

تجربه زیر مربوط به مردی است که در نوجوانی از بالای پل گلدن بریج به قصد خودکشی پریده بود ولی نجات یافت و سال ها بعد تجربه خود را در یوتیوب به اشتراک گذاشت. تجربه او را به طور خلاصه از زبان او بیان می کنیم:
من وقتی نوجوان بودم مشکل دوقطبی داشتم و در شرایط روحی روانی سختی به سر می بردم. من به جایی رسیده بودم که اجازه دادم افکار من تبدیل به اعمال من شود و این بزرگترین اشتباه من بود. افکار منفی من به قدری قدرتمند شده بود که مایل بودم ویرانگری آنها را به طور عملی انجام دهم. من دردهای خود را در درون خود ساکت کرده بودم و با کسی حرف نمی زدم و این هم از اشتباهات دیگر من بود. شاید به این خاطر با کسی حرف نمی زدم چون فکر می کردم کسی به من اهمیت نمی دهد و باری بر دوش دیگران هستم. فکر می کردم خانواده من با مردن من خوشحال می شوند و چه قدر احمق بودم که این طور فکر می کردم چون هر کس اگر بداند با خودکشی کردن، چه زجری به خانواده خود می دهد هیچ وقت آن را انجام نمی دهد.
روزی که قرار بود خودکشی کنم بالای تخت پدرم رفتم. او با غریضه پدرانه خود متوجه شد که حال من خوب نیست و از خواب بیدار شد. وقتی بیدار شد به او گفتم پدر، دوستت دارم. او گفت من هم تو را دوست دارم….ولی الان ساعت ۶ صبح است…
از خانه بیرون آمدم تا به پلی که تعداد خودکشی های سالانه بر روی آن بالاست بروم. سوار اتوبوس شدم. حال من واقعا بد بود ولی هیچ کس به من اهمیت نمی داد. کسی از من نمی پرسید پسر بچه، چه مشکلی داری؟ فقط دیدم دو نفر در کنار من دارند در مورد من پچ پچ می کنند. وقتی از اتوبوس پیاده شدم و در خیابان راه رفتم بعض در گلویم ترکید و شروع کردم به گریه کردن ولی باز هم کسی اعتنا نکرد. وقتی به بالای پل رسیدم قبل از آنکه از روی آن بپرم دو دور روی پل راه رفتم و گریه می کردم. ای کاش کسی جلوی من را می گرفت و با من صحبت می کرد ولی انگار وجود نداشتم. حتی دو نفر سرباز که در آنجا مشغول گشت زنی بودند تا مانع خودکشی احتمالی افراد شوند به من نگاه هم نکردند. وقتی شهامت پیدا کردم، خود را از دستگیره پل آویزان کردم و دست چپ من آخرین اندامی از بدن من که از پل جدا می شد. درست در همان لحظه بود که پشیمان شدم و از ته دل کمک خواستم. از شانس خوبم بدن من طوری وارد آب شد که آسیب چندانی ندیدم. فقط پاهایم را حس نمی کردم. یک زن متوجه خودکشی من شد و بلافاصله به اورژانس زنگ زد. من زنده ماندم چون آن زن به داد من رسید. وقتی اورژانس رسید عملیات نجات من را شروع کردند. یک نفر از کارمندان اورژانس به من گفت می دانی چند نفر تا به حال با پریدن از این پل خودکشی کرده اند؟ من گفتم برایم مهم نیست بدانم. او گفت ولی من به تو می گویم. حدود ۵۸ نفر تا به حال با خودکشی از روی این پل مرده اند و تو اولین موردی هستی که زنده مانده ای…
وقتی در بیمارستان بودم پدرم آمد و من بلافاصله گفتم پدر…متاسفم…
او گفت: نه…من متاسفم…
هر دوی ما گریه کردیم و من آن روز را هیچ وقت فراموش نمی کنم. آسیب دیدگی من در حد شکستن چند مهره از ستون فقرات بود که بعد از سال ها درمان، خوب شد و الان فقط چند میلی متر جا به جایی در ستون فقرات دارم.
من به همه کسانی که قصد خودکشی دارند می گویم که اجازه ندهند افکار آنها تبدیل به اعمال آنها شود. چیزها ممکن است خیلی بد شود و الان باز هم گاهی شرایط زندگی برایم سخت می شود ولی یاد گرفته ام که زندگی ام را مدیریت کنم. من یاد گرفته ام که کارهای روتین خود را سر ساعت خاصی انجام دهم…روزانه ورزش کنم چون حال من را تا ساعت ها خوب می کند و حتما یکی از اعضای خانواده خود را برای چند ثانیه هم که شده در آغوش بگیرم چون اثر آن هم برای مدتی باقی می ماند. اگر دردی دارید هیچ وقت در درون خود نریزید و با کسی که مورد اعتماد شماست درد و دل کنید و کمک بگیرید. سکوت نشان دهنده عمیق دردهاست و نقطه ای است که بزرگترین آشوب ها از آن برمی خیزد.