اصل و قانون خداوند ارتباط دو موجود با امواج و ساختار متفاوت در آفرینششان اصولا ممکن نیست مگر در مواردی محدود و خاص.از طرفی اگر فرد دانش و بینش کافی داشته باشه جن نمیتونه اون شم و حس روح واقعی فرد رو… بیشتر »

رفتن به نوار ابزار