

من چند سال پيش يه دوستى داشتم كه از دوران راهنمايى باهم همسايه و هم مدرسه ايى بوديم خيلى صميمى بوديم انقدر كه اون بخاطر من رشتشو عوض كرد كه تو دبيرستان باهم باشيم ولى اون يكم به پسرا ضعف داشت و همه ام مى دونستن خودشم به شوخى مى گفت من حتى عاشق مزاحم تلفنيامم هستم ، من با يه پسرى تقريبا ٣ سال تو رابطه بودم كه رابطمون داشت جدى ميشد بحث ازدواج شده بود كه دوستم پشت سر من يه دروغايى گفت كه رابطه مارو خراب كرد مى دونستم حسوده ولى فكر نمى كردم تا اين حد پيش بره اين قضيه باعث شد كه من با هر دو اونا قطع رابطه كنم هر چند كه هر دوتاشون پشيمون شدن و چند سال دنبال اين بودن اشتى كنن ولى من قبول نكردم ولى خلاصه اينكه تو اون زمان من دچار يه نشخوار ذهنى شده بودم و هر وقت به خودم ميومدم مى ديدم دارم به اونا فكر مى كنم موقع مسواك زدن تلويزيون ديدن و .. واقعا منو عصبى مى كرد هر چقدر كه مى گفتم اين جريان تموم شد و ديگه نبايد بهشون فكر كنى ٢ دقيقه بعد دوباره به خودم ميومدم كه داشتم بهش فكر مى كردم اين باعث شد من عزممو جزم كنم و انگيزه داشته باشم كه حتما ذهنمُ كنترل كنم تا به سمت چيزى كه من نمى خوام نره اولش خيلى با خودم كلنجار مى رفتم من حتى بعضى شبا تا ٥ صبح بيدار مى موندم و سعى مى كردم حواسم يك لحظه از محيط اطرافم پرت نشه كه ذهنم به چيزه ديگه ايى فكر كنه و اين باعث شد من روى كنترل ذهنم تمركز كنم اون موقع حتى نمىدونستم دارم نوعى مديتيشن مى كنم و حتى نمى دونستم اسمش چيه اصلا كس ديگه ايى اينكارو كرده يا نه ..
كم كم بعد از يه مدت حس كردم يه اتفاقاتى داره ميفته و يه چيزايى مثل قبل نيس حس مى كردم ديدم نسبت به اطرافم خيلى روشن و شفاف تر شده در كل خيلى حس خوبى داشتم و بعد متوجه شدم تو خوابم ديگه خواب نيستم حتى توى خوابم كاملا هوشيارم بيشتر طول مى كشيد به خواب برم ولى در طول روز احساس كم خوابى نمى كردم ، توى خواباى معمولى مثل يه سوم شخصِ كه داره يه فيلمى رو مى بينيه كه نقش اولش خودتى ولى كارى رو با اختيار انجام نميدى و فقط مى بينيد كه يه كارايى و عكس العملهايى رو تو خواب نشون مى دى و خودتون هم نمى دونيد چرا و نمى دونيد قرار اخر خواب چى بشه ولى من مى تونستم خوابارو كاملا عوض كنم يادمه يه خواب مثلا ترسناك داشتم مى ديدم كه خندم گرفت و گفتم اين چرتو پرتا چيه ديگه يه خواب واقعيه تر بعد موضوع خواب و تمش كلا عوض شد و خواب بعدى رم زياد دوس نداشتم ولى دوس داشتم بدونم اخرش چى ميشه كه انگار زدمش جلو اخرشو ديدم يا توى خواب معما حل مى كردم كه حوصلم سر نره مى دونستم خوابم منتظر بودم تا صبح بشه و بيدار شم كم كم كيفيت خوابام واقعى تر ميشد داستان خوابا هم منطقى ترو قابل باورترشده بود حتى فيلم مى ديدم انگار نشستم جلوى تلويزيون اگه نويسنده بودم حتما اون داستانا خيلى ايدهاى جالبى مى تونست بهم بده ولى خوب من نبودم ولى از فيلم ديدن تو واقعيت جالب تره بيشتر هيجان زدت مى كرد كه همون فيلم رو اگه تو واقعيت ببينى اونقدر به وجد نياى بعضى وقتا باعث ميشد يكم سر درد بگيرم چون شما در واقع موقع خوابم بيداريد و داريد از كاركرداى مغز استفاده مى كنيد ولى در كل تجربه جالبى بود
تمركز كردن برام جالب شده بود اونارو كه كلا فراموش كرده بودم ولى به تمركز كردن عادت كرده بودم تا كلا تمام خوابا محو شدن ديگه هيچ خوابى نديدم چشمام رو مى بستم يه ارامش عميق بدون هيچ خواب ديدنى اما اگاهيم در تمام مدت خواب حتى يك لحظه ام قطع نميشد و خودم رو از بيرون درك مى كردم كه بدنم رو مى بينه ( نه با چشم انسانى يه نوع درك كردن همراه محيط) كه داره استراحت مى كنه و منتظره مى مونه تا بدن خودش رو شارژ كنه و بيدار بشه البته هر وقت اراده مى كردم مى تونستم خواب رو قطع كنم و به بدن دستور بدم بيدار بشه و يا دوباره به خواب بره با اينكه من قبل از اين ادم خوابالويى بودم ولى در روز بيشتر ٣ يا ٤ ساعت خواب برام لازم نبود و اصلا هم تو كل روز احساس خواب الودگى يا خستگى نمى كردم برعكس حس مى كردم اصلا به خواب نياز ندارم شبم مى خوابيدم چون همه مى خوابيدن و كارى نداشتم بكنم
بيدار شدنش هم با بيدار شدن از خواب معمولى فرق داره تو خواب معمولى اولش گيج و خواب الويى تا دوباره به واقعيت برگردى و لود شى يكم طول مى كشه ولى تو اين حالت تمام مدت اگاهيتون جريان داشته و نيازى نيس تا دوباره به واقعيت برگرديد و اون گيجى اول صبح رو نداره شما خيلى هوشيار و سرحال فقط چشماتون رو باز مى كنيد سر درد موقع ديدن روياهاى روشنم نداريد چون ذهن كاملا خاموشه و حتى روياهاى روشنم نمى سازه ارامش كامل همراه با اگاهى شايد بگيد خب كه چى ما تمام شب آگاه باشيم شايد از لحاظ كاربردى فرقى نكنه ولى از نظر تجربى و حسى كه بهتون ميده فوق العادس با كلمات نميشه به طور كامل اداش كرد شايد روياهاى روشن ديدن براتون جالب تر باشه وقتى تعريفش مى كنم اما اين مرحله حسش و ارامشش هزار برابر بهتر از اونه مى دونم يه مرحله بالاتر و بهتر از روياهاى روشن ولى نمى دونم اسمش چيه اگه كسى مى دونست و تجربه كرده بگه لطفا
اون موقع فكر مى كردم يه چيز عادى حتما واسه بقيه ام پيش مياد اصلا نمى دونستم چيزى به اسم روياى روشن وجود داره چند سال بعد وقتى اتفاقى يه مطلب راجع بش خوندم فهميدم من تجربش كردم .
اين فقط تغييراتى بود كه من توى خواب حس كردم از تغييراتم توى بيدارى براتون توى يه پست ديگه مى نويسم كه طولانى نشه در اخر اينكه اين مى تونست بدترين اتفاق زندگى من باشه ولى شد بهترين اتفاق من خوشحالم كه اون موقع ازدواج نكردم چون فقط ١٨ سالم بود و بعد از اونم با يه ادم فوق العاده اشنا شدم و اون قضيه فقط باعث شد من خودكاوى و خودشناسى كنم بدونم چقدر مى تونيم كامل تر و خوشحال تر از چيزى كه هستيم باشيم من از هر دوشون تشكر مى كنم از شمام همينطور كه مطلب رو تا اينجا خونديد.
اینکه طرف عاشق مزاحم تلفنیش میشد رو خوب اومدید خخخ. کار شما که اسمش رو پرسیدید رویابینی بوده و روش خوب و طبیعی براش انتخاب کردید. نه فقط برای رویابینی برای فراموشی کسایی که دوست ندارید هم روش عالی بوده. هوش شما روش خوبی انتخاب کرده و وصل به دنیای معنوی شدید.
خانم ارامش میشه بگید دقیقا چه تمرینایی میکردید که به این حالت رسیدید مثلا گاهی تا ساعت پنج صبح از چه روشی برای تمرکز استفاده میکردید؟
تجربه بسیار عالی و زیبایی بود دوباره بنویس
خیلی عالی و الهام بخش . متشکرم