

مقدمه
تاریخچه غده صنوبری یا پینه آل که آن را به چشم سوم مربوط می دانند طولانی و از نظر فرهنگی متنوع است. بیشتر این تاریخچه سرشار از دیدگاههای اسرارآمیز و عرفانی بوده است. برای مثال، دکارت (۱۵۹۴-۱۶۵۰) این غده را نقطه تماس بین روح و بدن و جایی که افکار ما شکل میگیرند، توصیف کرده است. این فرضیه امروزه نیز طرفدارانی دارد؛ از جمله ادعای استراسمن که معتقد است این غده N,N-دیمتیلتریپتامین تولید میکند که یک واسطه در سنتز ملاتونین است. او این ترکیب را “مولکول روح” نامیده و باور دارد که در رؤیاپردازی نقش دارد. نظریههای شگفتانگیز دیگر شامل مصر فراعنه است، جایی که غده صنوبری با چشم هوروس همسان پنداشته میشد. همچنین، “چشم سوم” در معنویت هندو بهعنوان چشم سوم واقعی توصیف میشود که به مرور زمان تحلیل رفته و به غده صنوبری تبدیل شده است.

قدیمیترین توصیف باقیمانده از غده صنوبری در سنت یونانی به کتاب هشتم جالینوس، “در مورد سودمندی قسمتهای بدن”، بازمیگردد که در آن نام “صنوبری” را به دلیل شباهت آن به دانههای کاج به این غده داد (یونانی: κωυαριου، لاتین: glandula pinealis). جالینوس اظهار داشت که این غده پیش از او نیز شناخته شده بوده و آن را به دلیل ظاهرش و همچنین به دلیل پشتیبانی از عروق خونی محلی که او معتقد بود وظیفه همه غدد است، بهعنوان غده توصیف کرد. او در تلاش بود تا نظریهای که در آن زمان مطرح بود اما منبع آن ناشناخته بود، را رد کند؛ این نظریه غده صنوبری را تنظیمکننده جریان روانی پنئوما (pneuma) بین بطنهای میانی و خلفی مغز میدانست؛ درست مانند شیوهای که پیلور حرکت غذا از مری به معده را تنظیم میکند. جالینوس بطنهای جانبی مغز را بهعنوان یک بطن جلویی جفتی توصیف کرد و به همین دلیل بطن سوم را “میانی” و بطن چهارم را “خلفی” نامید. اگرچه او قبول داشت که بطنها حاوی پنئوما غیرقابل لمس هستند، اما عملکرد “دریچهای” غده صنوبری را رد کرد زیرا به بیرون از مغز متصل است و نمیتواند بهتنهایی حرکت کند. جالینوس استدلال کرد که “زائده کرمی” مخچه برای ایفای نقش دریچه تنظیمکننده جریان پنئوما روانی مناسبتر است.
ایدههای بعدی بر اساس کارهای جالینوس بنا شدند. به گفته گردآورنده قرن ۵ میلادی، اتیوس، در اواخر قرن چهارم میلادی، پوزیدونیوس بیزانتیوم و نمسیوس امسا تخیل را به بطن جلویی، عقل را به بطن میانی و حافظه را به قسمت خلفی مغز نسبت دادند. این دیدگاه، با تغییراتی، تا اواسط قرن ۱۶ میلادی ادامه داشت، زمانی که نیکولو ماسا (۱۵۳۶) دریافت که بطنها به جای پنئوما روانی، پر از مایع هستند و وزالیوس (۱۵۴۳) نظریههای محلیسازی در بطنها و کنترل جریان ارواح توسط دریچهها را رد کرد.

در بسیاری از نوشتههای قرون وسطایی درباره این موضوع، به نظر میرسد که بین غده صنوبری و ساختار کرمیشکل مخچه سردرگمی وجود داشته است. جالینوس معتقد بود که ساختار کرمیشکل تنظیمکننده واقعی جریان پنئوما روانی بین بطنهای میانی و خلفی است، که این نظریه سپس با محلیسازی بطنهای نمسیوس و پوزیدونیوس ترکیب شد. مثالهایی از این نظریه ترکیبی شامل کتاب “درباره تفاوت بین روح و روان” اثر پزشک ملکی، قسطا بن لوقا (۸۶۴-۹۲۳ میلادی) است که در آن اظهار داشته که افرادی که میخواهند چیزی را به خاطر بیاورند، باید به بالا نگاه کنند تا زائده کرمیشکل (غده صنوبری) را بالا ببرند و اجازه دهند حافظه از بطن خلفی بازیابی شود. با این حال، این ساختار کرمیشکل در قرن ۱۳ میلادی توسط وینسنت دو بووا به عنوان پینه و توسط پابلیکوس در سال ۱۴۹۲ نامگذاری شد، که باعث ادامه سردرگمی بین غده صنوبری و ساختار کرمیشکل شد. افزون بر این، موندینو دی لوتسی (۱۳۰۶) شبکه کوروئیدی را بهعنوان کرمی توصیف کرد که کانال بین بطنهای جلویی و میانی را باز و بسته میکند. بنابراین، تا اواخر قرون وسطی در اروپا، سه “کرم” در مغز توصیف شده بودند: کرم مخچه، شبکه کوروئیدی و غده صنوبری.

با توجه به کشفیات ماسا و وزالیوس یک قرن پیش و همچنین مشاهدات دقیقتر جالینوس (که در بالا اشاره شد)، اظهارات دکارت در مورد غده صنوبری در بسیاری موارد نادرست بود. او گفت که این غده در وسط بطنها آویزان است، نکتهای که جالینوس او را تصحیح میکرد. نظراتی درباره غده صنوبری در کتاب دیوپتریک او (La Dioptrique) (1637) یافت میشود، جایی که او “غدهای کوچک در میان بطنها” را بهعنوان جایگاه سنسوس کومونیس توصیف کرده است. او معتقد بود که این غده مملو از پنئوما روانی است و این را به شریانهایی که این ساختار را تغذیه میکنند نسبت داد؛ اما جالینوس تشخیص داده بود که رگهای اصلی این غده، وریدی هستند. دکارت بر این باور بود که ارواح حیوانی بطنها را منبسط میکنند و بدینوسیله خودمختاری روح را به مکانیسم بدن منتقل میکنند. نظریه او که نقطه تماس فیزیکی بین روح و بدن وجود دارد، بهطور گسترده نظرات آگوستین و توماس آکویناس را بازتاب میدهد.
کمی پس از مرگ دکارت، توماس ویلیس نوشت: “ما بهسختی میتوانیم باور کنیم که غده صنوبری جایگاه روح باشد یا عملکردهای اصلی آن از اینجا نشأت بگیرند، زیرا حیواناتی که بهنظر میرسد تقریباً فاقد تخیل، حافظه و دیگر تواناییهای عالی روح هستند، این غده را بهطور کامل و بزرگ دارند”.
تا اواخر قرن ۱۹ میلادی پیشرفت چندانی در جهت درک علمی مدرن غده صنوبری حاصل نشد. در این دوره، نظریهای مبنی بر اینکه غده صنوبری یک بازمانده تکاملی از یک چشم پشتی است، مطرح شد. علاوه بر این، فرضیهای نیز مطرح شد که این غده یک غده درونریز است. در سال ۱۹۵۸، مشخص شد که غده صنوبری ملاتونین ترشح میکند که ریتم شبانهروزی را تنظیم میکند. در حالی که نظریه تعدیل شدهای از غده صنوبری بهعنوان یک بازمانده از چشم سوم هنوز هم پذیرفته شده است، فرضیهای که این غده را بهعنوان یک اندام درونریز توصیف میکند، در قرن ۲۰ میلادی با کشف ملاتونین بهعنوان محصول ترشحی غده صنوبری توسط لرنر و همکارانش در سال ۱۹۵۸ کاملاً اثبات شد.
تاریخچه غده صنوبری طولانی است و عملکرد آن تنها در قرن بیستم روشن شده است. گزارشهای اولیه درباره این غده بر اساس سوءتفاهم از آناتومی آن شکل گرفته بود. با این حال، حتی با درک بهبودیافته امروزی از این غده، تمام عملکردهای آن هنوز بهطور کامل مشخص نشدهاند.
درود وقت بخير
رداى سياه عزيز كجاست ؟!
درود
بفرماید