

سلام. ماجرای من مربوط به ۲ سال پیش می شود. وقتی دانشگاه را تمام کردم پدر و مادرم اصرار داشتند هر چه زودتر ازدواج کنم. خاستگار به درد بخوری هم نداشتم و چون هنوز سن من کم بود و اصلا آمادگی تشکیل یک زندگی جدید را نداشتم به استرس زیادی دچار شدم. استرس شدید من باعث بیماری ام شد به طوری که بی خودی گریه می کردم و یا حوصله ای برای انجام کارهای روزمره نداشتم. نمی دانستم اصلا چرا دانشگاه رفتم چون اگر قرار است سر کار نروم پس تحصیلات من به چه دردی می خورد. دوست داشتم مدتی کار کنم و همسر دلخواهم را از محیط کارم انتخاب کنم. به هر حال آرزوی من برآورده نشد.
یک روز بعد از خواندن نماز به درگاه خدا التماس کردم که اگر مقدر کرده من ازدواج کنم پس همسر خوبی به من بدهد. واقعا دلم شکسته بود و هیچ وقت آن طور گریه نکرده بودم. استرسم از بین رفته بود. وقتی شب خوابیدم مردی را در کنار دیدم که شبیه پسر عمویم بود ولی نورانی بود و بال داشت. من با او خیلی صمیمی شده بودم در حالی که در دنیای واقعی هیچ وقت با هم صحبت نمی کردیم چون او هم مرد مومن و پاکدامنی بود و با زنها کاری نداشت. وقتی بیدار شدم از خودم پرسیدم خواب من چه معنایی دارد؟ پسر عموی من که از من خاستگاری نکرده است. واقعا دوست داشتم او همسر من شود. به مادرم گفتم خیلی وقت است خانه عمویم نرفته ایم. او گفت سر فرصت خانه آنها هم می رویم. او تعجب کرده بود که چرا یک مرتبه دلم برای عمویم تنگ شده است. آخر هفته خانه عمویم رفتیم. وقتی پسرعمویم را دیدم دلم ریخت و قلبم شدید شروع به تپیدن گرفت.
تمام مهمانی سرم پایین بود. چند قطره اشک از چشمهایم آمد و احساس کردم پسر عمویم آنها را دید. نگاه او نگران بود. ناخودآگاه به او خیره شدم. ولی سرم را پایین انداختم. شام را خوردیم و برگشتیم. عمویم زنگ زد و گفت آیا دختران ناراحت چیزی است؟ چرا امشب حالش خوب نبود؟ مادرم گفت چیزی نیست. چند روز بعد پدرم به همراه عمویم به خانه ما آمدند و من ناخودآگاه عمویم را در آغوش گرفتم. او خیلی از من خوشش آمد. تابلو مهربان شده بودم ولی دست خودم نبود. پدرم در مورد فلان خاستگار از او سوال کرد تا ببیند مرد مناسبی برای من است یا نه. عمویم گفت مگر دخترتان می خواهد ازدواج کند؟ پدرم گفت بله. عمویم فکری کرد و گفت چرا به غریبه زن می دهید؟ پسر من مدتی است که از دختر شما خوشش آمده. عقد دختر عمو و پسر عمو را در آسمان بسته اند. من خوشحال شدم. عمویم خوشحالی من را در چشمانم دید و او هم خندید. بعد از چند ماه هم با پسر عمویم که در خواب دیده بودم ازدواج کردم. نمی دانستم می شود همسر آینده را در خواب دید ولی خدا صدای دعا و زاری من را شنید و مرد خوبی سر راهم گذاشت. الان هم دو سال است با او زندگی می کنم و واقعا اخلاق او مانند فرشته ها است و به همین خاطر من او را در خواب به شکل فرشته ها دیده بودم.
نویسنده: مبینا
سلام خیلی زیبا و دلنشین بود.
سلام مبینا جون…..واقعا زیبا نوشتید ولی من قبلا این داستان را خواندم. ..شما این تجربه را قبلا برای سایت دیگه ای یا مجله ای فرستادید
با سلام.
داستان ها و تجارب ارسالی به سایت حتما بررسی می شوند که از جای دیگری کپی نشده باشند و یا فقط انحصاری این سایت نوشته شده باشند. البته تجارب ماورایی معمولا شبیه هم است و مشترکات زیادی دارد. ممنون از توجه شما
موفق باشید