

من زیاد بلد نیستم خوب بنویسم فقط خواستم مسائلی که برای پسر جوانم اتفاق افتاده رو به شما بگم چون ممکنه درد خانواده هایی مثل من باشه. من خودم خیلی مذهبی هستم همین طور همسر و دخترم. همیشه سعی می کنیم واجباتی مثل نماز و روزه رو انجام بدیم و محرماتی مثل تهمت و غیبت رو ترک کنیم. جو خانواده ما همیشه همین بوده و هست. ولی پسرم وقتی مدرسه جدید رفت بی اعتناییش به مذهب بیشتر شد در حدی که قابل تحمل نبود. هر شب با من بحث می کرد که ما مدرن فکر نمی کنیم و خیلی به دین بی احترامی می کرد. گفت میخواد دوست دختر داشته باشه. از شنیدن این کلمه گوشام سرخ شد. می خواستم یه سیلی بهش بزنم ولی آرامشم رو حفظ کردم و سعی کردم راهنماییش کنم که فایده هم نداشت.
چند بار توی خیابون پسرم با دوست دخترش رو دیدم. اون دختر والا بگم آدم بود جن بود؟ موهای قرمز کوتاه که نصفش کچل کرده. همه جای صورتش مونجوق بود و آرایش نامتعارفی داشت. شب که پسرم اومد خونه گفتم شنیدم با هیولاها می گردی. منظورم رو گرفت و گفت به تو ربطی نداره. شام نخورد و رفت. وقتی یه روز مدرسه بود رفتم اتاقش رو گشتم. دیدم توی کشوی میزش چند تا طلسم نوشته شده و یکیش با اینکه فارسی نبود ولی کلمه ابلیس رو تشخیص دادم. داخل یکی از طلسم ها هم یه زن و مرد به یه جن سجده کرده بودن. دستام می لرزید و گفتم پسرم شیطان پرست شده.
پسرم دیگه خیلی لات شده بود. دیر میومد خونه و وقتی میومد می گفت شام خورده و می رفت اتاقش. منم یه شب دلم رو به دریا زدم و رفتم پیشش. گفتم مشکلت چیه؟ دیدم روی دستش جای زخمه. اول همکاری نمی کرد ولی آخرش گفت که می خواد آزاد باشه. نمی خواد از کسی اطاعت کنه. گفتم الان مگه آزادی؟ گفت نه ولی دارم میشم. بعد رفت خوابید. خیلی نگرانش شدم. به مادرش چیزی نگفتم چون می دونستم اوضاع رو بدتر می کنه.
چند روز بعد دیدم پسرم خوابیده و بلند نمیشه بره مدرسه. همه مون ترسیدیدم. رفتیم بالای سرش دیدیم رگش رو زده. بردیمش بیمارستان. خدا رو شکر نجاتش دادن. مادرش و دخترم گریه می کردن ولی من می خواستم با پسرم صحبت کنم. وقتی با پسرم تنها شدم گفتم چرا این کار رو کردی؟ خواستی آزاد بشی؟ این کارات به طلسمای شیطانی ربط داره؟ دیدم براش مهم نیست که اینا رو می دونم. گفت ما شیطان پرستا وقتی حقیقت رو درک می کنیم که مرده باشیم. زندگی پر از فریبه. گفتم تو که تشنه حقیقتی باید بری کتاب بخونی با علما حرف بزنی و خودتم فکر کنی. وقتی بمیری اگه هم حقیقت رو بفهمی دیگه به دردت نمی خوره.
چند مدتی که پسرم توی بیمارستان بود باهاش حرف می زدم. نذاشتم خانواده بفهمن چه عقایدی پیدا کرده. به روز پسرم گفت بابا تو تا حالا این قدر به من نزدیک نبودی. وقتی این جمله رو شنیدم گریه کردم. راست می گفت من پدر جدی و پر مشغله ای بودم. به جای اینکه به سوالای عمیق پسرم تو این سن جواب بدم فقط کار می کردم. ازش معذرت خواهی کردم و قول دادم که بیشتر براش وقت بذارم و از مطالب فلسفی و خداشناسی اون جور که زده نشه صحبت کنم چون رشته درسی خودم تو دانشگاه فلسفه بوده.
بعد از یک ماه پسرم تونست بفهمه که مردن و شیطان پرستی و طلسم نمی تونه جای مطالعه و تعقل رو بگیره. خوشبختانه خیلی رفتارش عوض شد. وقتی سال تموم شد دیگه نذاشتم اون مدرسه بره و با دوستای ناباب بگرده. اگه بچه های ما توی یه سنی مشکل اعتقادی پیدا می کنن به جای تنببه و توبیخ باید راهنمایی شن. باور کنید بچه های امروز درک خیلی بیشتری نسبت به خیلی از ماها دارن.
التماس دعا
خداوند رو شکر که خوب شد زندگیتون…در پناه خداوند باشین
شیطان پرستی خیلی زیاد شده اونم به خاطر قطع امید از خدا و مشکلاتی که فکر می کنیم هیچ نیرویی نمیتونه حلش کنه ولی خدا بزرگه
معمولا غم و ناراحتی یکی از دلایلش البته اگه فیزیکی نباشه یعنی بیماری های وراثتی و… نباشه از اونجا ریشه داره که انسان ها یجایی خدا را در زندگی خود فراموش کرده اند
خدا رو شکر که پسر شما به زندگی برگشت. شما کار عاقلانه ای کردید که تنبیه اش نکردین. اینگونه موارد قبل از اینکه بخواهیم نظری را که فکر میکنیم درسته بهشون تحمیل کنیم و یا حتی در موردش مدام صحبت کنیم باید اجازه بدیم اونها بیشتر صحبت کنن و در واقع ارتباط ما با آنها برقرار بشه. حتی اگر حرف های شیطانی زدند نباید عکس العمل تند نشون داد. بچه ها بسیار ضریب هوشی اشان بالاتر رفته و با توجیه های سطحی اقناع نمیشوند. تا شما ف را بگویید تا فریدون را متوجه میشوند. پس باید با اونها منطقی و… بیشتر »
تو دنیا الان ک خدا پرستی رواج داره و شیطان پرستی کم و زیر زمینیه اینهمه جنگ و فساد و … مشکله وای ب این ک شیطان پرستی ازاد بشه مث بعضی کشورا
البته خیلی از ادمای دنیا ب زبون و اعتقاد خداپرستن ب رفتار متاسفانه…
دعا و تلاش کنیم جز هیچکدوم نباشیم
( خداوند من نمیخوام بسوزم وقتی دلت پیشمه)