قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس
داستان ماورایی
داستان ماورایی – جادوگران سیاه (نوشته گرگ شب)
تیر ۲۹, ۱۳۹۸
داستان ماورایی
داستان طنز ماورایی – گروه متافیزیک (نوشته Wolf 006)
مرداد ۲, ۱۳۹۸

تجربه ماورایی – عاقبت جوان گنه پیشه (نوشته بهروز)

تجربه ماورا

تجربه ماورا

تجربه ماورایی – عاقبت جوان گنه پیشه (نوشته بهروز)

این داستان مربوط به زمانی میشود که من تازه خدمت سربازی ام را تمام کرده بودم و به دنبال کار میگشتم. متاسفانه در آن زمان وضعیت کار و استخدام خوب نبود و مدت زیادی از طریق آگهی های روزنامه همشهری به شرکتهای مختلفی سر زده بودم، ولی خبری از استخدام نبود. این را هم بگویم چون من فارق التحصیل کارشناسی بودم و مدرک دانشگاهی داشتم نمی خواستم هر کاری را انتخاب کنم و از همان اوایل گرفتن کارت پایان خدمت سربازی متوجه شدم استخدام دولتی امکانپذیر نیست و باید به دنبال استخدام در شرکتهای خصوصی باشم. بعد از مدتی که شرایط سختی برایم پیش آمد و مشکلات مالی ام بیشتر شد به پیشنهاد یکی از دوستانم که یکی از اقوام نزدیکش در کار و امور ساختمان در حال ساخت مشغول بود، جواب مثبت دادم تا موقتاً مشغول به کار کارگری ساده شوم و درآمدی داشته باشم تا در آینده موقعیت شغلی مناسب برایم فراهم شد و از این کار خارج شوم.
وقتی با شخصی که قرار بود کار کنم و فامیل دوستم بود آشنا شدم کمی برایم فرد عجیب و غریب به نظر آمد. چون تیپ و شمایل بخصوصی داشت و با مسایل ماورایی آشنایی کامل داشت و موضوعاتی را مطرح می کرد که برای من عجیب و تا حدودی هم غیر قابل باور و حتی خنده دار و مضحک بود. این نکته را هم اشاره کنم بنا به رشته تحصیلی که من در دانشگاه خوانده بودم و کتاب های زیادی که مطالعه کرده بودم مسایل متافیزیک و ماورایی برایم غیر واقعی و تخیلی تلقی میشد و اعتقاد داشتم که این مسایل زایده فکر و خیال آدمهاست و بر اساس توهم و خیال پردازی درست میشه و هیچ مبنا و واقعیتی در این امور وجود ندارد ولی بعدها اتفاقاتی برایم پیش آمد که خلاف عقیده و نظرم بهم ثابت شد و با مسایل غیر قابل باوری آشنا شدم که این داستان اولین برخورد من با اینگونه مسایل بود.
این داستانی که میخواهم تعریف کنم درباره یه پسر جوان در حدود ۱۷ ساله هست که در اون ساختمانی که ما کار میکردیم مربوط میشه که هم نگهبان ساختمان نیمه ساخته بود و شبها در یک اتاقی در طبقه اول که تقریبا تکمیل شده بود می خوابید و روزها هم کار بنایی میکرد و کمک دست معمار ساختمان بود. این فامیل دوستم که من اسم مستعار آقا کمال را برایش بکار میبرم هیچوقت دوست نداشت در آن اتاقی که آن پسر جوان میخوابیدو زندگی میکرد، وارد شود و وقتی علت را ازش سوال کردم جواب داد: این پسر جوان در این اتاق گناه کبیره میکند و با پسر دیگری که در اینجا کار میکند عمل زشت لواط را انجام میدهد و وقتی من سمت این اتاق می آیم از درون اتاق شعله های آتش زبانه میکشد و آتش گناهش مرا آزار میدهد و نمیخواهم وارد این اتاق شوم.
ولی چون من به مسایل ماورایی اعتقاد نداشتم وقعی به حرف آقا کمال نمیگذاشتم و بعضی وقتها به آن اتاق رفت و آمد میکردم و با آن جوان همکلام میشدم و توجهی به گناهکاری او و مسایلی که در اتاقش پیش می آمد، نمیکردم. تقریبا مدت یک ماه من در آن ساختمان مشغول بکار شده بودم و محیط کار برایم عادی شده بود تا اینکه یک روز که به سر ساختمان آمدم و لباسم را عوض کردم و منتظر آقا کمال بودم تا کار روزانه مان را شروع کنیم. وقتی آقا کمال آمد آن پسر جوان هراسان خودش را به آقا کمال رساند و چون قبلا درباره ایشان در مورد مسایل ماورایی شنیده بود و میدانست دانش کافی دارد، با ترس و لرز گفت: آقا کمال من دیشب که خوابیده بودم طرف ساعت ۳ صبح که همه جا ساکت و آرام بود صدایی شنیدم و وقتی از رختخوابم به حالت نیم خیز خواستم بلند شوم یک شبح سیاه بالای سرم ظاهر شد که دهانم قفل شده بود و از ترس نزدیک بود جان از بدنم خارج شودو بدنم لمس شده بود ولی با فشار زیادی که به خودم آوردم یک نعره بلندی کشیدم و آن شبح سیاه از رویم کنار رفت و غیب شد و من از اون ساعت تا الان دارم از ترس میلرزم و نمیدانم آن سیاهی چی بود؟ آقا کمال لبخندی زد و گفت: این شبح سیاه بخاطر گناهانی که اینجا مرتکب میشوی سراغت آمده است. آن جوان پرسید: حالا به نظر شما چکار باید بکنم؟ آقا کمال گفت: برو حمام غسل کن و بعد از وضو نیت کن دو رکعت نماز بخوان و از خدا بخواه که این شبح سیاه دست از سرت بردارد و خودت هم دست از این گناهانی که مرتکب میشوی و خودت میدانی درباره چه میگویم دست بکش و توبه کن!
راستش من در آن زمان این حادثه را جدی نگرفتم و فکر کردم این پسر جوان دچار وهم و خیال شده است و بخاطر غذایی که خورده یا احیاناً موادی که مصرف کرده داستان پردازی میکند. ولی بعدها اتفاقاتی برایم پیش آمد که به مسایل ماورایی اعتقاد پیدا کردم و اگر عمری باقی باشه در داستانهای بعدی برایتان تعریف میکنم.

همچنین بخوانید:   تجربه ماورا - تلقین (نوشته نسرین)

 

 

علی خانی (مشاور سایت)
علی خانی (مشاور سایت)
علی خانی، علاقه مند به حوزه ماورا و موضوعات عرفانی و روحی شرقی و غربی از جمله مدیتیشن، انرژی درمانی، طب سنتی، یوگا، خواب بینی، سفر روح و …
اشتراک
اطلاع از
guest

4 دیدگاه ها
قدیمی ترین
جدیدترین
Inline Feedbacks
View all comments
مهدی
مهمان
مهدی
6 سال قبل

شاید اون شبح سیاه هم از پسره لواط می خواسته. اینکه ترس نداره

مجتبی
مهمان
مجتبی
6 سال قبل

حالا داستان رو ول کن بگو بلاخره کار به درد بخوری پیدا کردی یانه چون این از استان واجبتره

سپهر
مهمان
سپهر
6 سال قبل

نمیدونم چرا این اختلاسگرا و حقوق نجومی بگیرا از این چیزا نمیبینن اون وقت اون بدبخت اختیار ماتحت خودشم نداره. البته کارش زشته ولی خیلی های دیگه تو صف جن دیدن هستن اما از ویلاهای خارجی با پول مردم سر در میارن.

بهزاد
مهمان
بهزاد
6 سال قبل

این درسته منم با چنتا از دوستام زیاد لواط میکنیم
بعد اون بختک زیاد میوفته روم جن هم زیاد رفت امد داره اتاق من خیلی وسایل جابجا میشه بعضی شبها که میخوان بیان از قبل کاملا متوجه میشم و…..

رفتن به نوار ابزار