

باسمه تعالی
سلام دوستان
چند هفته پیش خواستم که رویابینی آگاهانه رو انجام بدم.
به همین دلیل یه روز حدود ساعت یک یا دو بعد از ظهر رفتم روی زمین دقیقا کنار دیوار دراز کشیدم. آستینم رو پایین زدم و دستم رو به دیوار سنگی کنارم گذاشتم. اونقدر سرد بود که نمی ذاشت خوابم ببره. برای محکم کاری پاهام رو هم به صورت چهارزانو در آوردم. یه وضعی شده بود که کمرم داشت نصف می شد، ولی تحمل کردم و به آینده ی کار فکر کردم.
چشمام رو بستم. همون طوری که توی یکی از پست های همین سایت نوشته بود ۱۵ ثانیه به پشت چشمام دقت می کردم، ۱۵ ثانیه به صدا های اطرافم خوب گوش می دادم و ۱۵ ثانیه به حس لامسه ام توجه می کردم.
( چند وقت قبل تر، یه شب که این کار رو کرده بودم، صدای گریه ی بچه و ناله های یه مرد رو شنیدم. البته خیلی ترسناک بود چون از دیوار کناریم که خالی بود صدا می اومد و ناگهان خوابم برد.)
احتمال می دادم که باز هم اون صدا ها رو بشنوم ولی فقط صدای کولر بالای سرم می اومد. یه کم صبر کردم.
ناگهان یه سری پرتو های زرد جلوی چشمام دیدم. کم کم توی پرتو ها کشیده شدم. دیگه صدای کولر شنیده نمی شد. حس می کردم که روی هوا معلقم و دارم به طرف وسط اون نور کشیده می شم. یه سری تصاویر از جلوی چشمام رد شد که فقط تصویر یه جنگل با یه آبشار بزرگ توی ذهنم مونده. ولی باز هم همه چیز رو زرد و مشکی می دیدم. همین طور مثل یه سرسره ی بی انتها به درون نور های زرد کشیده می شدم. بعضی وقتا نورها مانند ارتعاشات روی آب می لرزیدند. نور ها کم کم به اشکال مختلفی در می اومدند. بالاخره حس کردم توی یه جایی افتادم. همه چی جلوم زرد بود. ناگهان یه شخص سیاهی روی من پرید و بازوهام رو گرفت.
ازش در ذهنم پرسیدم: تو کی هستی؟
– من نفس اماره ی تو ام.
– از من چی می خوای؟
جواب این جاش رو یادم نیست ولی یه چیزی گفت.
بعدش به خود برترم گفتم: این رو از روی من بردار.
ناگهان انرژی ای از پشت سرم اون رو از روی مم برداشت.
حس کردم که می خوام همه چیز رو رنگی ببینم ولی…
یهو به خودم اومدم. هیچی جلوی چشمام نبود. با تردید چشمام رو باز کردم.
توی همون اتاق بودم. یه بار چک کردم ولی من توی رویا نبودم.
یه لحظه به دستام نگاه کردم. داشت ازشون نوری به رنگ زرد خیلی روشن خارج می شد. باز دوباره چک کردم ولی بیدار بودم. نور ها با گذشت زمان قوس پیدا می کردند و حالت موجی شکل به خود می گرفتند.
بعد از یه دقیقه همه چیز محو شد.
به خاطر مشغله هایی که توی این چند هفته برام پیش اومد با عرض معذرت نتونستم این تجربه رو بنویسم به همین خاطر بعضی از جزئیات رو یادم رفته.
از اینکه این مطلب رو خوندین ممنونم!
باحال بود…
خیلی جالب بود
چه جالب ،ایکاش منم بتونم به این سرعت وارد رویا بینی و یا برونفکنی بشم