

سلام دو تا تجربه قبل رو نوشتم تو همین سایت و بعد از چند هفته موفق شدم یه بار دیگه به خلسه برم با اینکه خود خاسته به خلسه رسیدم اما یه ترسه عجیبی بهم غالب شده بود که خیلی سعی کردم از خلسه بیرون بیام اما نمیشد البته ترس رو کنترل میکردم نه اونقدر بد که دیگه بمیرم در حدی که جرات خارج شدن نداشتم برای همین تصمیم گرفتم بهش خاتمه بدم ولی نمیشد مثلا خونده بودم انگشتم رو تکون بدم یا پاهامو که احساس میکردم روحم تکون میخوره نه انگشتم خب تصمیم گرفتم تو همون حالت بمونم که تموم شه خلسه خود به خود اما تموم نمیشد که بعد از یه مدت تلاش خود به خود احساس شناور شدن بهم دست داد فهمیدم که از بدنم جدا شدم نا خاسته خب برعکس بارهای قبل چیزی نمیدیدم چون نمیخاستم ببینم فقط میدونستم معلقم دارم به یه سمتی میرم تصمیم گرفتم که از اون حالت برای دیدن خواب اگاهانه استفاده کنم مثلا بار اول تصور کردم تو جای خیلی قشنگ مثل جنگلم اما دیدم رفتم تو یه جنگل تاریک یکم قدم زدم
که باز ترس ورم داشت نمیدونم چطور اما میتونستم از اون رویا بیرون بیام مثل اینکه خطش بزنم برگردم تو همون حالت شناور بودن بعد دوباره تصور کردم تو روستام که اینبار هم جای قشنگی از اب در نیومد که به ذهنم رسید ماه رو از نزدیک تصور کنم که برعکس انتظارم اصلا واقعی به نظر نمیومد اون سمت ماه که روبه زمینه نزدیک به واقعیت بود شاید چون تو مستندا دیدم میتونستم زوم کنم یا از بالا ببینم ماهو ولی وقتی سمت تاریکه ماهو نگاه کردم سازه های یخی دیدم یا رودهایی که با دلفینایی که سرشون از اب بیرون بود یخ زده بودن که تا یکم دقت کردم انگار یکی پرتم کرد بیرون دوباره همونجا رو تصور کردم و برگشتم یکم از بالا نگاه کردم اومدم روی سطح ماه که از رو سطح ماه تو اسمون خوده ماهو دیدم فهمیدم که اینم واقعی نیست و بار بعد که میخواستم برم کشوره دیگه ای رو ببینم از خلسه بیرون اومدم میدونم که تجربه جالبی نبود حتی برای خوده من اما انتخواب اون رویاها یا بیرون اومدن ازشون برام تازگی داشت و خب همین باعث شد که بنویسمش ببخشید اگه حوصله سر بر بود.
خیلی صادقانه و باحال بود مردم از خنده