

ببین… این چیزی که میگم رو یکی از آشناهای قدیمی برام تعریف کرد و خودش قسم خورد که هیچ چیزش رو از خودش درنیاورده.
میگه چند سال پیش، یکی از دوستاش فوت میکنه. روز خاکسپاری، همه طبق معمول بعد از مراسم میرن خونه، ولی اون تا غروب کنار قبر میمونه. هوا سرد بوده، و کمکم نور کم میشه. موقع رفتن، حس میکنه یه چیزی میگه بمون. ولی نه با صدا… با همون حسی که تو دل میفته. میگه همونجا کنار قبر نشسته بوده که یه صدای خشخش از سمت ردیف بعدی میشنوه. فکر میکنه یکی از کارگرهای قبرستونه. صدا نزدیکتر میشه، ولی وقتی نگاه میکنه… هیچکس نیست. حتی سایهای هم نمیبینه.
حس سنگینی محیط رو کامل حس میکنه. نه باد بوده، نه پرندهای، حتی صدای شهر هم انگار قطع شده بوده. فقط یه جور حس فشار روی سینه. همون لحظه یادش میاد که چند نفر از بزرگای محل گفته بودن شب اول قبر، قبرستون رو ترک نکن، چون روح هنوز دور و برش میچرخه.
میگه از ترس راه میفته سمت در خروجی، ولی وسط راه، همون حس بمون دوباره قویتر میشه. این بار حتی حس کرد کسی شونش رو لمس کرده.
میگه لحظهای که از در قبرستون بیرون میره، حس فشار و سنگینی یکهو برداشته میشه، ولی وقتی برمیگرده پشت سرشو نگاه کنه، قسم میخوره که دیده همون دوستش، با همون لباس روز دفنش، چند قدم اون طرفتر از قبرش ایستاده بوده و فقط نگاهش میکرده… نه خشم، نه لبخند… فقط یه نگاه سنگین که تا آخر عمر یادش مونده.
سایتتون واقعا عالیه کاشکی فعالیتتون رو تو یوتوب ادامه بدید لطفا
درود
ممنون. امروز ویدیو میذارم. موضوع خاصی خواستید حتما بهم بگید.
عاشق قبرستان هستم. شغل غسال را هم دوست دارم.
درود
قبرستان واقعا جای آرامش بخشی هست.
ببخشید من چند بار این سوال رو پرسیدم سایتتون تایید نکرد سوالمو .ملاقات با خود برتر چقدر زمان میبرد لطفا بگید ممنون میشم
درود
چون یه بار قبلا پاسخ داده شده و هزار بار هم بپرسید پاسخ همونه. فرای اون اطلاعی ندارم.
کامنت گذاشتن در سایتتون خیلی سخته متاسفانه ولی توی دادن اطلاعات صد از صده لطفا یک مقاله در ایگو استیت ego state بذارید لطفا ممنون میشم