

من از بچگی عاشق پسری به اسم آرمان بودم. آرمان پسر عمویمه و از همون بچگی با هم بزرگ شدیم. اون پسر خوشتیپه، مهربونه و با استعداده. من از همون اول عاشقش شدم. ولی اون به من علاقه ای نداشت. همیشه با دخترهای دیگه بود و من رو فقط به عنوان یه دوست می دید. من خیلی ناراحت بودم و نمی دونستم چیکار کنم. چند سال بعد، آرمان با یه دختری ازدواج کرد. من خیلی دل شکسته شدم و فکر می کردم که دیگه هیچ وقت نمی تونم اون رو فراموش کنم. من دنبال راهی بودم که اون رو فراموش کنم. یه روز توی اینترنت خوندم که بعضی از آدما می تونن رویاشون رو کنترل کنن. من تصمیم گرفتم که این کار رو امتحان کنم.
بعد از مدتی تمرین، بالاخره تونستم رویام رو کنترل کنم. یه شب آرمان رو توی خواب دیدم. اون توی خواب خیلی مهربون و دلسوز بود. ما با هم حرف زدیم و من حس خیلی خوبی داشتم. بعد از اون، هر شب آرمان رو توی خواب می دیدم. ما توی خواب با هم زندگی می کردیم و من حس می کردم که بالاخره اون رو به دست آوردم. ولی یه شب، اتفاقی افتاد که زندگی من رو تغییر داد. توی خواب، دیدم که اون با زنش دعوا می کنه و حرفای زشتی میزنه. این قسمت رویا کنترل خودم نبود. من از دیدن این صحنه شوکه شدم. نمی تونستم باور کنم که اون می تونه اینقدر بی رحم باشه.
وقتی از خواب بیدار شدم، حس بدی داشتم. متوجه شدم که اون توی واقعیت هم آدمی نیست که من فکر می کردم و شنیده بودم مشکلات زناشویی دارن. اون مردی بی احساس و خودخواه بود. از اون شب به بعد، دیگه اون رو توی خواب ندیدم. فهمیدم که عشق من به آرمان یه توهم بود ومردی نبود که من فکر می کردم. وقتی یه بار دیگه خود به خود اومد تو خوابم خیلی حس انزجار داشتم بهش و دوست داشتم زودتر از خواب بیدار شم چون حالم بد میشد ازش.
بعد چند سال الان با یه مرد دیگه ازدواج کردم و زندگی خوبی دارم. آرمان رو فراموش کردم و به آینده امیدوارم. این فراموشی و درک رو مدیون رویاهام هستم که باعث شد حس واقعیم رو بفهمم.