

این ماجرا رو که میگم مربوط به مادر بزرگم میشه و مربوط به سالها قبل هستش
ویک توضیحی که باید بدم اینکه به علت طولانی بودن ماجرا اونو تو چند قسمت ارسال میکنم
و دوم اینکه این ماجرا کاملا واقعی هست و دستکم ۲۰ نفر از اهالی روستا شاهد و در جریان این ماجرا بودن و اونو تایید کردن
مادر بزرگم در روستا زندگی میکردند و خانمهای روستا بهار که میشه نوعی گیاه تو صحرا بیرون میاد که میچینن و ازش غذا درست میکنن به اسم تره
اونموقع مادر بزرگم دایی کوچیکمو باردار بوده و همراه دایی بزرگم که اسمش علی هست و دایی دو مم که محمد هستش میرن صحرا برای چیدن تره دایی بزرگم اونموقع ۱۷ سالش بوده و دایی دومم ۹ ساله باشه خلاصه عصر میشه و کارشون تموم میشه و مادر بزرگم که بشدت سرگرم تره چیدن بوده یموقع به خودش میاد که هوا روبه تاریک شدن باشه خلاصه شروع میکنن به برگشتن به سمت خونه کمی از راه رو که میان دیگه هوا رو به گرگ و میش و تاریکشدن باشه ، میبینن یه خانم مسن داره از شکاف تپه میاد سمتشون مادر بزرگم میگفت من بشدت تعجب کردم که این خانم پیر تواین بیابون تنها چیکار میکنه با خودم گفتم شاید اونم اومده تره بچینه ولی جلوتر که اومد نمیدونم چرا یه وحشتی توی وجودم رفت طوری که بی اختیار دستام میلرزید جلوتر که اومد وحشتم بیشتر شد چون ما تو روستا همه همو میشناختیم حتی افراد روستاهای مجاور رو هم تا حد زیادی میشناختیم ولی اون پیرزن رو من تا اونموقع ندیده بودم و وقتی نزدیکتر اومد و کامل چهره اشو میدیدیم دیگه مطمئن شدم ترسم بی دلیل نیست
صورت پیرزن کاملا رنگ پریده و پوستش سفید و موهای نارنجی رنگی داشت و انگشتهای دستش به طور غیر طبیعی کشیده و ناخن های دستش مثل چنگال بودمادر بزرگم که ناخوداگاه دچار اضطراب و یک وحشت مرموز شده محمد دایی کوچیکم رو رو میچسبونه رو شکم خودش و مثل سپری جلوی خودش قرار میده
علی دایی بزرگم که نوجوان باشه بصورت غریزی و ناخوداگاه متوجه وحشت مادر بزرگم میشه و اونم ناخوداگاه احساس خطر میکنه و بین مادر ش و پیرزن حائل میشه پیرزن مکثی میکنه و به مادر بزرگم میگه دخترم کجا بودی مادرم میگه رفتم تره بچینم پیرزن میگه بزار ببینم چقدر چیدی و خیز بر میداره سمت مادربزرگم در این موقع علی داییم با تیکه چوبی که بعنوان چوب دستی با خودش داشته جلوی مادرش وایمیسته و به پیرزن میگه جلو نیا پیرزن میگه من که کاریتون ندارم فقط میخوام زنبیلتون رو ببینم و باز میاد بسمت مادر بزرگم و تو یک فرصت بسمت مادر بزرگم حمله میکنه و چنگال میندازی برای مادر بزرگم که دایی علی با چوب دستیش به طرف پیرزن حمله میکنه و پیرزن فقط دستش به روسری مادر بزرگم میرسه و اون رو میکشه و با خودش میبره شروع به فرار میکنه نکته عجیب و ترسناک ماجرا این بوده که دایی من که یک جوان تقریبا ۱۷ ساله بوده به گرد پای پیرزن هم نمیرسه و انگار پیرزن پرواز میکرد خلاصه علی داییم که میبینه داره از مادرش دور میشه ولش میکنه و برمیگرده و وقتی از سلامت مادرش مطمئن میشه ادامه میدن و به سمت روستا میان دیگه هوا هم کاملا رو به تاریک شدن است کمی دیگه که میان داییم متوجه میشه حیوانی داره با احتیاط دنبالشون میکنه وقتی که دقت میکنه میبینه پیرزن هستش که به ارامی و مخفیانه داره دنبالشون میکنه دیگه واقعا مستاصل شدن ومادر بزرگم از ترس گریه میکنه و از خدا کمک میگیره و نذر و نیاز میکنه که یکی از اقوام که داره از ابیاری برمیگرده میرسه بهشون و ماجرا را براش تعریف میکنن میگه شما برین تا من یه نگاهی به اطراف کنم هرچی میگرده اثری از پیرزن نمیبینه و مادر بزرگم اینا رو میاره و میرسونه به خونه ولی روسری مادر بزرگمو باخودش برده باشه و خانواده به این مسئله توجه نمیکنن و خدا رو شکر میکنن که به خیر گذشته ولی هیچکدام نمیدونن این تازه شروع ماجرایی هست که مادر و نوزاد شکمشو تا مرز مرگ میبره و مابقی حادثه از اخر شب باز شروع میشه
دایی من که تو شکم مادرش بوده الان ۳۶ سالشه و خودش صاحب دو بچه هست
خلاصه شب که میان خونه همون اقایی که تو راه میرسه بهشون برای اهل روستا ماجرا رو میگه و خانم های همسایه هم که میشنون میان خونه مادر بزرگم جمع میشن و اصرار میکنن که چی شده و خلاصه تا اخرشب بحث پیرزنه باشه
اخرای شب که دیگه خانمها دارن اماده میشن برن یهو مادر بزرگم یه لحظه به در اتاق خیره میشه و جیغ میزنه ومیگه همون پیرزنه داره ازپشت شیشه در نگاهم میکنه
تو همین حین یهو در خود به خود باز میشه بدون اینکه کسی اونجا باشه و مادر بزرگم میگه داره میاد سراغم و بیهوش میشه خلاصه سریع چاقو و سیخ میزارن کنارش و طناب سیاه دورش میکشن و دعا براش میخونن یکی دوساعت تو اون حال باشه و یواش یواش حالش جا میاد و قرار میشه یکی دوتا از خانمهای وابسته پیشش بخوابن خلاصه از اون جریان چند روزی میگذره و دیگه همه چیز عادی شده و اهل روستا هم فکر میکنن اونشب فشار عصبی اینو وارد شوک کرده
ولی مادر بزرگم قسم میخوره میگه اونشب همون پیرزن رو دیده پشت پنجره داره نگاهش میکنه ومیخنده پشت پنجره گفت اول فکر کردم خیالاتی شدم ولی وقتی بیشتر دقت کردم دیدم نه فکر و خیالی در کار نیست و همون پیرزن هست و بعد از چند لحظه یهو اروم درو باز کرد اومد تو و دیگه چیزی متوجه نشدم
چند شبی که میگذره یک شب دم دمای صبح نزدیک اذان صبح پدر بزرگم خیلی خواب و بیدار و بنوعی خواب سبک داشته خدا رحمتش کنه یدفعه میبینه مادر بزرگم داره بایکی حرف میزنه و میگه عمه خدیجه الان از در میام بهم بده و بلند میشه بره بیرون یهو بابابزرگ دستشو میکشه کجا میری؟ میگه عمه خدیجه ( یکی از خانمای مسن همسایه ) هستش از باجه صدام کرد ( باجه دریچه هایی رو پشت بام روستاها به نوعی مثل نورگیر بودن) و گفت روسریمو تو پشت خونشون افتاده اونم برش داشته حالا میخواست بره وضو بگیره گفت بیا بهت بدم و برم پدر بزرگم میگه باشه بزار با هم بریم خلاصه میرن پشت بام میبینن هیچ کس نیست میرن در خونه عمه خدیجه کلی در میزنن میان درو باز میکنن مادر بزرگم میگه عمه خدیجه منو سر کار گذاشتی ؟ منو صدا میکنی و میای خونه
عمه خدیجه میگه شما حالتون خوبه تو این نصف شبی من چیکار دارم بیام بالا پشت بوم خونه شما ؟ من جلوی پامو بزور میبینم
مادر بزرگم میگه خودت گفتی روسری منو پیدا کردی و میخوای بری وضو بگیری برام اوردی عمه خدیجه میگه تو این نصف شبی موقع وضو هستش
زمانیکه دارن صحبت میکنن شصت عمه خدیجه که پیرزن دنیا دیده ای هست خبردار میشه جریان از چه قراره اهسته پدر بزرگمو میکشه کنار میگه این راست میگه ؟ پدر بزرگم میگه والا من خودمم دیدم داره بایکی صحبت میکنه
عمه خدیجه میگه مشتی بهیچوجه از من میشنوی غافلش نکن اون پیرزنه من نبودم ولی تا حدودی حدس میزنم کی بوده
مشتی صفر جون زن و بچه ات در خطره و ال نشونشون کرده و هر موقع فرصت گیرش بیاد صدمه خودش رو میزنه و تحت هیچ شرایطی زنتو تو خونه تنها نذارو خیلی به پدر بزرگم سفارش میکنه پدر بزرگمم یمدت از پیش زنش جم نمیخوره تا اینکه یه شب نوبت اب دادن زمینش میشه و بزرگترین خطا رو انجام میده….
ادامه اشو تو قسمت بعدی براتون تعریف میکنم
وای خیلی جذابه فقط من نمیدونم آل چیه؟ آل چیه هر کی میدونه به ما هم بگه