قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس

داستان ماورایی – باغ پدربزرگ (ملاقات با ارواح) – قسمت دوم (نوشته محمد)

بایگانی آکاشیک
بایگانی آکاشیک یا Akashic records و نحوه دسترسی به آن (مطلب ویژه)
سپتامبر 11, 2018
داستان ماورایی
داستان ماورایی – دوراهی زندگی من قسمت اول – نوشته پیمان
سپتامبر 12, 2018

داستان ماورایی – باغ پدربزرگ (ملاقات با ارواح) – قسمت دوم (نوشته محمد)

داستان ماورایی

داستان ماورایی

داستان ماورایی – باغ پدربزرگ (ملاقات با ارواح) – نوشته محمد

از نظر خیلی ها ، پدرم کمی عجیب بود . وقتی که من شش سالم بود تمام فیلم های ترسناک و خشن آن موقع را دیده بودم . یعنی پدرم تشویقم می کرد . او خودش عاشق فیلم های اکشن بود و علی رقم اصرار های مادرم ، پدر به کار خود ادامه می داد . کلاس های رزمی مختلف با هم ثبت نام می کردیم و اسباب بازی من آن موقع ها ، نانچیکو بود !!
آن روز صحنه های بدی دیدم و ترسی خفیف را حس می کردم . انگشت های بریده شده !!! واقعا که چندش آور بود . خیلی از وسایل را توی حیاط جمع کردیم . شب به رستوران رفتیم و پس از شام به خانه برگشتیم . تازه آن موقع بود که یادمان آمد گوشی پدرم در خانه جا مانده . منو پدر راهی شدیم . در راه پدرم سوال های عجیبی می پرسید .
– خب ، بگو ببینم امروز چیا دیدی؟
– کِی؟
– صبح که رفتیم خونه بابا بزرگ . رفتی تو خونه …
– مگه قرار بود چی ببینم …؟
– هیچی همینطوری .
نخواستم چیزی از آن صحنه های وحشتناک بگویم . و نمی دانستم علت پرسش های پدر چه بود . بعد از مدتی رسیدیم . آن ویلای بزرگ در شب تاریک و مه گرفته …. من را یاد فیلم های ترسناک می انداخت . پدرم دست کلید را به من داد .
– بپر گوشیمو بیار
خیلی ترسو تر آن شده بودم که تنها به خانه بروم .
– اما من نمیدونم کجاست .
– نکنه ترسیدی ..؟؟
این را که گفت نگاه سردی به او کردم و از ماشین پیاده شدم . کلید را در قفل انداختم .با کمال تعجب در باز بود !!!
جلوتر رفتم و به پدر اشاره کردم . با حرکت سر به من اطمینان داد . تقریبا به وسط حیاط رسیده بودم که در بسته شد !! سریع به سمت در دویدم و بلند داد زدم .
– باباااااااا‌.
لبخندی ملیح زد و از داخل پنجره ی ماشین گوشی اش را نشانم داد . و به سرعت دور شد . حس نفرت تمام وجودم را فرا گرفت . هر چه کلید را در قفل حرکت دادم بی فایده بود . فهمیدم که راهی به عقب وجود ندارد ‌. آنجا مثل یک زندان بود . ناگهان با شنیدن صدایی عجیب سر جایم خشکم زد . صدایی ناله مانند . جیغی ضعیف ، فریادی خاموش . در دل آن خانه راز های وحشتناکی نهفته بود که می بایست به تنهایی کشفشان کنم . ترسیده بودم. در گوشه ی حیاط نشستم و تصمیم گرفتم فردا فرار کنم . هر دقیقه هوا سرد تر و سرد تر میشد . تا جایی که ضربان قلبم را حس می کردم .عجیب بود که در آن گرما هوای آن خانه آنقدر سرد بود . بالاخره تصمیم گرفتم داخل خانه بروم . از پدرم یاد گرفته بودم که بهترین راه نترسیدن ، روبه رو شدن با ترس هاست . با گام هایی لرزان و نه چندان مطمئن به جایی قدم می نهادم که عاقبتش نا معلوم بود . به سمت درب بزرگ ورودی رفتم . دستم به دستگیره نخورده بود که ناگهان در باز شد !!!!

همچنین بخوانید:   داستان ماورایی (دختر برفی) - نوشته سمیرا

نویسنده: محمد

علی خانی (مشاور سایت)
علی خانی (مشاور سایت)
علی خانی، علاقه مند به حوزه ماورا و موضوعات عرفانی و روحی شرقی و غربی از جمله مدیتیشن، انرژی درمانی، طب سنتی، یوگا، خواب بینی، سفر روح و …
اشتراک
اطلاع از
guest

1 دیدگاه
قدیمی ترین
جدیدترین
darya
مهمان
darya
7 سال قبل

خیلی خوب بود قسمت بعدیشم بزارید لطفا

رفتن به نوار ابزار