

سلام خدمت مسئولین محترم و ادمین گرامی و نیز همه دوستان گلم
خانم بوشهری مطلبی را در مورد آگاهی افرادی از زمان مرگشان ارسال نمودند که جالب بود من با خواندن مطلب یاد لحظات و روزهای آخر عمر مادر بزرگ عزیزم افتادم که شاید گفتنش خالی از لطف نباشد.
مادر بزرگ مادری من فردی ساده و دوست داشتنی بود.من به او علاقه زیادی داشتم و او نیز مرا دوست داشت.یادمه همیشه در سفرهای خانوادگی او نیز با ما بود و حضور وی سفر را برایمان لذت بخشتر میکرد.در سال هشتادو هشت که اواخر خدمت سربازیم بود دو هفته ای مرخصی گرفتم و با یکی از دوستانم که شمالی بودند به عروسی پسرخاله اش در شمال رفتم که خیلی خاطره انگیز بود یک هفته بعد که قصد برگشت به تهران را داشتم برادرم تماس گرفت و گفت ما در فلان شهر شمال هستیم بیا اینجا.من نیز به آنجا رفتم دو خاله بهمراه خانواده شان نیز همراه خانواده من و البته مادربزرگم آنجا بودند.مدتی بود ریه های مادربزرگم آب آورده بود و من خیلی ناراحت بودم.وقتی دیدمش بغلش کردم و حالش را پرسیدم حال خوبی نداشت شبها نمیتوانست بخوابد و برای غذا خوردن هم در ویلا میماند ونمیتوانست همراه دیگران به رستوران برود.این شد که منهم اشتهای خوردن نداشتم و با او میماندم.ما مردها طبقه دوم ویلا میخوابیدیم و زنها پایین یک شب به پایین آودم دیدم بنده خدا مادربزرگم روی مبل نشسته و نمیتوانست بخوابد ولی به من دلداری میداد که خوبم تو برو بخواب پسرم.خلاصه هنگام بازگشت با اتوموبیل پسرخاله ام همراه همسرش بود.پسرخاله ام فردی دنیا پرست بود مادربزرگم که هوای بیرون برایش سنگین بود چندبار به گفته بود که کولر بگیرد ولی نکرده بود مادرم و خانواده ما خیلی نگران حال وی بودیم که من فهمیدم مادربزرگم میخواهد با ما باشد جایی نگه داشتیم و آمد صندلی جلو نشست و گفت کولر بگیرم و گرفتم بنده خدا چقدر دعایم کرد وقتی فهمیدم پسرخاله ام چقدر باعث رنجش وی شده شدیدا عصبی شدم و تا به امروز هنوزهم از وی متنفرم.وقتی رسیدیم حالش بقدری بد بود که مستقیما به بیمارستان بردیمش.من فردایش به ملاقاتش رفتم و دیدم که حالش بهتر است و در حال صحبت با خاله ام است و خاله ام میگفت هذیان میگوید من با او صحبت کردم و مواردی میگفت که گویی از احوالات این عالم و آن عالم باخبر است سراغ خاله دیگرم را میگرفت و میگفت چرا نیامده و بقیه بدروغ میگفتند تا یکی دوساعت دیگه میاد ولی مادربزرگم با حالتی خاص به جایی نگاه میکرد میگفت من دارم میبینمش فلان جاست و درگیر مشکل خاصی است و نمی آید ما خبر نداشتیم کجاست و نیز میگفت من فردا شب دیگر نیستم من گفتم تو حالت خیلی خوب است این چه حرفیست موقع خداحافظی بعداز روبوسی دستم را ول نمیکرد و اشک میریختو میگفت عروسیت را ندیدم پسرم من بغض کردم و آنجا را ترک کردم دلم گرفته بود.فردای آنروز اول ماه رمضان بود و منو خواهرم میخواستیم افطار کنیم که صدای شوم تلفن باعث شد با ترس هردو به هم نگاه کنیم و بعداز برداشتن گوشی صدای آشنایی که بارها ازین طریق شنیده بودم بند دلو را پاره کرد مادرم بودم که با گریه همراه شیون دیگران به ما خبر فوتش را داد.و مادرم میگفت از صبح حالش بقدری خوب بود و بشاش بود که فکر کردیم سلامتیش را بازیافته ولی میگفت فلانی و فلانی و خیلی از بستگان متوفی دیگر منتظرم هستند من باید بروم رهایم کنید تا آماده شوم.خدا تمام رفتگان را رحمت کند.من در چند مورد شاهد بودم که شخصی که حالش بد بوده و رو به احتضار بیکباره ساعات و یا روزهای آخر کاملا بشاش و نورانی شده و گویی کاملا سلامت شده ولی خودشان میدانستند که در حال رفتن هستند و چون آرامش و لذت رهایی از بندهای تن را تجربه میکردند بسیار رضایتمند بوده و در رفتن حتی عجله داشتند.بله زمامی که شخصی در اثر بیماری مدت دار و لاعلاج به استقبال مرگ میرود روح و کالبد اثیریش در اثر قطع بندهای رابط با جسم به اصل و حقیقت خود نزدیکتر شده و شادی نابی را تجربه میکند.البته در این میان اشخاص دنیا دوست حالتی از غم عمیق دارند و با مرگ مبارزه میکنند و چون وابسته اند گاهی روزهای متمادی بندهایشان پاره نمیشود ولی نهایتا با دردی عمیق تسلیم میشوند و احتضار یا جان کندن سخت بعضی ها به همین خاطر است البته خداوند همیشه منبع رحمت است و در این حالت نیز لحظه سخت جان کندن تا حدودی کالبد اثیری شخص را که مرکز این ادراکات میباشد پاک و بارش را در دنیای پس از مرگ کاهش میدهد.لحظه انتقال از این دنیا در اظهارات ارواح بسیار شنیدنی و جالب است شاید اگر مدد یا فرصتی شود پستی در این مورد میگذارم با تشکر.
سلام به آقای محمد.و
خدا بیامرزه مادر بزرگ عزیزت را و بهشت نصیبش باشد🌹🌹🌹
مادر بزرگ شما خانم بسیار با ایمانی بوده اند که اینقدر بشاش و خوشحال به استقبال مرگ خود رفته اند.و آزاد از هر نوع تعلقات دنیوی بوده اند.
تجربه جالبی بود .
موفق باشید.
خیلی ناراحت شدم. یاد عموی خودم افتادم. موقع مرگ اشک خوشحالی میریخت. نمیدونم چه حسی داشت و چی میدید. ای عجب
سلام به صحرای گرامی
ممنون از همدردیتون.خدا تمام رفتگان را بیامرزد.مطلبی که با خوندن نظر شما یادم اومد اینه که من هروقت میرم سر مزار مادربزرگم و از مشکلات دنیا و بعضا خطاهای خودم دلگیر و سردرگمم به عکس حکاکی شده سنگش که نگاه میکنم متوجه خوشحالی و یا ناراحتیش در مورد خودم میشم.
سلام خانم بوشهری گرامی
ممنونم خداوند به شما و عزیزانتون سلامتی و گشایش عطا نماید و رفتگان شما و جمیع درگذشتگان نیز قرین رحمت الهی قرار گیرند.شما توصیفاتتون بسیار دقیق است شهود بالایی دارید