

این سومین داستان من است و تمام جزئیات ان ریز به ریز واقعی است و هیچ تصرفی در ان انجام نشده اشت
در داستانی قبل اشاره کردم که وقتی شش ساله بودم خواب اجنه ای را دیدم که به دور اتشی میرقصیدند و بعد از دیدن من خنده ای ترسناک حواله من کردند و در همان زمان از خواب پریدم …
حقیقتا این تنها تجربه ترسناک بچگی من نبود ،شاید خیلی از ما ایرانی ها به پتو حتی در اوج افتاب مرداد ماه علاقه وافر داشته باشیم ولی این جریان برای من بی دلیل نیست
به یاد نمی اورم دقیقا چند ساله بودم شاید حتی به مدرسه نرفته بودم که خواب عجیبی دیدم که به یاد اوردن ان برای من بعد از این سالها سخت است ولی تصاویر هیچوقت از بین نمیروند بلکه جزئیات خود را ازدست میدهند
در خواب دیدم موجودی که برای من در ان سن ترسناک بود و رنگ پوستش مشکی بود (متاسفانه جزئیات را به یاد نمی اورم درباره صورت او) از تخت من تنه اش را بالا کشید و محکم پایم را با دستی سیاه و ناخن های دراز گرفت و با خنده ای وحشتناک تلاش کرد مرا به زیر بکشاند و دقیق به خاطر دارم از ان شب به بعد لحظه ای پتویم را از خودم دور نکردم مگر در صب و ظهر و نه حتی غروب
باید اضافه کنم من انرژی مثبت را فقط در نور احساس میکنم و احتمالا همگی بدانند که موجودیت منفی با روشنایی در تضاد اشکاری است و حتی شبانگاه احساس ارامش و قرار ندارم تا زمانی که افتاب طلوع کند و ان لحظه تمام ارامش جهان به وجودم سرریز میشود و همیشه نور را به روشنایی ترجیح میدهم
متاسفانه من خواب های تکرارب ترسناک و مبهم در این سن بیشتر میبینم خواب هایی که لحظه ای بعد فراموششان میکنم و بعد از چند بار تازه قسمت هایی بهم ریخته از انرا به خواطر می اورم مثلا مسجدی در یه روستا که با هاله ای سنگین از مه پوشیده شده و تمام ان روست با انرژی های منفی پرشده است که من وظیفه ای در قبال این انرژی ها دارم و همانطور که گفتم این خواب ها هیچگاه کامل به یادم نمیمانند یا حتی بختک که همه ما با ان اشناییمم برای من به صورت خیلی واقعی رخ میدهد یعنی با چشمان کاملا باز که در اکثر موارد قادر به کنترل بدنم هستم
یک موضوع جالب که همیشه برای دیگران به عنوان توهم بچگی یاد میشود ولی برای من نه مربوط به بازه سنی هفت تا ده سالگی است همیشه شب ها میترسیدم که قرار است من یا اطرافیانم کشته شویم همیشه وقتی سرم را روی زمین قرار میدادم صداهای ترسناک گام برداشتن میشنیدم بارها به دیگران گفته ام چون ساختمان بوده است صدای ساکنان برای من شبیه پاهای یک غول بوده است اما واقعیت این است که من از گفتن حقایق باز مانده ام وقتی توان گفتن حقیقت را نداشته باشم به منطق رو می اورم و این ترسناکتر است ،من هیچ گاه نتوانستم شبیه بقیه خیلی خوب خاطرات بچگی ام را در شب ها به یاد بیاورم یعنی تقریبا هیچ خاطره ای تا زمان ده سالگی از شب ها ندارم مگر چند خاطره اثتثنا که نام برده شد ولی همیشه ترسم را از مرگ در شب به یاد دارم وقتی همه مرا به وابستگی بیش از حد به پدر و مادرم ربط میدادند ولی من حس میکردم تمام ان گام ها را تمام ان حضور غریبه را حس میکردم و هرچه بزرگتر شدم بیشتر به خاطر اوردم و بیشتر ترسیدم شاید این حکمت خداست که خاطره ای از ان دوران ندارم
زندگی من پر از پرسش های بی جواب است که همیشه به من احساس متفاوت بودن میداد ولی هیچ وقت جرات بازگو کردن انها را با کسی نداشتم و زمانی که در عمق این افکار پیش رفتم دچار بی خوابی و ترس کشنده از شب شدم.
سلام
f.m عزیز، وابستگی به پتو را فکر کنم خیلی ها دارند 🙂 برای من که مثل سپر دفاعی در هنگام خواب است.
شاید دلیل فراموش کردن بیشتر اتفاقات مربوط به شب دوران کودکی به خاطر دخالت ضمیر ناخودآگاه شما باشد. خواسته آنها را از آگاهی شما پاک کند تا زندگی معمولی خود را به راحتی داشته باشید.
سلام ممنون از وقتی که برای مطالعه گذاشتید حقیقتا حس میکنم این روزها بیشتر از همیشه خودم را از دست داده ام شاید استرس بیش از حد کنکور این بلا را به سر من اورده ولی حتما اتفاقات اخیر را به صفحه میکشم و منتظر نظرات مفید جنابعالی هستم
سلام
f.m عزیز، کنکور استرس ندارد و با داشتن یک برنامه ریزی درسی خوب می توان در آن موفق شد. همیشه سربلند و پاینده باشید.
پتو رو خوب اومدید.راستی زندگی این عزیز کمی شبیه زندگیه منه.
سلام
تو فرهنگ خودمون هست وقتی کسی خوابیده حتی اگه ظهر تابستون باشه میگن یه رواندازی رو طرف بکشیم.من یادمه قدیمیها خیلی این مورد رو مهم میدونستن مثلا مادربزرگم.مطمئنا روی بدن خود را پوشاندن مانند حفاظی عمل میکنه که موجودات مزاحم نتونن هنگام خواب بدنمونو دستکاری کنن.اگر دقت کرده باشین خیلیها وقتی به پشت میخوابن ناخوداگاه یه دستشونو روی پیشونیشون میذارن این هم بخاطر حفاظت از چاکرای آجناست.
بله درست میفرمایید ولی برخلاف همگی این برای من یک وحشت به تمام معناس که پشتش دلیلی است و شاید این هم قسمت من باشد که بین این تعداد از ایرانی دلیلش را با گوشت و خون حس کنم حتی بعد دوازده سال
با سلام، البته یک دلیل دیگر ان هم این هست که در هنگام خواب درجه حرارت بدن پایین میاد و برای اینکه در هنگام خواب نچاییم میگویند حتی الامکان یک روانداز روی خودتان بکشید. شاید دیدن و حساس شدن روی اینجور اتفاقات و دلیل ماورایی برای آنها قائل شدن باعث میشه که این اتفاقات حضورشون دائمی بشه. هر چه کمتر دنبال دلایل ماورائی برای این حوادٍ بگردیم و کمتر بهشون اهمیت بدیم به مرور زمان کم رنگ تر میشن
باور کنید گاهی ما دنبال دلایل ماورایی نیستیم خود دلایل ماورایی به دنبال ما می ایند و البته فکر نکنم یک بچه شش ساله چیزی از ماورا بفهمد ،ممنون از مطالعه شما🌹
F.M عزیز، این مکان جایی است که راحت میتوانید راجب تجربیاتتون صحبت کنید و حتی جواب خیلی از سوالاتتون را بگیرید. احساس عجیب غریب بودن هم نکنید چون تقریبا همهمون کم و بیش مثل هم هستیم. در مورد پتو هم چیزی که برای من بشدت وحشتناکه، خوابیدن بدون پتو هست! ☺
شاید زیبایی این سایت همین باشد که احساس تنهایی نکنیم و البته درمورد پتو یک وحشت به تمام معناست و در شب کاملا حضور منفی را حس میکنم و حتی شده است که پتو از رویم افتاده است و به همین خاطر از خواب پریده ام و انرا همچون مادری به اغوش کشیده ام