

با سلام خدمت دوستان گرامی
مینا هستم و دنباله داستان مادر بزرگم رو میخوام بگم
خوب تا اونجا گفتم که پیرزن عجیب و مرموزی تو راه به مادر بزرگم حمله میکنه و ذوسری مادر بزرگم رو میبره و از اون روز به بعد هر موقع که مادر بزرگم تنها باشه یه اشکال مختلف میاد سراغش عمه خدیجه که پیرزنی تنها و مومن هست و از قران استخاره و دعا میگیره برای اهالی به پدر بزرگم میگه همسر و بچه اش تو خطر هستن و پیرمردی درویش به اسم میرزا که از دوستان شوهر مرحومش بود میتونه مشکلشون رو حل کنه و پدر بزرگم و مادربزرگم میرن و اقا میرزای درویش رو که یکی از اساتید مجرب علوم غریبه باشه رو پیدا میکنن
و اقا میرزا باهاشون میاد روستای محل زندگی پدر بزرگم
و ادامه ماجرا
خلاصه اونروز تا نزدیکی عصر پدربزرگم و مادر بزرگم و عمه خدیجه و اقا میرزا تو اتاق باشن و کسی هم نمیدونه که توی اتاق چی میگذره
عصر میان بیرون و اقا میرزا میگه خودش و مادر بزرگم باید برن تنگه شبدر کنار دره قوله ( دره عمیق ) محلی که اولین بار پیرزن از اون دره میاد جلوی مادر بزرگم اینا و میگه یک تکه لباس و یا چادر و یا هر تکه ای از پارچه ای بدرد نخور رو که متعلق به مادر بزرگم باشه و البته مادر بزرگم از اون استفاده کرده باشه رو با خودشون بیاره و در جواب اصرار پدر بزرگم که میگه خطر داره که شما با یک زن باردار برین به اون محل که بسیار خوفناک هست و دستکم علی پسرم رو ببرین اقا میرزا قبول نمیکنه و شرطی رو که روز اول گذاشت بهش یاداور میشه و میگه مشتی اولش گفتم دستورات من مو به مو باید انجام بشه و سوال هم نباید بپرسی و علیرغم مخالفت و اصرار پدر بزرگم که یکی رو هم از جوانان با خودشون ببرن اقا میرزای درویش قبول نمیکنه و قرار میشه خودش و مادر بزرگم روانه تنگه شبدر که محلی کاملا خوفناک و مخوف هست حتی در روز هم زنها و بچه ها از نزدیک شدن به اون دره اجتناب میکنن و حتی چوپانها هم گوسفندانشون رو برای اب دادن وارد اون دره نمیکنن و افسانه ها و نقل های زیادی از بد شگون بودن اون دره هست که ایشالله یکی از ماجراهای اون دره رو بعد از تمام شدن ماجرای مادر بزرگم براتون میذارم
خلاصه پدر بزرگم میگه دستکم سوار الاغ بشین وبرین ولی اقا میرزا میگه نه باید پای پیاده بریم و صلاح نیست که سوار بر حیوان بریم بخصوص برای این مادر و بچه اش
بهرحال اقا میرزا به مادر بزرگم میگه اماده شو و تکه لباس یا وسیله ای که ازش استفاده و متعلق به خودت باشه رو هم همراهت بیار و قبل از رفتن تکه پارچه دوخته شده ای که داخلش مقداری کاغذ گذاشته شده و بادقت پارچه رو دوختن طوری که حفاظی است برای کاغذها و اشیای دیگری که داخلش هست و چند سوزن هم بهش فرو کردن رو میده بمادرم و میگه اینو به یک سنجاق به خودت وصل کن و فقط دقت کن که محکم نصب کنی که تحت هیچ شرایطی ازت دور نشه و گردنبندی هم به مادرم میده و میگه اینو هم به گردنت بنداز و دو انگشتری هم بهش میده میگه به انگشت دو دستت بکن فرق نداره تو کدام انگشت باشه ولی توی هر دو دستت باید باشه و دعایی رو هم بر ابی میخونه و گوشه ای از یک ایه قران رو در اون اب میزنه و کمی از اون رو روی سر مادر بزرگم میریزه و و پارچه دیگری هم به مادرم میده و میگه این چند برگ کاغذرو بزار توی این شال و شال رو به کمرت ببند و میگه حالا پاشو تا بریم
افتاب در حال غروب هست که راه می افتن و درویش میرزا هم مقداری کتاب و وسایل دیگه رو تو یک بقچه کوچک میذاره و راه می افتن تو راه اقا میرزا بمادر بزرگم که وحشت و استرس عجیبی باهاش همراهه میگه دخترم اصلا نگران نباش من به اندازه کافی دورتا دورت رو حفاظ نامرئی گذاشتم و هیچ خطری شما رو تهدید نمیکنه شاید حتی مشکلی برای من ممکن باشه پیش بیاد ولی برای شما هرگز
فقط چند تا موضوع رو باید بهت تذکر بدم بهیچوجه نترس شاید چیزهای خوفناکی ببینی ولی بهیچوجه نگران نباش برای شما هیچ اتفاقی نمی افته وبعد اگر خدای نخواسته برای من اتفاقی افتاد شما کاری بمن نداشته باش و خودت رو به روستا برسون
ابا میرزا توضیح میده بمادر بزرگم و میگه به یاری حق مشکل شما رو ظرف امروز و یا نهایتا فردا حل میکنم البته در وهله اول بنا رو بر مسالمت امیز حل کردن مشکل گذاشتم ولی اگر جواب نداد ناچاریم بجنگیم
ولی شما اگر میخوای مشکلت حل بشه به هیچ وجه ترس و نگرانی بدلت راه نده و بخاطر سلامت بچه ات هم که شده قوی و مستحکم جلو برو
مادر بزرگم میگه نمیدونم حرفهای اقا میرزا چرا اونقدر بهم ارامش میداد و بعد از صحبت های اقا میرزا دیگه خبری از اون ترس و دلهره وقتی که را افتادیم نبود و یک ارامش روحانی جای اون خوف و وحشت رو گرفته بود
خلاصه مادر بزرگم گفت نزدیک یک ساعتی میشد که راه افتاده بودیم و بخاطر شرایطمون اروم اروم میرفتیم چون من باردار بودم ومیرزاهم سنش بالا و سالخورده بود خلاصه هوا درحال گرگ و میش شدن بود فضایاداور روزی بود که پیرزن رو دیده بودم خصوصا که الان درهمون…
محلی هم بودیم که بار اول پیرزن یهو سر راهمون اومد و بهم حمله کرد باز یه لرز ترس رفت تو وجودم و وجودم مملو از وحشت شد خصوصا که حالا تنگه شبدر هم تو دوردست پیدا بود
اقا میرزا نگاهی بهم انداخت و گویا از رنگ و روم و چهره ام به وحشتم پی برد و شروع به صحبت کرد لحن و ارامش عجیبی تو صدای اقا میرزا بود و حس بودن پدری مهربان رو به ادم منتقل میکرد و احساس میکردی که در کنار یک پدر مهربان هستی و امنیت داری
باز ولو موقتا دلهره و خوف از وجودم در اومد از راه منحرف شدیم و مجبور شدیم برای رسیدن به دره شبدر از بیراه بریم کمی که راه رفتیم دره خوفناک شبدر بهمون نزدیکتر میشد و هوا هم گرگ و میش بود و دیگه داشت تاریک میشد نمیدونم واقعیت داشت یا من خیالات میکردم و در اثر وحشت بود که اشباحی رو میدیم که در فاصله ای دورتر از ما جابجا میشن به اقا میرزا گفتم شما هم اون اشباح رو میبینین ولی اقا میرزا خندید و گفت به نظرت میاد دخترم ولی لحن صداش طوری بود که انگار جدی نمیگفت
البته نکته ای رو که فراموش کردم بگم این بود که اقا میرزا قبل از راه افتاد به پدر بزرگم میگه اگه ما تا نزدیک نیمه شب نیومدیم بیاین دنبالمون
خلاصه مادر بزرگم میگفت با نزدیک شدن به دره شبدر اینبار ترس شدیدی وجودمو گرفت و حتی صحبت های اقا میرزا هم نمیتونست ارامم کنه همیشه وقتی که بشدت میترسیدم بچه شکمم هم جنب وجوش غیر طبیعی داشت و حالا بازهم بچه شروع به حرکت و جنب و جوش کرده بود و من حس میکردم
حالا دیگه در استانه ورود به دره شبدر بودیم و من بوضوح سنگینی فضا رو احساس میکردم و گویا اقا میرزا هم این سنگینی رو احساس کرده بود که شروع به خوندن ذکر و اوراد کرده بود و مدام به دو طرفش و بمن فوت میکرد حالا کاملا وارد تنگه شبدر شده بودیم و تو لبه دره قوله قرار داشتیم
اقا میرزا چند لحظه مکث کرد و ذکری خواند و بسم اللهی گفت و وارد دره شدیم و انقدر رفتیم تا به کف دره و کنار رودخانه کف دره شدیم
نگاه به بالا که میکردیم دو دیوار بلند دره محل رو خوفناکتر میکرد هرچه بیشتر وارد دره میشدیم فضای سنگین تری حاکم میشد و اقا درویش هم با صدای بلندتری اوراد و ذکر های خودش رو زمزمه میکرد
دیگه به وضوح خرابه های اسیاب قدیمی پیدا بود و مادر بزرگم قسم میخورد جنب وجوش غیر عادی اشباحی رو در کنار رودخانه و داخل خرابه میدیدیم تمام موهای من از ترس سیخ شده بود و ستون پشتم تیر میکشید اقا میرزا که خودش هم دستکمی از من نداشت بمن گفت وایستا و با چوب دستی باریک و ترکه مانند خودش در حالیکه دعا میخوند دور من دایره ای کشید و بمن گفت هر اتفاقی که افتاد حق نداری از این دایره خارج بشی تا یا خودم بهت بگم و یا اهالی بیان سراغت هر اتفاقی اگر احیانا برای من افتاد تو از این خطی که بدورت کشیدم بیرون نمیای هر اتفاق و منظره وحشتناکی هم که دیدی نترس تا زمانیکه داخل این دایره باشی هیچی نمیتونه گزندی بهت وارد کنه و بمن گفت تکه پارچه ای رو گفتم بیار رو
بده بمن…..
مادر بزرگم در اون موقع نمیدونست چه شب خوفناکی براش رقم خواهد خورد و چیزهایی میبینه که برای هرکس بگه باور نمیکنن و به خرافات نسبت میدن
ادامه دارد…..
میناگلرو
من از طریق پیام ناخودآگاه چشم سوم و دارم باز میکنم به مدت ۴۰ روز
الان به مرحله رسیدم که انرژی روی من تاثیر میزاره مثل سردرد برای انرژی منفی و تو پیشونی یه حسی دارم
یک روز صبح تو آیینه دو بار سایه ای دیدم روی زمین که در حال رد شدن بود میخوام بدونم اون سایه جن بود و من جن دیدم و این میتونه به چشم سومم ربط داشته باشه چون اولین بارم بود همچین چبزی میبینم
گاهی سایه هایی که دیده میشن همون ادامه اجسام دور ماند و ممکنه اشتباه مغز در تشخیص اونها باشه ولی اگر سایه ها از شکل اجسام دورش خیلی تفاوت داره در این صورت با چشم سومتون تونستید موجودی رو مشاهده کنید.
با پیام ناخوداگاه چشم سوم و دارم باز میکنم دو ساعت بعد از شروع تلقین سردردم شروع شد اولین هفته از بینیم خون امد وقتی وارد بعضی مکان های شلوغ میشم سرم درد میگیره نزدیک بعضی افراد میشم سرم درد میگیره یه روز رفتم بازار و از مغاره های مختلف قیمت موبایل پرسیدم و با ادم های مختلف صحبت کردم یک ساعت بعد سردرد سنگین گرفتم اما دود کردن عود همیشه خیلی کمکم کرده و توی اتاقم که عود دود میکنم اصلا سردرد ندارم و وقتی با سردرد میرم اتاقم سردردم خوب میشه البته بیشتر اوقات حس میکنم یه چیزی… بیشتر »
راستی اون چیزی که باعث میشه بتونم رو ذهن دیگران تاثیر میزارم و دستور ذهنی بدم چاکراه ۶ هستش یا ۷؟
سلام خانم گلرو مثل سریال داریم داستان جذاب شما رو دنبال میکنیم و سپاسگزاریم که زحمت میکشید و تایپ میکنید خیلی ممنونیم. یه درخواست داشتم اونم اینه که ماجرای به این قشنگی با ادبیات خوب شما حیفه بصورت متن فقط باشه چون همونطور که اطلاع دارید مطالب جدیدتر رو که ادمین عزیزمون میگذارن دیگه مطالب قبلی آروم آروم پس زده میشه و دیده نمیشه و شما هم در چند قسمت نوشتید دیگه واقعا چندوقت دیگه میره تو بایگانی، خواهشی که دارم اینه که بصورت یک فایل صوتی این ماجرا رو در اختیار ادمین محترم بگذارید تا نشر بدهند. فواید فایل… بیشتر »
داستانتون جالبه. لطف كنید ادامه داستان رو زودتر بفرستید. و بگویید این ماجرا در كدام شهر و روستا اتفاق افتاده. سپاسگذارم.