قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس
دور کردن جن و شیاطین
دور کردن جن و شیاطین به روش های شرعی
ژانویه 26, 2019
فال تاروت
فال هایی مثل فال تاروت چه قدر می توانند دقیق باشند؟
ژانویه 26, 2019

داستان ماورا – سفر روح – قسمت آخر (نوشته صاعقه)

داستان ماورایی

داستان ماورایی

داستان ماورا – سفر روح – قسمت آخر (نوشته صاعقه)

باسمه تعالی
یه چیزی یادم اومد ؛
وقتی با پدر بزرگ به آکاشیک رفته بودیم، توی کتاب من نوشته شده بود:
از در کلاس وارد میشه و به من حمله می کنه.
پس اون موقع باید به من حمله می کرد.
حس کردم که دارم از بدنم جدا میشم. چاکراهام اونقدر می سوختن که حس می کردم دارم میمیرم.حس لرزش داشتم.
از درد چشمام رو بستم ولی وقتی چشمام رو باز کردم یه صحنه ی عجیبی رو دیدم :
خودم رو دیدم که روی زمین افتاده بودم. البته از بالا سر، و اون جن هم کنار ایستاده بود. ناگهان اون جن وارد بدنم شد و بدنم رو از جاش بلند کرد. این یعنی که اون موقع با بدن من می تونست هر کاری بکنه.
منم حتما با سفر روح به این جهان برگشته بودم.
پدربزرگم بهم گفت که اگه اتفاقی برام افتاد و از اون کمک خواستم فقط باید صداش کنم.
– پدربزرگ، منم سینا. الآن به کمکتون احتیاج دارم.
حس کردم که یکی پشت سرمه. این حس مثل همون حس قبلی بود. برگشتم باز دوباره پدربزرگم بود.
– سلام. اون جن
– آره می دونم. خب یادته که اون جن بهت چی گفت.
– کی؟
– توی اولین باری که دیدیش.
یهو یه چیزی یادم اومد :
من تو رو از ادامه دادن به راه معنوی باز می دارم …
– منظورتون باز داشتن از راه معنویه؟
– آره. سینا، هدفت از باز کردن چاکرا ها چی بود؟
– کمک کردن به دیگران.
– خب، پس حتما می خواد از بدنت به عنوان وسیله ای استفاده کنه تا با اون به اعمال بدی که می خواد انجام بده برسه. سینا، تو هاله داری؟
– اوه. اصلا حواسم نبود! هاله ی من خیلی ضعیف بود.
– پس به همین خاطر تونسته به راحتی وارد بدنت بشه.
– حالا باید چی کار کنیم؟
– باید از خدا کمک بگیریم.
اون موقع با تمام وجودم از خدا کمک خواستم که یه راهی به ذهنم بیاد.
ناگهان پدربزرگم گفت :
– چرا از خود برترت کمک می گیری؟
خودش بود. بهترین کار کمک گرفتن از خود برتر بود. اون می تونست ارتباط بین جن و بدنم رو از هم جدا کنه .
از خود برترم خواستم که به کمکم بیاد. ناگهان یه نور آشنایی از دور ظاهر شد. اون رو می شناختم. اون خود برترم بود.من قبلا اون رو به صورت یه انسان که از جنس نورسفید باشه تصور می کردم و چند بار توی خودهیپنوتیزم ازش کمک گرفته بودم.
اون نزدیک شد.
بهش گفتم :
– باید چی کار کنیم؟
– اول باید به خدا توکل کنی. چون اون خودش جن و انس رو آفریده. حالا با من این جمله ها رو تکرار کن :
من ایمن و آزاد هستم. من قدرتمند هستم و می توانم از خودم مراقبت کنم. من استاد جسم و فرمانده ذهنم هستم. من تمامی بندهایی که مرا به اسارت جن در آورده را پاره می کنم و آزاد هستم و هیچ تعهد و پیوند روحی با آنها ندارم.
این جملات رو باهاش تکرار کردم. بعد دست همدیگر رو گرفتیم.
می تونستم کالبد فیزیکیم رو با اون جنی که توش بود ببینم.
– آماده ای؟
– باید چی کار کنیم؟
– با توکل به خدا، فقط فرض کن که صاعقه ای بنفش از دستمون خارج میشه و به محل های چاکراهات در کالبد فیزیکیت می خوره. بعد اون جن از بدنت خارج میشه.
– بسم الله الرحمن الرحیم
همین رو فرض کردم. ناگهان صاعقه ای بنفش از دستانمان خارج شد و به محل چاکراهام در کالبد فیزیکیم خورد. دیدم که بدنم روی زمین افتاد. اون جن داشت از بدنم خارج می شد.
اون جن از بدنم خارج شد و من خیلی سریع به بدنم برگشتم.
تقریبا یه روز طول کشیده بود و البته نمی دونستم که کجا هستم. بعدا فهمیدم که اون جن با بدنم به شهر دیگری رفته بود.
بعد از اون اتفاق هاله ی خودم رو قوی کردم تا دیگه این اتفاق نیفته و تصمیم گرفتم که یه لقبی برای خودم انتخاب کنم. به همین خاطر لقبم رو ” صاعقه ” گذاشتم.

همچنین بخوانید:   داستان ماورایی (گوی اسرارآمیز) – قسمت 5 – نوشته محمد

مقالات مرتبط

علی خانی (مشاور سایت)
علی خانی (مشاور سایت)
علی خانی، علاقه مند به حوزه ماورا و موضوعات عرفانی و روحی شرقی و غربی از جمله مدیتیشن، انرژی درمانی، طب سنتی، یوگا، خواب بینی، سفر روح و …
اشتراک
اطلاع از
guest

1 دیدگاه
قدیمی ترین
جدیدترین
عبدا...
مهمان
عبدا...
7 سال قبل

سلام داستان جالبی بود منتظر داستانهای جدید شما خواهم بود..

رفتن به نوار ابزار