

درود
امیدوارم حالتون خوب باشه من تازه عضو سایت شدم و امیدوارم مطالبم خوب و مفید باشه براتون.
داستانی که میخوام بگم واقعی هست و برای خودم اتفاق افتاده
زمان بچگیه من مثل همه بچه ها عادی بود بازی میکردم میگشتم و تفریح میکردم اما از یه شب شروع به تغییر کردن کرد وقتی ۱۰سالم بود
شبا صداهایی میشنیدم صدای راه رفتن اما هیچ کسی راه نمیرفت و خواب بودن بچه بودم و شجاعتش رو نداشتم بلند بشم و دنبال صدا بگردم و فقط از ترس میرفتم زیر پتو و قایم میشدم و به خودم تلقین میکردم که تخیلات خودمه و احتمالا صدای وسایل خونست و با همین افکار به خواب میرفتم
این موضوع باید برام عادی میشد چون نمیتونستم به خانوادم بگم برای اینکه جوابی جز خیال میکنی و توهم زدی بهم نمیدادن .
گذشت اما از ترسم کم نمیشد خوبیش این بود با بازی ودرس این موضوع یادم میرفت و فقط موقعه خواب یادم میومد که میومد سراغم.
این موضوع جایی بیشتر منو ترسوند که خونمون رو عوض کردیم اما باز صدای راه رفتن روی فرش و کشیده شدن چیزی روی فرش یا نشستن کسی کنارم در صورتی که نمیدیدمش هنوز شبا ازارم میداد و خوابایی که میدیدم رو میزارم به پای ترس شبانم(هر شب به صورت مرتب و مداوم نبود)
تا اینکه ۱۳ سالم شد کاسه صبرم لبریز شد به مادرم گفتم و اولش خندید اما بیشتر که گفتم ترسید و منو برد پیش یه دعا نویس چیزایی گفت و دعایی بهم داد که بزارم زیر بالشم اما فایده نداشت بعد از یکی دو ماه دیگه شبا صدایی نمیشنیدم و به این خاطر خوشحال شدم و راحت و بدون ترس میخوابیدم.
اما خواشحالیم دوامی نداشت چون خوابای عجیبم شروع شد.
خوابایی از شخصی یا موجودی که بهم نزدیک میشد چه روز چه شب چند مدتی با این خوابا سر کردم اما بین این خوابا خوابای عجیب تکراری هم میدیدم از واقعیت مثل اتفاقای بد زندگیم و مرگ عزیزانم.
خب این چیزارو به کیی جز دوستام نمیتونستم بگم دوستامم خیلی به مبحث اجنه و این چیزا علاقه داشتن و به منم جوابی جز اینه کار اجنه هست بهم نمیدادن.
تا اینکه دوستام بهم گفتن آیت الکرسی یه دعای محافظه و شبا بخونم منم خوندم معجزه بود دیگه خبری از کابوسا نشد اما در هفته یه بار همون کابوس هارو میدیدم ولی بازم معجزه بود برای من.
تا اینکه ۱۵سالم شد.
خبری نبود و همه چیز اروم و عادی بود خوابا کمتر شده بود تا اون شب ترسناک.
سیاهترین شب عمرم بود توی فصل زمستون بود روی تختم خواب بودم و زیر دوتا پتوی گرم و نرم خوابیده بودم که یهو از شدت یه سرمای ناگهانی و ترسناک که تو کل بدنم پیچید و بدنمو به لرزه در اورد بیدار شدم اتاقم یکم تاریک بود در اتاقم باز بود نور کمی بود و بعد چند ثانیه میشد اجسام رو دید درد عجیبی توی یه نقطه بین ابروهام بود ناخوداگاه سرمو چرخوندم انگار سرما از طرف پشت میومد و با یه جفت چشم روبرو شدم که یهو خودشو عقب کشید مادرم بود چادر نماز سرش بود و اخم کرد منم غرق خواب بودم زیر چشمی نگام می کرد و سرشو مینداخت پایین که داره نماز میخونه منم با چشای نیمه بسته و خوابالود که انگار هوشیار بودم و واضح میدیدمش سوالی نگاش کردم و دوباره خوابم برد.
صب که بیدار شدم رفتم مدرسه و چیزی یادم نمیومد تا دو روز یهو یادم اومد و چادر مادرمو دیدم و ازش پرسیدم چرا شب تو اتاق من نماز میخوند و اونجوری نگام میکردی
جوابی داد که اندازه سرمای اون شب ترسناک بود گفت اصلا من بیدار نشدم نماز بخونم.
و هنوز نمیدونم اون چه موجودی بوده
از خیلی ها پرسیدم اما جواب کامل و درستی پیدا نکردم
امیدوارم تجربه من براتون جالب بوده باشه اگه کمبودی توی نحوه ی بیان و املا بوده به بزرگیه خودتون ببخشین(ادامه پست بعدی)
با سلام.
در مورد دیدن آن موجود در بین خواب و بیداری به پست دیدن جن بلافاصله پس از بیداری مراجعه نمایید.
موفق باشید
سلام. اون شب گفتید سردتون بود یه احساس عجیب و بین دو ابرو. تون درد عجیبی بوده و یه نفر رو هم دیدید. نترسید اما فکر کنم چاکرا چشم سومتون بازشده بوده نمی دونم چطوری اما چون اینایی که گفتین خیلی نزدیک به مسئله چاکرا چشم سوم هست اگر نشانه هاشو تو گوگل بزنید میفهمید