

باسلام به کاربرای محترم سایت
من بچه که بودم یعنی بیست وپنج سال پیش تو یه خونه خیلی قدیمی ساکن بودیم که یه حیاط خیلی بزرگ داشت که یه حوض شکسته و خیلی قدیمی وسط حیاط بود و پایین حیاطش یه انباری نیمه مخروبه اخر حیاط داشت که دارای تنور بود وقدیما برای پخت نون ازش استفاده میشده
خونه بشدت قدیمی بود و قسمت بالاش که ما ساکن بودیم چند تا اتاق قدیمی داشت که پشت بامشون کاهگلی بود بین حوض و اون انباری هم چندتا درخت قدیمی بودن
خونواده بمن گفته بودن که هرگز اونجانرم مادرم اغلب برای انجام کارای خونه و خرید از خونه که میرفت بیرون ومن تنها بودم تو خونه یکروز که خیلی کنجکاو شده بودم یواشکی رفتم اونجاودیدم یه دخترکوچولو همسن خودم داره کنار تنور نشسته و اونجابازی میکنه بمن نگاه کردوگفت دوست داری باهم بازی کنیم گفتم اره بهم گفت بشرطی که به کسی نگی بامن بازی میکنی وگرنه مامانم اجازه نمیده دیگه ببینمت والبته نیازی هم به گفتن اون نبودچون خودمم میترسیدم بگم میرم تو اون مطبخ چون دعوام میکردن دیگه اکثر مواقع که خودم تنها بودم میرفتم تو اون مطبخ و ماباهم بودیم واون کلی خوراکی میاورد برا خاله بازیمون و جالب اینجا بود که چند دقیقه قبل از اینکه مامانم بیاد بهم میگفت مامانت داره میاد دیگه برو خونه اتون وهر موقع هم با مامانم یا کس دیگه ای میرفتم اونجا کسی نبودوفقط مواقعی میدیدمش که خودم تنها بودم تااینکه یه روز تعطیل بااقوام رفتیم گردش و من که با بچه های فامیل بغل رودخونه بازی میکردیم یهو لیز خوردم و افتادم تو رودخونه وچون خانواده ام وفامیل سرگرم بودن دیر متوجه من شدن واب منو بردبه قسمتهای عمیق رودخانه شدت جریان اب اونقدرشدید بود که ازدست کسی کاری برنمیومد وزمانی که اب منوکشید زیر یهو دیدم یه نفر منو بغل کردواز اب دراوردوکنار رودخونه رو زمین گذاشت یک خانم بسیار بلند قد بود که لباسهای مشکی بلندی تنش بود وانقدر لباس هاش بلند بود که پاهاش هم زیر لباس بود و پیدا نبود وجالبتر این بود که غیر از من کسی اون خانم رو انگار نمیدید من گذاشت زمین ورفت خانواده ام که رسیدن همه میگفتن دعاها ونذر اونا سبب شده که ائمه منو نجات بدن ولی روز بعد داشتم با دوستم که اسمش دقیقا یادم نیست بردا یا باردا یا همچین چیزی بودبازی میکردم و بدون اینکه بهش گفته باشم واطلاع داشته باشه بهم گفت دیروز که افتادی تواب خیلی ترسیدی ؟
گفتم اره تو از کجا میدونی گفت اخه مامان من بغلت کرد واز اب دراوردت بیرون وتمام روز مراقبت بود
یکبار دیگه هم مامان مهربان دوستم جان منو جای دیگه ای و توی خیابون واز جلوی یک ماشین نجات داد تا مدتها من با این دختر بچه همبازی بودم تا اینکه خونه مناسبی خریدیمودیگه از اون خونه اسباب کشی کردیم ومن دیگه ندیدمش هنوزم دلم برا اون دختر که فوق العاده زیبا ولطیف بود ومامان مهربانش که چندبار بیشتر ندیدمش دلم تنگ میشه ولی میترسم مخصوصا از زمانی که فهمیدم اوناانسان نبودن ومن نزدیک یکسال ونیم بایه بچه جن همبازی بودم
داستان زیبایی بود ??
منتظر نوشته های بعدی شما دوست عزیز هستیم.
پشمام جالبههههه
سلام خدمت شما دوستان عزیز واقعا دمت گرم خیلی قشنگ بود نظرتون راجب این رمان هایی که این نویسنده های ایرانی مینویسن چی هست مثل رمان اتاق کاه گلی یا جنگیری شیدا یا خلاصه هر رمان دیگه ای ادمین جان خیلی دوست دارم کمکم کنید که بتونم جن گیری یاد بگیرم میخام از ۰ شروع کنم واقعا بهم کمک کنی خیلی ممنونت میشم
داستانت اصلا قابل باور نیست، تو ما رو چی فرض کردی؟
من به جن و اتفاقات ماوراطبیعی اعتقاد دارم اما این داستن از چندین جهت مشکل داره
با سلام خدمت شما جناب علی
من اصراری ندارم که شما این ماجرا رو باور کنین چون باورش سخته
ولی میشه بفرمایید کجای ماجرا با عقل شما جور در نمیاد تا من توضیح بدم ؟
علی جان کجای تجربه مینا غیرباور کردنی بود ،خصوصا که در بچگی براش اتفاق افتاده و چشم سوم بچها هم فعاله ،البته همه نه ،من که کاملا باور میکنم و خیلیم تجربه قشنگ و رویایی هم هست .
استاد به نظرتون این داستان واقعیه؟؟؟ اگه شما بگی واقعیه منم باور میکنم
با سلام. سایت تعهدی در مورد واقعی یا ساختگی بودن تجارب سایر کاربران ندارد چون نمی توانیم تجارب ماورایی آنها را از دور چک کنیم. موفق باشید.
سلام به نظر من بايد برگردي به اون خونه چون هم به مامانش به خاطر اينكه جونت رو نجات داده مديوني و بايد يه جوري جبرانش كني و هم اين كه جن ها موجودات بدي نيستي و اگه با يكيشون دوست بودي به نظر من بايد برگردي پيشش و دوستيتون رو دوباره شروع كنيد. من كه رويامه با يه جن خوب دوست بشم. يا حتي ازدواج كنم (با همه بدي هاي ازدواج با جن باز هم قبول ميكنم) و ازش بچه دار شم. به نظر من واقعا بايد دوباره باهاش دوست بشي البته با خودته و مجبور نيستي. ببخشيد بابت… بیشتر »
خانم مینا گلرو گفتید این بچه خوراکی میاورده میتونم بپرسم چی میورده؟ مگه جنا هم غذا های ما رو میخورن بعد عین بچه های آدم بود؟ مگه میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
واقعا داستانی که واقعی نباشه به دل ادم میوفته الکیه و نمیشینه
منم تا خوندم گفتم چرته و تخیلی به خاطر همین اومدم دیدگاهارو بخونم ببینم کسانی هستند که باور نکردن ودرست بود بیشتریا بعنوان داستان ( تخیلی)نگاش کردن😄😄