

ذهن انسان بهطور عجیبی به ناشناخته کشیده میشود. چیزهایی که توضیح روشنی ندارند، جاهای تاریک، سؤالهای بیپاسخ، رازها، اتفاقات مبهم و هر آنچه کامل فهمیده نشده، توجه ما را بیشتر از امور روشن و قابل پیشبینی جلب میکنند. این گرایش آنقدر عمیق است که هم در ترس دیده میشود، هم در کنجکاوی، هم در مذهب، هم در علم، و هم در هنر. اما چرا؟ چرا ذهن بهجای قانع شدن به دانستهها، مدام به سمت ناشناختهها میرود؟
اولین پاسخ را باید در ساختار بقا محور مغز جستوجو کرد. برای اجداد ما، ناشناخته بهمعنای خطر بالقوه بود. هر صدای نامعلوم در تاریکی، هر حرکت ناشناخته در بوتهها، میتوانست تهدیدی واقعی باشد. مغزی که به ناشناخته توجه نمیکرد، شانس زنده ماندنش کمتر بود. به همین دلیل، مغز انسان یاد گرفت که چیزهای مبهم را مهمتر از چیزهای عادی علامتگذاری کند. این گرایش هنوز هم در ما باقی مانده، حتی اگر دیگر در جنگل زندگی نکنیم.
اما نکته مهم این است که توجه به ناشناخته فقط از ترس نمیآید. کنجکاوی هم نقش اساسی دارد. مغز ما طوری طراحی شده که از یادگیری پاداش بگیرد. وقتی چیزی را نمیدانیم، یک شکاف شناختی ایجاد میشود. این شکاف، ذهن را ناراحت میکند و مغز برای پر کردنش انگیزه ایجاد میکند. بهمحض اینکه اطلاعات جدیدی به دست میآوریم، سیستم پاداش فعال میشود. به همین دلیل است که کشف، فهمیدن و «رازگشایی» حس خوبی میدهد.
ذهن انسان با بلاتکلیفی مشکل دارد. ندانستن، احساس ناامنی ایجاد میکند. ناشناخته، ذهن را در حالت تعلیق نگه میدارد. نه میتوان آن را رد کرد، نه میتوان آن را کنترل کرد. این حالت تعلیق، انرژی روانی زیادی مصرف میکند. یکی از راههای مغز برای کاهش این فشار، نزدیک شدن به ناشناخته و تلاش برای فهم آن است. حتی اگر نتیجه نهایی کاملاً دقیق نباشد، داشتن یک توضیح ناقص، برای ذهن راحتتر از ندانستن مطلق است.
همین موضوع توضیح میدهد که چرا انسانها به باورهای ماورایی، نظریههای توطئه یا روایتهای ساده از پدیدههای پیچیده گرایش دارند. وقتی پاسخ علمی سخت، مبهم یا در دسترس نیست، ذهن ترجیح میدهد یک داستان قابل فهم بسازد. این داستان ممکن است درست نباشد، اما شکاف ندانستن را پر میکند. در اینجا، گرایش به ناشناخته با نیاز به معنا گره میخورد.
از نظر تکاملی، کسانی که جرات نزدیک شدن به ناشناخته را داشتند، مزیتهایی به دست آوردند. کشف سرزمینهای جدید، منابع تازه، ابزارهای نو و راهحلهای خلاقانه، همگی نتیجه کنجکاوی نسبت به چیزهایی بود که قبلاً شناخته نشده بودند. البته این کنجکاوی همیشه بیخطر نبود، اما در مجموع به پیشرفت گونه انسان کمک کرد. بنابراین، گرایش به ناشناخته فقط یک ضعف نیست، یک توانایی هم هست.
اما ذهن فقط به سمت ناشناختههای بیرونی نمیرود. ناشناختههای درونی هم جذاباند. احساسات مبهم، رؤیاها، حالتهای ذهنی خاص، تجربههای معنوی یا لحظات عمیق سکوت، همگی نمونههایی از ناشناخته درون هستند. وقتی ذهن با چیزی درون خودش روبهرو میشود که نمیتواند بهراحتی نامگذاری کند، توجهاش بیشتر میشود. اینجاست که فلسفه، عرفان و روانشناسی شکل میگیرند.
ناشناخته اغلب با امکان همراه است. چیزی که هنوز مشخص نشده، میتواند هر چیزی باشد. این فضای باز، برای ذهن هم ترسناک است و هم هیجانانگیز. در مقابل، چیزهای کاملاً شناختهشده محدودند. وقتی میدانیم دقیقاً چه چیزی در انتظارمان است، جایی برای تخیل باقی نمیماند. ناشناخته به تخیل اجازه نفس کشیدن میدهد.
رسانهها، داستانها و هنر بهخوبی از این ویژگی ذهن استفاده میکنند. فیلمهای معمایی، ترسناک یا علمیتخیلی، معمولاً اطلاعات را قطرهچکانی میدهند. هرچه کمتر بدانیم، بیشتر جذب میشویم. این تکنیک دقیقاً روی گرایش طبیعی ذهن به ناشناخته سوار میشود. مغز نمیتواند نیمهکارهها را رها کند؛ میخواهد بداند آخرش چه میشود.
نکته مهم این است که گرایش به ناشناخته همیشه بهمعنای جستوجوی حقیقت نیست. گاهی فقط دنبال برانگیختگی هیجانی هستیم. ناشناخته ضربان قلب را بالا میبرد، توجه را تیز میکند و احساس زنده بودن میدهد. به همین دلیل است که بعضی آدمها به ترس، خطر یا تجربههای شدید علاقه دارند. ناشناخته، سیستم عصبی را بیدار میکند.
با این حال، این گرایش اگر بدون تعادل باشد، میتواند مشکلساز شود. ذهنی که بیشازحد درگیر ناشناختههاست، ممکن است در اضطراب، خیالپردازی افراطی یا باورهای غیرواقعی غرق شود. به همین دلیل است که مغز همزمان با گرایش به ناشناخته، مکانیزمهایی برای بازگشت به واقعیت دارد. انسان سالم کسی است که بتواند بین کنجکاوی و زمینگیر نشدن تعادل برقرار کند.
فرهنگ و تربیت هم روی این گرایش اثر میگذارند. بعضی فرهنگها ناشناخته را مقدس میدانند، بعضی آن را خطرناک. بعضی افراد از کودکی تشویق شدهاند سؤال بپرسند، بعضی دیگر یاد گرفتهاند از ابهام بترسند. اما در همه انسانها، این کشش پایهای وجود دارد، حتی اگر سرکوب شده باشد.
در نهایت، ذهن به ناشناخته گرایش دارد چون ناشناخته آینهای است که ذهن خودش را در آن میبیند. ما همه با ندانستن شروع میکنیم و هیچوقت به دانستن کامل نمیرسیم. ذهن با حرکت به سمت ناشناخته، در واقع تلاش میکند مرزهای خودش را بشناسد. شاید به همین دلیل است که وقتی همهچیز بیشازحد قابل پیشبینی میشود، احساس خستگی و پوچی میکنیم.
ناشناخته یادآور این است که هنوز چیزی برای فهمیدن هست، هنوز راهی برای رفتن وجود دارد. این حس، حتی اگر همیشه به پاسخ نرسد، موتور حرکت ذهن انسان است. ذهنی که به ناشناخته کشیده نمیشود، زنده نیست؛ فقط تکرار میکند.