

از دیرباز افراد خردمند و هوشمند به داشتن غم های درونی متعدد شناخته می شدند و شادی آنها فقط در ظاهر بوده است.
اگر غم را چو آتش دود بودی جهان تاریک بودی جاودانه
در این گیتی سراسر گر بگردی خردمندی نیابی شادمانه
البته نوع ناشادمانی آنها با افراد دیگر تفاوت دارد و یک فرد باهوش ممکن است با اینکه پولدار و اجتماعی باشد ولی همچنان ناراحت باشد.
افراد باهوش تمایل زیادی برای بررسی و آنالیز و تجریه و تحلیل وقایعی که در اطراف آنها رخ می دهد دارند و این کار باعث خستگی ذهنی آنها می شود مخصوصا اگر چیزی که به آن فکر می کنند ناراحت کننده بوده و نتیجه بدی داشته باشد.
حتما شنیده اید که می گویند “خوش به حال دیوونه که همیشه خندونه”. هر چه قدر فردی درک کمتر داشته باشد کمتر ذهن خود را درگیر مسائل مختلف می کند و فقط به دل خوشی های خود می پردازد. البته این شادمانی احمقانه و از سر غفلت با شادی درونی که مراقبه گران احساس می کنند تفاوت دارد.
وقتی فرد هوشمند از نیات و مقاصد ناخالصانه دیگران خبردار می شود همان کافی است تا امیدش را به آنها از دست بدهد و به لاک تنهایی خود بسنده کند. حالا فرض کنید مسائلی همچون پرسش های فلسفی و مشکلات جهانی و سوالات پاسخ داده نشده هم به آنها اضافه شود. در این صورت فرصتی برای شادمانی فرد خردمند باقی نمی گذارد.
کسانی که باهوش و خردمند هستند دقیقا می دانند که چه می خواهند و به کمتر از آن راضی نمی شوند. بنابراین چندان از موفقیت های زودگذر و کم خوشحال نمی شوند.
همچنین گاهی ایده پردازی آنها به قدری قوی است که ممکن است با امکانات و مردمان ناپخته اطراف آنها قابل اجرا شدن نباشد و به ناامیدی آنها اضافه کند.
افراد هوشمند در مورد کارها و رفتارهای خود بسیار سخت گیر هستند و تک تک اعمال خود را آنالیز می کنند. آنها به قدری سختگیرانه عمل می کنند که ممکن است تصور شود عمدا در حال تنبیه خود هستند. برای مثال ممکن است اواسط شب از خواب بیدار شوند و یاد کاری که چند سال پیش اشتباها مرتکب شدند بیفتند و خودشان را سرزنش کنند. همه اینها مانع از خوشحالی افراد باهوش می شود.
افراد هوشمند به دنبال چیزی فراتر از استانداردها و الگوهای عادی این جهان هستند. برای آنها دنبال کردن اهدافی که برای افراد عادی شادی آور است خسته کننده بوده و مدام به فکر اجرای ایده های جدید و نو هستند.
آیا گاهی حس کرده اید که به این جهان تعلق ندارید و مردم شما را درک نمی کنند؟ پس چگونه در جهانی که احساس تعلق به آن را هم ندارید احساس خوشحالی کنید؟
درست است که افراد باهوش نیاز کمتری به گفتگو با افراد دیگر دارند ولی این بدین معنی نیست که به روابط اجتماعی نیازی ندارند. آنها فقط نمی توانند افرادی در سطح خود را پیدا کنند بنابراین چاره ای جز تنهایی که خود ملال آور است ندارند.
چه چیزی بهتر از اینکه بتوانند فردی هم فکر خود را پیدا کرده و در محلی آرامش بخش به گفتگو و تبادل نظر با او بپردازند؟ ولی آنها علاقه ای به مکالمات ساده مثلا در مورد غذا و آب و هوا و …. ندارند. بنابراین اگر یکی از اعضای خانواده شما علاقه ای به مهمانی های بی محتوای دور همی ندارد و ترجیح می دهد کتاب بخواند و یا تنها بماند فورا به او برچسب افسرده بودن نزنید. برای او کسب علم و تنهایی در خلوت خود برای تفکر بیشتر از هر مهمانی ای لذت بخش تر است.
افرادی که دارای ضریب هوشی بالا هستند بیشتر در معرض ابتلا به اختلالاتی چون هراس اجتماعی، اضطراب، دو شخصیتی و … هستند و می تواند اثر جانبی هوش سرشار و ذهن فوق العاده آنها باشد.
حتی اگر فرد باهوشی به این اختلالات دچار نباشد ممکن است به پدیده ای به نام افسردگی فلسفی دچار باشد و شب و روز در این فکر باشد که معنای زندگی، مرگ و هدف کل هستی چیست. همین موضوع می تواند شادمانی را از فرد بگیرد و گاهی خودش را پوچ فرض کند که این بیشتر به نقص در علوم فلسفی و معرفتی بازمیگردد.