

حتما در کتاب های بسیاری در مورد فواید مثبت اندیشه خوانده اید. اینکه اگر تفکر ما مثبت باشد همه چیز خوب و عالی پیش می رود و دنیایمان ایده آل شده و همه مشکلات ما برطرف می شود! در عوض اگر منفی باف و بدبین باشیم واقعا آن اتفاقات بد برای ما رخ می دهد و بیچاره و مفلوک می شویم.
این حالت در بحث قانون جذب بسیار اهمیت دارد. طبق این قانون اگر ما مثبت اندیش باشیم و انتظار خوبی از کارهایمان داشته باشیم فرکانس های ما مثبت می شود و چیزهای مثبت را جذب می کنیم و اگر منفی نگر باشیم و تصور کنیم که کارمان جواب نمی دهد فرکانس ما منفی شده و پدیده ها و نتایج منفی جهان به سراغ ما می آیند. برای توجیه این حالت نیز از قوانین فیزیکی هم استفاده می کنند.
مشکل این است که مثبت اندیشی باعث می شود که ما چشم خود را بر مشکلاتی که وجود دارد ببندیم و نخواهیم برای آنها چاره ای بیاندیشیم. تا وقتی مشکل را به عنوان مشکل شناسایی نکنیم هیچ گاه به سمت ارائه راه کار برای آن نمی رویم. فقط از آن چشم پوشی می کنیم و امیدواری قبلی خودمان را ادامه می دهیم.
در هر کاری باید احتمال دهیم که فلان خطرات و نقص ها وجود دارد و اگر به آنها توجه نکنیم احتمال شکست هم وجود دارد. فردی که اصرار دارد مدام حالت مثبت ذهنی اش را حفظ کند تا در دام افکار منفی نیفتد هیچ گاه نمی تواند به طور منطقی این موانع را پیش بینی کند. زیرا قدرت تفکر منطقی و بی طرفانه خود را از دست داده است.
خانمی را می شناختم که ادعا می کرد قانون جذب بر روی او خیلی اثر گذاشته است و شروع کرده است به این فکر که بهترین مردان جذب او می شوند…مردانی پولدار و جذاب و خوشتیپ… او به قدری غرق در این فکر بود که هیچ گاه واقعا مشکلات اساسی اش را نمی دید و تصور می کرد مردم مشکل دارند. او حتی به وضع ظاهری خود هم نمی رسید و می گفت نیازی به ظاهر نیست و ارتعاشات بالای من خودش بهترین مرد را جذب می کند و او فقط درون مرا خواهد دید. از اخلاق و رفتارهای زننده اش هم نگویم. او نگران بود که مبادا لحظه ای به فکر نقاط منفی وجودش بیفتد و نکند فردی واقعا جذب نشود….بنابراین سعی می کرد همیشه به چیزهای خوب فکر کند و در آخر هم همان طور که پیش بینی می شود نتیجه ای نگرفت و آخر سر هم به قانون جذب بد و بی راه گفت و اینکه قانون جذب کار نمی کند و وقتش را هدر داده است…

سوال اینجاست که مگر از چه چیزی می ترسید که مدام سعی می کنید حالت ذهنی خود را مثبت نگه دارید و همه چیزهای منفی را انکار کنید؟ حتی با وجود انکار شما، آن چیزهای منفی همچنان وجود دارند. خودتان را گول نزنید…حتی اینکه عمدا به آن چیزهای منفی نگاه کنید واقعا باعث نمی شود در زندگی شما اتفاق بیفتند…
شما تا به حال چند بار در زندگی تان به بدترین احتمالات ممکنه فکر کرده اید ولی رخ نداده؟ تا کسی دیر به خانه می رسد احتمال مرگ او را می دهید و کلی نگران می شوید ولی آیا با فکر شما او واقعا مرده؟ تا به حال چندین بار انتظار منفی و بد از کاری داشتید ولی نتیجه آن قدر هم بد نبوده است؟ برعکس، تا به حال ممکن است هزاران بار نسبت به پدیده ای امیدوار بوده اید و شب و روز برای آن ذوق می کردید ولی نتیجه کار افتضاح شده است… بنابراین آن قدر ها هم که فکر می کنید حوادث بیرونی معلول افکار و نیتهای شما نیستند و از روندی معقولانه پیروی می کنند.
البته منکر این قضیه نمی شوم که تفکر مثبت می تواند انگیزه و انرژی را در ما بیشتر کند و فرصت های خوب را بهتر بشناسیم و افکار منفی هم کم کم نیروی محرکه ما را تحلیل برده و حتی با وجود رخدادهای خوب، نتیجه بد از آنها می گیریم و خودمان را غمگین می کنیم. ولی قرار نیست این حالت به وسواس ذهنی تبدیل شود. در نوعی از وسواس، شخص تصور می کند اگر به لباس مرده دست بزند خودش هم به مرگ بدی دچار می شود. این حالت در مورد رعایت افراطی قانون جذب هم دیده می شود و شخص تصور می کند اگر واقعا به چیزی مثبت یا منفی فکر کند همان چیز رخ می دهد.
مشکل دیگر تبعیت از مثبت اندیشی بیش از حد این است که هر اتفاقی برای ما بیفتد آن را ناشی از محبت کائنات می بینیم و تصور می کنیم جهان آن را به خاطر تفکر مثبتمان به ما فرستاده. برای مثال خانمی دیگر که منتظر مرد رویایی اش بود با اولین نشانه هایی که در مردی جوان در نزدیکی محل کارش مشاهده کرد تصور کرد او همان نیمه گمشده اش است ولی پس از چند مدت متوجه شد که آن تصورات فقط ناشی از ذهن خودش بوده و با شناخت بیشتری که از آن فرد کسب کرد فهمید نه تنها مرد رویاهایش نیست بلکه بی شباهت به توده ای زباله نیست.
هیچ کدام…سعی کنید باور خود به قضایا را خنثی کنید…مشابه کاری که در مدیتیشن انجام می دهید و تنها به قضایا شاهد می مانید….تلاش کنید چیزها را از دریچه واقعیت ارزیابی کنید
و با حفظ فاصله بین و آنها به بررسی دقیق ابعاد مختلف آن بپردازید. به خوبی ببینید برای مشکلات شما چه راه کارهای منطقی وجود دارد؟ نکات مثبت و منفی فلان راه کار چیست؟ چه اقدام هایی را باید در کوتاه مدت و دراز مدت انجام دهید تا به نتیجه برسید؟
برای مثال، مورد آن خانم اولی که به دنبال مرد رویاهایش بود را مثال میزنم. او به دنبال فردی تحصیل کرده و مهربان، جذاب و ثروتمند و خوش تیپ بود. اول باید بررسی کند ببیند آیا همه این فاکتورها برای ازدواج مهم هستند؟ جذاب و خوش تیپ بودن بیش از حد یک مرد چه مشکلاتی را می تواند در پی داشته باشد؟ آیا لازم نیست در کنار آن از اخلاقیات کافی برخوردار باشد تا زنان دیگر او را به چنگ نگیرند؟
سپس باید خودش را ارزیابی کند و ببیند چرا آن مرد باید او را بپسندد؟ شاید لازم باشد اصطلاحاتی در خودش ایجاد کند. برای مثال تحصیلاتش را ارتقا دهد تا احتمال آشنایی با فردی تحصیل کرده برای او فراهم شود. روی ظاهر خود کار کند و اگر کاهش یا اضافه وزن، پوست آکنه زده و … دارد مشکل را رفع کند تا کمی به جذابیتش اضافه کند. اگر اخلاق بدی دارد روی خود کار کند و سخندانی یاد بگیرد.
سپس باید خیلی واقع بینانه ببیند احتمال ملاقات با چنین مردی چه قدر است؟ مثلا اگر ایران زندگی می کند و عاشق مردی سرخپوست است شاید لازم باشد به کشوری برود که حداقل دو تا سرخپوست هنوز وجود داشته باشند. یا اگر فردی منزوی و خانه نشین است ارتباطات اجتماعی اش را زیاد کند تا از بین انسان های مختلفی که می بیند یکی از آنها را که به معیارهای خود نزدیک می یابد انتخاب کند. البته باید قبلش مطمئن شود که طرف مقابل هم به او نظر دارد و کشش دوطرفه است.
از همه اینها سخت تر حفظ رابطه است و خودش به مباحث طولانی جداگانه ای نیاز دارد و از حوصله این سایت خارج است.
دید منطقی و خنثی به شما کمک می کند تا نه تنها منطقی ترین و بهترین تصمیمات را بگیرید و نقاط ضعف خود را هم بشناسید و رفع کنید بلکه به شما شهامت و قدرت این را هم می دهد که اگر حس کنید راهتان غلط است آن را اصلاح کنید و یا به دور بیاندازید و با تجربه کسب شده، قدم های موثرتری بردارید.