قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس
تجربه ماورا
تجربه ماورایی – خوابهای واقعی (نوشته سمیه)
فوریه 11, 2020
مقالات اعضا
افسردگی از شناخت تا درمان (۴) (نوشته محمد.و)
فوریه 11, 2020

تجربه ماورایی – «من» دو تا هم داریم مگه؟ (نوشته محمد.و)

تجربه ماورا

تجربه ماورا

تجربه ماورایی – «من» دو تا هم داریم مگه؟ (نوشته محمد.و)

سلام به تمامی عزیزان
در مقطع پیش دانشگاهی زمانی که اوایل مطالعات و آشنایی من با مسائل ماورایی بود تغریبا چیزی از ماورا و مسائل آن نمیدانستم گرچه در دو سالی که تا آن زمان در پی علاقه و کسب تجارب کتابهایی تهیه کرده و به دقت مطالعه نموده بودم ولی انصافا دیدگاه و دانشم بسیار اندک بود .در آن زمان تغریبا به تمام مسائل ماورا علاقه داشتم از خودهیپنوتیزم گرفته تا بیو کینزی یا تله پاتی و نیز مسائل مربوط به برقراری ارتباط با ارواح یا هر موجود ماورایی دیگر.کتابی در مورد همزاد در کتابفروشی دیدم که جلب توجه میکرد آن زمان در بین کتابفروشیهای میدان انقلاب چند کتاب فروشی پیدا کرده بودم که کتب ماورایی خوبی داشت مخصوصا یکی از آنها که معروفم هست.

این کتابفروشی موصوف فروشنده اش پیرمردی بود که دیگر مرا میشناخت و خودش کتابهای تازه یا خوب را به من معرفی میکرد شناخت خوبی هم در این مسائل داشت و اوایل با بد اخلاقی برخورد میکرد چون سنم واقعا کم بود و مخالف فروختن کتابهایش به من بود ولی من دست بردار نبودم تنها لذت حقیقی من مطالعه و کتابهای ماورایی بود بعد از ماهها که متوجه شد من واقعا علاقه مندم مهربانتر شد و همیشه توصیه هایی به من میکرد خلاصه کتاب همزاد را گرفته و به من گفت تو اصلا میدانی همزاد چیست من هم گفتم موجودی که شبیه خودمه و قدرتهای زیادی داره .گفت این موجودات اجانین هستند و تو شناختی در مورد چله نشینی یا مندل کشی(که آن زمان مندل برایم کلمه ای جدید بود)نداری تو این کتاب این موارد رو توضیح نداده ولی مواردیو که میگم یادداشت کن و حتما انجام بده.خلاصه بعد از گرفتن نوشته هایش و کتاب خداحافظی کردم و برگشتم.کمی دمغ بودم و مردد که انجام بدم یا نه.تصمیم به انجام گرفتم و شبها در تاریکی شمعی روشن میکردم و مندلی میکشیدم و شروع میکردم.چند شبی اعمال رو انجام دادم تا اینکه یادمه یه شب که کسی هم از خانواده در منزل نبود و چند ساعتی تنها با فراغ بال میتوانستم تمرین رو ادامه بدم بعد از بازگشت از مدرسه و زمانی که دیگر بقیه به مهمانی رفته بودند من بعد از یه ساعت خواب بیدار شدم و. رو به غروب بود احساس کردم تپش قلب دارم و جو خانه سنگین و خیلی دلگیر بود و احساس کردم بوی نامطبوعی می آید از آنجا که من وجود سوسک را در خانه با بوی بد و خاصی که داشت متوجه میشدم و در آن خانه من همیشه درگیر سوسکها بودم که بسیار هم برایم چندش آورند و بدم می آید فکر کردم دوبار سوسک در اتاق هست و گفتم اول پیداش کنم بعد شروع کنم که یهو وسط کار نره رو بدنم سکته کنم ولی چیزی ندیدم و بیخیال شدم هوا دیگه تاریک شده بود.و من شروع کردم و در تاریکی از همان ابتدا آنقدر ترسیده بودم که همش زیر چشمی اطرافم رو نگاه میکردم گفتم چون تنهام میترسم خلاصه بعد از یه ساعت بو نا مطبوع زیاد شد و در سکوتی مرگبار وسایل خانه صدای تق میدادن هنوزم خودمو دلدلاری میدادم تا اینکه حس کردم یه بادی از سمت چپ گوشم در یک لحظه رد شد شک کردم که آیا پنجره ها باز شده اند منکه بسته بودم خلاصه بیخیال شدم و بعد حس کردم چیزی در اتقاق غیر از من حضور داره و پشت سرمه گاهی هم هاله ای میدیدم که به سرعت دورم میچرخید و یهو صدایی واضح و بلند شبیه جیغی که اتگار کسی در حال سقوط میزنه در گوشم پیچید و من شدیدا در حالت ترس قفل کرده بودم فقط میخواستم یه آن بلند شم و سریع فرار کنم ولی یاد توصیه های کتابفروش افتادم که به هیچ وجه نباید از مندل خارج بشی.در همین اثنا دیدم که شمع رو انگار کسی فوت میکنه و وقتی که خاموش میشد بلافاصله روشن میشد یا صدا ضربه های سنگ به شیشه پنجره به کرات به گوشم میرسید.منکه در حد مرگ ترسیده بودم.فقط تو دلم گفتم خدایا غلط کردم نجاتم بده.آن موجود را پشتم کاملا حس میکرم و بسیار وحشت زده حواسم بیشتر به پشتم بود که دیدم موهای سرم از پشت انگار به حالت نوازش در میان اول گفتم همون سوسکس چون قبلا هم زیاد رو بدنم و حتی صورتم در خواب رفته بودند.سریع با دست زدم به سرم تا بگیرمش یا محکم پرتش کنم ولی سوسکی نبود منکه از را رفتن سوسک روی بدنم به شدت متنفر بودم دعا میکردم در آن تنهایی مرگبار هرچی سوسکه بیاد دورو برم که تنها نباشم.خلاصه آیت الکرسیرو خوندم و عاجزانه از خدا کمک میخواستم اشکالی ترسناک سریع در جلوی چشمانم ظاهر و محو میشدن.نمیدونم از شدت ترس بود یا خلسه رفتم خلاصه خوابم برده بود فقط یادمه دیدم اون صورتهای خبیث منو زنجیر کردن و دورو برمن.و من گریه میکردم وخدا را صدا میزدم.که جلوی چشمام ناگهان جمله «… علی حصنی و دخل فی حصنی»دقیقش یادم نیست و من این جمله معروف رو هنوز نشنیده بودم ولی کاملا واضح و درخشان بود سریع تکرارش کردم و گفتم یا علی منو تو حصار یا مندل قدرتمند خودت قرار بده.بعد اون فضا محو شد و من به خودم اومدم که دیدم چراغ اتاق روشنه و مندلی دورم نیست و تمام اون حالات ترس از بین رفته بود.خیلی خوشحال شدم سریع دو رکعت نماز خوندم .بعدش تلویزیون رو روشن کردم تا از اون حالو هوا بیرون بیام.وهمش اون جملرو تکرار میکردم.خلاصه آخر شب بقیه هم اومدن و خوابیدیم.خوابهای عجیبی میدیدم و همش قفل میکردم (فلج خواب یا بیداری)صبح برای تمرین خود هیپنوتیزمم که قبل مدرسه رفتن یه ساعت زودتر بیدار میشدم.بیدار شدم.لحاف رو که کنار زدم دیدم یه سوسک خیلی خوشحال اومده زیر لحاف کنارم خوابیده برای اولین بار از دیدنش نترسیدم گفتم بخواب ببخشید بیدارت کردم:-)
خلاصه آروم با دستم گرفتمش و بردم از پنجره بیرون انداختمش این جسارتم از بابام یاد گرفته بودم.دو سه روز بعدش تو مدرسه دوستم بهم گفت امیر(برادر بزرگترش) دیروز عصر بهش گفته محمد رو تو فلان خیابون دیدم امروز که اون طرف خیابون بود بهم نگاه کرد یه لبخندی زد و دست تکون داد.این آقا امیر اون وقتا خیلی شر و خالی بند بود.دوستم گفتم من که میشناسمش چرتو پرت زیاد میگه بهش گفتن باشه تو راست میگی و اون دیده من باور نکردم عصبی شده و اصرار که دیدمش و آخرش به جدمون قسم خورد.دوستم گفت امیر هیچ وقت به دروغ به جدمون قسم نمیخوره ولی من نمیفهمم اون موقع که تو رو دیده ساعتای یازده دوازده ظهر بوده که ما تا ساعت یک حداقل باهمیم.منم گفتم شاید یکی شبیهم بودم اشتباه گرفته خلاصه بعد از مدرسه رفتیم دم خونشون و رفت امیرو صدا کرد اومد.مثل همیشه با مسخره بازیاش شروع به احوال پرسی کرد.به به آقا محمد چطوری؟منم خوبم خانم بچه ها چطورن؟بله عیال مام سلام میرسونه!!دوستم گفت بسه امیر … نگو دیگه.
بگو محمدو کجا دیدی که گفت و منم گفتم اشتباه کردی منو محمد باقر با هم مدرسه بودیم و اونم یهو فکری شد گفت ولی بخدا خودت بودی اولم تو دست تکون دادی.همین لباسام تنت بود به قرآن قسم.گفتم چه بدونم خلاصه خداحافظی کرذیم و رفتیم.من برای رفتن به خونمون باید چندتا ایستگاه اتوبوس سوار میشدم سوار شدم تو راه تو پیادع رو یه آن یکی رو دیدم که کپ خودم بود و داشت عادی راه میرفت من سر پا بودم و بغل دستیامم مثل من بیرون رو نگاه میکردن و پیاده رو خیلی خلوت بود به بغلیم نگاه کردم گفتم داداش ساعت چنده که منو ببینه و اگه اون من دوم رو اونم دیده مشخص میشه بهم عدی نگاه کرد گفت ده دقیقه به ۲.نمیدونم شاید از بس تو فکرش بودم توهم بوده و واقعیت نداشته ولی امیر چی؟ اونم درست وقتی که من اون تمرینو تجربرو داشتم.

همچنین بخوانید:   تجربه امیر (چشم سوم)

 

 

علی خانی (مشاور سایت)
علی خانی (مشاور سایت)
علی خانی، علاقه مند به حوزه ماورا و موضوعات عرفانی و روحی شرقی و غربی از جمله مدیتیشن، انرژی درمانی، طب سنتی، یوگا، خواب بینی، سفر روح و …
اشتراک
اطلاع از
guest

7 دیدگاه ها
قدیمی ترین
جدیدترین
maryam_b
مهمان
maryam_b
6 سال قبل

سلام به آقای محمد.و تجربه بسیار جالبی بود …..همزاد کاملا واقعیت داره … خواهرم که بسیار با ایمان و اعتقاد قلبی زیادی دارند و به خواندن زیارت عاشورا و خواندن نماز در سر وقت اعتقاد خاصی دارند و از وقتی من یادم میاد ایشون نمازهای شان را سر وقت میخوانند و شاید به همین دلیل چشم بصیرت دارند . من در کنار خواهرم موجودی دقیقا شبیه خودش را دیده ام. نمیدونم دقیقا چی بود ولی در این دنیا احتمال هر چیزی هست… الان دانشمندان در حال تحقیق بر روی دنیاهای موازی هستن … شاید واقعا دنیاهایی هست که به موازات… بیشتر »

پرواز
مهمان
پرواز
6 سال قبل

سلام احضار همزاد جنی بوده یا همزاد خاکی و آتشین و بادی؟ البته گفتی جنی که باید همون همزاد دعوت به گناه خودمون باشه. اینا که میگن همزادشون عاشقشون شده یعنی همزاده همجنسگراس یا میتونه جنس مخالف باشه؟

M.v
عضو
6 سال قبل
Reply to  پرواز

سلام پرواز گرامی
راستش من آنزمان اطلاع دقیقی از این مسئله نداشتم.البته اکنون هم زیاد وارد این مبحث نمیشوم.ولی دو احتمال وجود دارد یکی اینکه طبق روایات هر انسانی که متولد میشود یک همزاد جنی شبیه به وی نیز متولد میشود.دوم اینکه شاید محتمل باشد ما دارای کالبدهای لطیفتری هستیم که به موازات دنیای ما در جایی دیگر مشغول فعالیتهای خاصی باشد این مطلب مدتیست برایم سوال شده که آیا چنین امکانی وجود دارد یا خیر مورد اول صحیح است؟؟؟
دوستان گرامی بالاخص سایت محترم اگر راهنمایی نمایند خوشحال میشوم

M.v
عضو
6 سال قبل

سلام
ممنون جناب علی خانی عزیز

M.v
عضو
6 سال قبل

سلام خانم بوشهری گرامی
ممنونم از نظراتتون.و اینکه فرشته ای رو دیدین برام خیلی جذابه البته این مطلبرو در تجربیاتتان خوانده بودم.منهم خیلی دوست دارم چنین موجودات پاکی را ببینم ولی قدرت یا ایمان خاصی میخواهد.و در مورد نماز که خواهر گرامیتان مقید به آن میباشد همانند شما قطعا بسیار موثر است ولی اینکه فرد با چه خلوص نیتی این اعمال را انجام دهد بسیار مهم است و خوشا به سعادتتان.برای شما و خانواده گرامی آرزوی سلامتی دارم

maryam_b
مهمان
maryam_b
6 سال قبل

با سلام و احترام
متشکرم از اظهار لطف شما .
امیدوارم شما و خانواده محترم در پناه خداوند خوشبخت و سلامت باشید….

رفتن به نوار ابزار