

من به عنوان منشی مرد در قصر حاکم شهر کوچک خود کار می کردم. تمامی نامه های اداری صادره از شهرهای مختلف زیر دست من بود و خود من هم مسئول مکاتبات بودم. چند سال در این پیشه فعالیت داشتم و دیگر برایم خسته کننده شده بود. یک روز تصمیم گرفتم نامه های قدیمی انباشته شده در انبار پشت اتاق کارم را سر و سامان دهم تا تنوعی به کارم بدهم.
در داخل انبار، همه جا پر از گرد و خاک بود و در تاریکی چیزی دیده نمی شد. شمعی بردم و آن را در گوشه ای گذاشتم تا نامه ها را مرتب کنم ولی هر بار بدون آنکه بادی وزیده شده باشد آن شمع خاموش می شد. هراس بر من چیره شد و انباری را ترک کردم. تا چند روزی با تردید به در انبار نگاه می کردم. نمیخواستم شاهد چیزی باشم که در شهر ما رواج داشت. روزانه کشیش های زیادی مراسم جنگیری را انجام می دادند و پس از مداوای بیماران جنزده از آنها در مورد شروع حوادث پیش از جنزدگی سوالاتی می شد. آنها علائمی مثل سردی هوا، صدای راه رفتن از پله ها و سقف خانه، دیدن سایه و خاموشی ناگهانی مشعل ها و شمع ها را تجربه کرده بودند.
من خانواده داشتم. اگر من هم مانند این افراد جنزده می شدم چه کسی خانواده مرا تا مدتی که معالجه شوم تحت سرپرستی می گرفت؟ مسئله مهم تر این بود که افراد جنزده حتی پس از مداوای کشیشان هیچ وقت آن آدم سابق نمی شدند و دوباره حملات صرع و آزار و آذیت های جنیان سراغ آنها می آمد. آنها مشتری های ثابت کشیشان بودند…
من اولین هشدار را دریافت کرده بودم. خاموشی ناگهانی شمع در اتاقی بسته برای دفعات متوالی. چند روز دیگر گذشت و وقتی در پشت میز خود در حال چرت زدن بودم صدای مهیبی از داخل انبار نامه ها شنیدم. با وجود ترس، کلید را برداشتم و در را باز کردم. همه جا به هم ریخته بود. همه نامه ها روی زمین ریخته شده بود. به زحمت آنها را جمع کردم ولی دیگر نظمی در بایگانی آنها نبود. نمی دانستم این بی نظمی را چه طور به مافوقم گزارش دهم.
قبل از آنکه دیر شود با یک کشیش صحبت کردم. به من مقداری آب مقدس داد تا در انبار بریزم. بعد بلافاصله به محل کار خود برگشتم ولی مافوقم از دیرکرد من ناراحت بود و متعجب بود که چرا دیر سر کار آمده ام. همه چیز را به او توضیح دادم ولی او نه تنها مرا درک نکرد بلکه به من اتهام خراب کاری در بایگانی نامه ها را داد. وقتی بطری آب مقدس را در دست من دید به عقلم شک کرد و بطری را همانجا شکست و رفت. او دل خوشی از کشیشان نداشت و دلیل آن را هیچ گاه به من نگفته بود.
نمی توانستم از کشیش تقاضای کمک مجدد کنم و بدون اینکه توضیح دهم چه شده آب مقدس دیگری طلب کنم چون احتمالا مافوق مرا به خاطر توهین به یکی از نمادهای مقدس محاکمه می کردند.
چند روز در آرامش بودم تا اینکه سایه هایی سیاه رنگ در فضای اتاق توجه مرا جلب کرد. سایه هایی که از گوشه چشم من دیده شدند و به سمت انبار رفتند. اتفاقا همان روز مافوق من دستور بایگانی مجدد نامه ها را داد. این یعنی ورود به همان انبار.
من با خود چند شمع بردم و در گوشه های مختلف انبار گذاشتم. صلیب و کتاب مقدس را هم با خود بردم و مشغول به کار شدم. پس از مدتی توجه من به گوشه یکی از میزها جلب شد. می توانستم به روشنی دست های سیاهی را ببینم که گوشه میز را گرفته و خود در پشت آن پنهان شده. صلیب را بیرون آوردم و با ترس به آن موجود نشان دادم.
صدایی از ته گلو به من گفت صلیب و کتاب مقدس پیش تو، مرا نمی ترساند چون می دانم اعتقادی به آنها نداری. من فقط از قلب های قوی و الهی می ترسم.
از ترس به دیوار پشتی چسبیدم و امیدوار بودم که این فقط یک خواب باشد. کم کم هیبت آن موجود سیاه بیشتر نمایان شد. بدنی سیاه و عجیب با چشمانی بزرگ و عمیق. او به آرامی به من نزدیک شد و حالت خصمانه نداشت.
– با ترس گفتم چه می خواهی؟
– از تو چه چیزی می توانم بخواهم. تو یک بازنده کاملی.
– چه طور؟
– تو یک انسان معمولی با هزاران کار روزمره بی هدف هستی. من قرار نیست تو را تسخیر کنم چون در حال حاضر حاکم، کل زندگی و وقت تو را تسخیر کرده و پول اندکی به تو می دهد تا هیچ وقت مستقل نباشی. به نظر تو من خطرناک ترم یا او؟
– نمی دانم ولی نمی خواهم تو مرا تسخیر کنی چون دیوانه می شوم. حداقل با حقوقی که حاکم می دهد زندگی من می چرخد.
– گفتی دیوانگی؟ یک دیوانه نمی فهمد دیوانه شده مگر اینکه فردی عاقل حال و روز او را تشخیص دهد. زندگی تو فرقی با حالت جنون ندارد ولی جنون تو آن قدر عادی است و به اندازه ای به آن عادت کرده ای که نمی دانی زندگی واقعی چیست. به اطراف خودت نگاه کن. نصف عمرت را پای نوشتن نامه ها گذاشتی و شب ها خسته به منزل رفتی و صبح ها دوباره سراغ نامه نگاری رفتی. این جنون نیست؟ می توانم بپرسم زندگی تو چه هدفی دارد؟ حتی اگر بمیری تنها اتفاقی که می افتد این است که منشی دیگری جایگزین تو شود. همسر تو هم مرد دیگری اختیار می کند چون هیچ وقت وجود خالی تو را حس نمی کند و فرقی ندارد با تو باشد یا دیگری.
باورم نمی شد آن موجود سیاه مرا نصیحت می کند. نصیحت های تلخ ولی واقعی که همچون خنجری در قلبم فرو می رفتند. او فقط نامه های کاغذی را به هم نریخت بلکه در واقع کل دفتر زندگی مرا دگرگون کرد. آن قدر در فکر بودم که متوجه رفتن آن موجود سیاه نشدم.
نامه ها را بدون هیچ دردسر دیگری مرتب کردم و فردای آن روز استعفای خود را امضا کردم و با خانواده ام به شهر دیگری رفتیم. شغلی انتخاب کردم که تمام وقت مرا نگیرد و زمانهایی را برای خودکاوی و عشق ورزیدن به همسر و بچه هایم داشته باشم. این زندگی را مدیون نصایح آن موجود سیاه هستم. نمی دانم چرا اوایل به سیاهی او حساس بودم ولی هر گردی گردو نیست. برای شیطان فرقی ندارد خود را زیبا و نورانی نشان دهد. شاید اصلا سیاهی او نمادی بود از تیره بختی من.
البته هر سیاهی نشانه پلیدی نیست و رنگی است از رنگ های طبیعت وگرنه شب با آن همه فراگیری و زیبایی و آرامش، تاریک و سیاه نبود.
سلام به جناب گرگ شب.
خوشحالم دوباره بعد از مدتها داستانی از شما در سایت دیدم….
بسیار جالب بود.
موفق باشید .
خیلی زیبا بود 👍
از نوشته های رمزآلود شما خوشم میاد. ظاهر داستان ماورایی بود ولی مفهومش کاملا زندگی فراموش شده و بر باد رفته انسانها رو بیان می کنه. منشی داستان شاید نماد نویسنده متن زندگی که خودمون هستیم باشه و انبار نامه ها همون خاطرات و گذشته ما باشن که لازمه اون جور که تو داستان بهش اشاره شده خونه تکونی شن. کشیش رو نفهمیدم چه نمادیه ولی اونجایی که موجود سیاه گفت من از کتاب و صلیب تو نمی ترسم و از میزان ایمان قلبی تو می ترسم حقیقت محضه. به خاطر همینه که خیلی ها شاید ظاهرا مذهبی باشن ولی… بیشتر »