قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس
فکر کردن به کسی
چگونه فکر کردن افراطی به فرد مورد علاقه را متوقف کنیم؟
فروردین ۲, ۱۳۹۹
تجربه ماورا
تجربه ماورا – خوابیدن در قبرستان (نوشته پویا)
فروردین ۳, ۱۳۹۹

تجربه ماورا – بلیط قرعه کشی (نوشته سمیه)

تجربه ماورا

تجربه ماورا

تجربه ماورا – بلیط قرعه کشی (نوشته سمیه)

سلام به همه اعضا و مدیران سایت این بار میخاستم در مورد یه بلیط قرعه کشی حرف بزنم موقعی که دانشجو بودم سال سوم بودم اون سال همش خواب کربلا و کلا خابایی مذهبی میدیدم مثلا همش خاب میدیم رفتم کربلا و دارم زیارت میکنم من هیچ وقت کربلا نرفتم ولی از وقتی کوچیک بودم علاقه خاصی به امام حسین (ع)و داستان کربلا داشتم و بیشترین علاقم به حضرت عباس (ع) هستش یه شب خاب دیدم با چندتا از هم کلاسیهام داشتیم تو خیابون راه میرفتیم یه کوچه بود که توش روضه محرم بود و یه عده ادم جمع شده بودن و داشتنن نذری میدادن یه صف بود که جدا از بقیه بود و مرداشون شال سبز داشتن تو خابم اینطور فهمیدم اونا سید هستن اونا هم مثل ما دانشجو بودن وقتی ما خاستیم بریم تو نذاشتن گفتن این صف نذری سید ها هستش و بقیه باید برن اون صف یه پسر که شال سبز داشت اومد جلو من گفت تو میتونی بری تو سید هستی منم گفتم اره سیدم من از دوستام جدا شدم و رفتم اونجا یه لیوان شیر و چند خرما بهم دادن یادمه اون پسر که بهم گفت برو تو اسمش رو هم گفت اولش خودش رو معرفی کرد گفت اسمم مهدی هستش فامیلیش رو هم گفت ولی الان یادم نیس چی بود خلاصه رفتم پیش دوستام برا اونا هم شیر اوردن یه دوستم اسمش نجمه بود اون شیر رو برداشت و اون یکی اسمش گلی بود اون گفت نمیخورم ما اون شیر رو خوردیم و رفتیم از اونجا صبح پا شدم با خودم گفتم چرا همش خاب مربوط به کربلا میبینم .

همچنین بخوانید:   تجربه ماورا - تجربه تله کینزی واقعی + فیلم (نوشته مصطفی) (آپدیت دوم)

تو دانشگاه رفتم نماز بخونم دوستم نجمه و گلی اومدن کنارم اونام برا نماز بعد نماز،اومدیم بیام بیرون یه خانمه اومد تو نمازخونه گفت اینا بلیط قرعه کشی کربلاس به هر کی یکی داد من یکی گرفتم و نجمه هم یکی گلی یکی گرفت ولی بعد پشیمون شد گفت اگه اسمم در بیاد نمیتونم برم نامزدم نمیزاره و من گفتم بده به من میدم هم اتاقیم خلاصه دوتا بلیط با دو شماره شماره خودم رو حفظ کردم و اون یکی بلیط گذاشتم برا هم اتاقیم رفتم خونه به هم اتاقیم صدیقه گفتم بیا این بلیط رو تو نمازخونه دادن اینم برا تو گرفتم وقتی داشتم بلیط رو میدادم حواسم نبود مال خودم رو دادم و دیگه روم نشد بگم من اون شماره رو دوس دارم بیا عوض کنیم موقع قرعه کشی من تو سالن نرفتم کار داشتم به صدیقه زنگ زدم گفت اسم نجمه در اومده و اسم اون در حقیقت بلیط من که اشتباهی به اون دادم اون موقع خیلی ناراحت شدم که چرا بلیط رو اشتباهی بهش دادم ولی جلو اون به روی خودم نیاوردم خلاصه اسم من تو لیست نبود و صدیقه با دوستش اومد خونه دوستش رشته دیگه بود گفت چه جالب تو بلیط رو به صدیقه دادی اون برنده شد و یکی از همکلاسیام اسمش سید مهدی فاملیش رو گفت همون فامیلی تو خاب ولی یادم نمونده الان اون هم کلاسیم هم مثل تو سمیه دو بلیط گرفته یکی رو داده به دوستش ولی خودش گفته اشتباهی بلیطش رو داده به دوستش ولی هر کاری کرده دوستش قبول نکرده پسش بده حالا با اون بلیط اسم دوستش در اومده الان هم کلاسیم ناراحته دقیقن مثل من بود اونم اشتباهی داده بود البته من نگفتم به اونا که بلیط رو اشتباهی دادم و اونا هم نمیدونستن در این مورد برام عجیب بود همون ادم تو خاب من بود و اونم مثل من اشتباه کرده بود خلاصه اسمم در نیومد و البته بگم اخر اون سفر هم دانشگاه پشیمون شد هیچ کدوم رو نبرد زیارت کربلا پولش رو بهشون داد گفت خودتون برید و البته اونا هم پول رو گرفتن و هیچ کدوم نرفتن.

همچنین بخوانید:   تجربه ماورا - حمله جن به من در حالت نیم بیداری (نوشته سجاد)

 

 

مقالات مرتبط

علی خانی (مشاور سایت)
علی خانی (مشاور سایت)
علی خانی، علاقه مند به حوزه ماورا و موضوعات عرفانی و روحی شرقی و غربی از جمله مدیتیشن، انرژی درمانی، طب سنتی، یوگا، خواب بینی، سفر روح و …
اشتراک
اطلاع از
guest

2 دیدگاه ها
قدیمی ترین
جدیدترین
Inline Feedbacks
View all comments
Famono
عضو
5 سال قبل

سلام دوست عزیز
اینجور خاب دیدن خیلی جالبه من بیشتر از هر چیز چنین تجربه هایی دارم البته الان زیاد نیس ولی قبلا قاطی میکردم واقعیت و با خاب ،خیلی خوب بود و دلم براش تنگ شده،امیدوارم بازم برات پیش بیاد و موفق باشی

Falah
مهمان
Falah
5 سال قبل

😂😂😂خنده دار بود آخرش

رفتن به نوار ابزار